فظي برو
حتي براي ماندن من هم دعا كن
علي اكبر لطيفيانحرمت بانو
گيرم كه خانه خانه ي وحي خدا نبود
آتش به بيت ام ابيها روا نبود
آن بانويي كه حرمت قرآني اش سزاست
در كوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود
در آستان خانه ي او دود بهر چيست
آل رسول تازه مگر در عزا نبود
احمد مگر سلام به او بارها نداد
زهرا مگر زاهل همين هل اتا نبود
پرداخت شد بهاي رسالت عجب چه زود
پس بيعت ولاي علي بي بها نبود
حالا چه وقت مجلس شوراي رهبر است
حيدر مگر خليفه ي دين خدا نبود
اي قوم اين همه عجله از براي چيست
مولا مگر به غسل رسول خدا نبود
در كار خير اين همه راي خلاف چيست
حالا كه وقت شبهه و چون و چرا نبود
در شهرتان همايش نا مردي از چه روست
بازوي دين سزاي غلاف جفا نبود
نامردي است ضربه به گل بي هوا زدن
آيا هجوم سيلي تان بي هوا نبود؟
حتي صداي سيلي تان تا بقيع رفت
اين كار غير زاده ي قوم دغا نبود
اين ماجرا حماسه ي زهرا شناسي است
كوثر مگر شناسه ي خير النسا نبود
سروده ي محمود ژوليده<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:669.txt">خانه وحي</a><a class="text" href="w:text:670.txt">رسم اهل عزا</a><a class="text" href="w:text:671.txt">بار سنگين</a><a class="text" href="w:text:672.txt">گل خوشبو</a><a class="text" href="w:text:673.txt">آرزوی علی</a><a class="text" href="w:text:674.txt">گریه میکند</a><a class="text" href="w:text:675.txt">آفتاب خانه حیدر</a><a class="text" href="w:text:676.txt">سینه سوخته</a><a class="text" href="w:text:677.txt">پرستاری ندارم</a><a class="text" href="w:text:678.txt">هجده نفس</a></body></html>خانه وحي

چه سبب گشته خدايا كه چنين
خانه وحي امين مي لرزد
گوئيا از غم فقدان نبي
همه اركان زمين مي لرزد
يا كه آتش بگرفته حرمش
كه چنين محور دين مي لرزد
از فشار لگد و ضربه ي در
قلب زهراي حزين مي لرزد
فاطمه دخت نبي ركن علي
دلش از سقط جنين مي لرزد
حنجر و سينه ناموس خدا
تا صف حشر، يقين مي لرزد
آه از آن صدمه سيلي عدو
پيكر و چشم و جبين مي لرزد
بهر مظلومي زهراي جوان
به خدا عرش برين مي لرزد
آري آرام دل از اين ماتم
بهر اسلام مبين مي لرزد

مرحوم حاج احمد آرونيقرائت قرآن و گردش سنگ آسياب
حضرت جواد الا ئمّه ، امام محمّد تقى صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
روزى پيامبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله توسّط سلمان فارسى رضوان اللّه تعالى عليه پيامى براى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها فرستاد.
سلمان گويد: همين كه جلوى درب منزل آن مخدّره رسيدم ، ايستادم و سلام كردم ؛ سپس متوجّه شدم كه حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها مشغول قرائت قرآن است و آهسته آيات قرآن را بر لب زمزمه مى نمايد.
و ديدم كه سنگ آسياب بدون آن كه دست حضرت روى آن باشد، در حال چرخش و دور زدن است و كسى را نزد حضرتش نيافتم .
برگشتم نزد رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله و عرضه داشتم : يا رسول اللّه ! جريان مهمّ و عظيمى را مشاهده كردم !!
حضرت فرمود: آنچه را ديدى بيان كن ؟
گفتم : همين كه جلوى درب منزل دخترت ، فاطمه سلام اللّه عليها رسيدم و سلام كردم ، متوجّه شدم كه وى آهسته قرآن مى خواند و سنگ آسياب مى چرخيد و كسى را هم نزد او نيافتم .
پس حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله تبسّمى نمود و اظهار داشت : اى سلمان ! خداوند قلب دخترم ، فاطمه را سرشار از ايمان نموده است ، او تمام وجودش ايمان و يقين مى باشد و غرق در طاعت و عبادت پروردگار گشته بود.
لذا خداوند متعال فرشته اى را به نام روفائيل رحمت فرستاده است تا وى را كمك نمايد.
و همان فرشته بوده است كه سنگ آسياب را براى دخترم فاطمه ، مى چرخانيده است .
و سپس افزود: بدان كه خداوند مهربان تمام امور دنيا و آخرت فاطمه را كفايت خواهد نمود.(16)رسم اهل عزا

اين سخن هست ز آل معصوم
بين اعراب بود اين مرسوم

تا كه يك مؤمنى از اهل عرب
رود از دار فنا جانب رب

چند روزى دگر از بيت عزا
نرود سوى سما دود غذا

گفت راوى كه پس از مرگ رسول
درعزاخانه زهراى بتول

ديده‏ام ديد به كاشانه او
دود بالا رود از خانه او

در تعجب بشدم از چه سبب
شده در خانه او ترك ادب

بدويدم به سوى اهل عزا
كه بپرسم سبب طبخ غذا

ناگهان چشم من از دور بديد
طعم آن دود غذا را بچشيد

راه آن كوچه كه مسدود شده
خانه وحى پر از دود شده

آتش از بس كه برافروخته بود
در و ديوار همه سوخته بود

آنچه ديدم به ظهور و به شهود
فاطمه بود در آن آتش و دود

هاتفى گفت على خانه نشست
پهلوى فاطمه از دربشكست

بهر مظلومى زهراى عزيز
اشك اى ديده آرام بريز

مرحوم حاج احمد آرونيبار سنگين
اي خدا صبر بده در غم بي مادر ي ام
سخت لبريز شده عاطفه ي دختر ي ام
مادرم كو كه كِشد دست نوازش به سرم
يا مرا هم ببرد يا كند از غم بري ام
خانه داري شده كار من طفل معصوم
نيست اي مادر من تجربه ي مادري ام
زير بار غم سنگين تو من مي ميرم
گر تسلي ندهي يا نكني دلبري ام
فضه فكر من و فكر حسنين است ولي
من غم خانه نشين دارم و از خود بري ام
تربت مخفي تو هست همه دلخوشي ام
همه آرامشم اين است كه من كوثري ام
گل بستر نظرم را به خودش جلب كند
تا زيادم نرود زخم تو اي بستري ام
با نگاه در و ديوار شود پايم سست
پشت در زائر قبر پسر آخري ام
كاشكي رنگ در خانه عوض مي گرديد
من خودم سوخته از اين در خاكستري ام
اي خدا شكر كه بابا و برادر دارم
واي از آن دم كه سر نيزه كند سروري ام
زير خورشيد سرت محمل بي سايه رود
تابشي كن كه نبينند به بي معجري ام
 سروده ي محمود ژوليدهگل خوشبو

گواهي اي خدا زهراي خود را
با اشك ديده ام مي شويم امشب 

براي آخرين بار اي خدايا
گل خوشبوي خود مي بويم امشب 

مصيبت هاي پي در پي الهي
هجوم آورده از هرسويم امشب 

هر آنچه ديده ام امشب ززهرا
خدايا با تو من مي گويم امشب 

نمودم در ميان خاك تيره
بدست خود نهان بانويم امشب 

بياد سينه سوزان زهرا
بريزد ژاله ها بر رويم امشب 

زجا خواهم اگر خيزم من زار
بيفتد لرزه بر زانويم امشب 

عزاي فاطمه هرجا كه باشد
من اي آرام دل مي پويم امشب

مرحوم حاج احمد آرونيآرزوی علی

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد 

آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد 

زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر 

نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی 

گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت 

گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل 

از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر 

بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر 

مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت

علی انسانیگریه میکند

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند


از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند


از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند


گل‌های 