ی دشمن گذارد، فاطمه - صلی الله علیه و آله - نیز بدون جزع و بیتابی آمادگی خود را برای پذیرش این رسالت جدید اعلام داشت.
ولی دوران جدائی او نمی توانست زیاد طولانی باشد، و باید در كنار پدر همچنان بماند. و در محیط مدینه همچون مكه به دفاع خود ادامه دهد، و گردو غبار اندوه و حوادث سخت را از قلب نورانی پدر بشوید، لذا بعد از چند روز به اتفاق چند نفر از همسران پیامبر - صلی الله علیه و آله - به همراهی امیر مؤمنان علی - علیه السلام - به مدینه آمد.
حضرت فاطمه نه تنها در روزهای عادی (هر چند پیامبر - صلی الله علیه و آله - روز عادی نداشت) بكله در روزهای جنگ و طوفانی نیز همچون یك مرد شجاع در شعاعی كه مأموریت داشت، از پیامبر - صلی الله علیه و آله - دفاع می كرد.
هنگامی كه جنگ «احد» پایان گرفت و تازه لشگر دشمن صحنه را ترك گفته بود و پیامبر - صلی الله علیه و آله - با دندان شكسته و پیشانی مجروح هنوز در میدان احد بود فاطمه سلام اللّه علیها با سرعت به «احد» آمد و با اینكه هنوز نوجوان كم سن و سالی بود فاصله میان «مدینه» و «احد» را با پای پیاده و با شوق زیاد طی كرد، صورت پدر را با آب شستشو داد، خون را از چهره اش زدود، اما زخم پیشانی همچنان خونریزی می كرد.
قطعه حصیری را سوزاند، و خاكستر آن را برجای زخم ریخت و مانع خونریزی شد، و عجیبتر اینكه برای جنگی كه در روز بعد اتفاق می افتاد. اسلحه برای پدر فراهم می كرد.
در جنگ احزاب كه از پررنج ترین غزوات اسلامی بود، و در ماجرای فتح مكه در آن روز كه سپاه پیروزمند اسلام با احتیاطهای لازم آخرین سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز می بینیم فاطمه سلام اللّه علیها در كنار پیامبر قرار گرفته، و به كنار خندق می آید و برای پیامبر - صلی الله علیه و آله - كه چند روز گرسنه مانده، غذای ساده ای كه از قرض نانی تجاوز نمی كرد، تهیه می كند، و به هنگام فتح مكه برای او خمیه می زند، آب برای شستشو و غسل آماده می كند، تا گردو غبار را از تنش بشوید و لباس پاكیزه ای بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود.هر چيز را با هركس مگو و مخور
امام محمّد باقر عليه السلام حكايت فرموده است :
روزى رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله به منزل دخترش حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها وارد شد و چون مقدارى نشست خطاب به وى كرد و فرمود: دخترم ، فاطمه ! بلند شو و آن ظرف غذا را بياور.
همين كه آن ظرف غذا را آورد، ديدند كه داخل آن پر از آبگوشت داغ است و آماده خوردن مى باشد.
سپس رسول خدا، امام علىّ، حضرت زهراء و دو فرزندشان امام حسن و امام حسين صلوات اللّه عليهم از آن طعام ميل نمودند و باقى مانده آن را تا مدّت سيزده روز مرتّب مورد استفاده قرار مى دادند وليكن از آن غذا كاسته نمى شد.
تا آن كه روزى اُمّ ايمن ، امام حسين عليه السلام را ديد، كه مشغول خوردن غذاى پخته مى باشد، به ايشان گفت : اين نوع غذا را از كجا آورده اى ؟
حضرت فرمود: مدّت چند روزى است كه غذاى ما در منزل ، از همين خوراك مى باشد.
اُمّ ايمن به منزل حضرت زهراء سلام اللّه عليها وارد شد و گفت : اى فاطمه ! اگر امّ ايمن چيزى داشته باشد، براى شما هم است و در آن شريك مى باشيد؛ ولى اگر يك روز شما چيزى يافتيد، امّ ايمن از آن محروم خواهد بود؟!
حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها مقدارى از آن غذاى آبگوشت را كه هنوز تازه بود براى امّ ايمن آورد و او هم از آن طعام خورد و در همان روز ظرف غذا به پايان رسيد.
وقتى حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله تشريف آورد و متوجّه شد كه غذا تمام شده است ، فرمود:
چنانچه از آن غذا به ديگرى نمى دادى پايان ناپذير بود و تمامى ما اهل بيت تا آخر از آن مى خورديم و باز هم باقى مى ماند.
سپس امام محمّد باقر عليه السلام فرمود: اكنون ظرف آن غذا نزد ما موجود است تا آن كه به دست امام زمان ، قائم آل محمّد صلوات اللّه عليهم اءجمعين خواهد رسيد.(19)درد دلی با بقیع
 
من عاشق و سرگشته ى كوى تو هستم 
دلداده ام، ديوانه ى روى تو هستم 

يا فاطمه! دايم ثناگوى تو هستم 
هر سو روم، بينم كه در سوى تو هستم 

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازاین غم 
گم كرده ام پيدا نشد 

اى عاشقان! من نوگلى گم كرده دارم 
چون مرغ بسمل از فراقش بيقرارم 

اندر مدينه، جستجو گرديده كارم 
يا رب! سحر كى مى شود اين شام تارم؟ 

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم! 
گم كرده ام پيدا نشد 

گاهى كنم رو جانب قبر پيمبر 
گاهى ز غم كوبم به ديوار بقيع سر 

سر مى كشم در جستجويش من به هر در 
آخر كجا هستى بگو مظلومه مادر؟ 

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم! 
گم كرده ام پيدا نشد 

اى جان فداى ديدگان خونفشانت 
اى من بميرم بهر قبر بى نشانت 

آتش چسان زد غاصب حق آشيانت؟ 
گويد (فراز) اندر غم و درد نهانت: 

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم! 
گم كرده ام پيدا نشد! گم كرده ام پيدا نشد!

فراز
 <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:702.txt">فهرست غم</a><a class="text" href="w:text:703.txt">گفت و گویى با بقیع</a><a class="text" href="w:text:704.txt">مزار كعبه ى دلها كجاست؟</a><a class="text" href="w:text:705.txt">ماجرای تلخ گل</a><a class="text" href="w:text:706.txt">آتش کین</a><a class="text" href="w:text:707.txt">ماتم عظمی</a><a class="text" href="w:text:708.txt">آرزوی مرگ</a><a class="text" href="w:text:709.txt">روح آفتاب</a><a class="text" href="w:text:710.txt">سوختم </a><a class="text" href="w:text:711.txt">به دلم افتاده</a></body></html>فهرست غم
دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست 
دل اگر نشكند از ماتم او، جز ِگل نيست 

خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد 
فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد 

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است 
قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است 

رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند 
با دل خسته و بشكسته على تنها ماند 

اثر دست ‏ستم از رخ نيلى نرود 
هرگز از ياد على، ضربت‏ سيلى نرود 

با على راز نگفتى تو زبازوى كبود 
باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود 

شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا 
مرگ جانسوز چرا؟ دفن غريبانه چرا؟ 

داغ ما آتش و ميخ در و سينه است هنوز 
مدفن گمشده در شهر مدينه است هنوز

قاسم نصیر پور
 گفت و گویى با بقیع

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع 


خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه 

در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع 


پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست

كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع 


مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه 

بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع 


بیت الاحزان بود و زهرا، هیچ كس باور نداشت

تا كنند از او دریغ آن سایبان را اى بقیع 


عاقبت از جور گلچین، سایه این گل شكست

در بهاران دید تاراج خزان را اى بقیع 


گرچه باغ یاس او پُر شد ز گل‎هاى كبود 

با على، زهرا نگفت این داستان را اى بقیع 


سیلى گلچین چو گردد با رخ گل آشنا 

بلبل از كف مى‏دهد تاب و توان را اى بقیع 


حامل وحى الهى، گاهِ ابلاغ پیام

بوسه مى‏زد بارها آن آستان را اى بقیع 


اى دریغا روز روشن، دشمنِ آتش فروز

بى امان مى‏سوخت آن دارالأمان را اى بقیع 


ق