فت!

در آن چمن كه دل باغبان چو شمع گداخت
چگونه بلبل دلخسته آشيانه گرفت؟!

شفق ز ديده دل خون گريست، چون زهرا

براى گيسوى زينب به دستْ شانه گرفت!

ز بس كه فاطمه رنجيده بود از امّت

دل از حيات خود آن گوهر يگانه گرفت

على چه كرد و چه گفت اى خدا در آن شب تار

كه زينب از غم بى مادرى، بهانه گرفت؟!

براى آن كه بماند نهان ز چشم رقيب

على، مراسم تدفين او شبانه گرفت!

حسين صالحى خمينىبيا فاطمه (س) شد زمان وصال

پس از رحلت گل، رسول بهار

على ماند و زهرا و شبهاى تار

پدر رفت و او روزه غم گرفت

دل داغدارش، محرّم گرفت

پدر رفت و بيمار شد روح او

تو اى دل، ز بيمارى گل بگو

گل فاطمه از ستم خسته بود

به كنج قفس، مرغ پر بسته بود

در خانه را بسته بود و غريب

به اندوه مى خواند «امّن يجيب»

كه حق روح او را اجابت كند

نصيب دل او شهادت كند

قفس بشكند او پرستو شود

دلش مست آواز «هو هو» شود

به سوى خدا، بال و پر وا كند

جمال خدا را تماشا كند

به دل داشت آيينه يك آرزو

كه كى مى رسد وقت پرواز او؟

كه تا از خدا اين بشارت رسيد

كه زهرا زمان شهادت رسيد

سفير شهادت صلا مى زند

و روح تو را، حق صدا مى زند

رسول خدا تشنه بوى توست

به شوق وصال گل روى توست

بيا فاطمه شد زمان وصال

اذان شهادت بگو اى بلال

بيا باز «اللّه اكبر» بگو

كه از بند تن پر كشد روح او

اذان شهادت بگو اى بلال

كه زهرا شود مست عطر وصال

و اين گونه شد روح غربت شهيد

و زهرا به سوى خدا پركشيد

رضا اسماعیلی <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:724.txt">قبر تو مستور ماند</a><a class="text" href="w:text:725.txt">پا به پاى اشك</a><a class="text" href="w:text:726.txt">فاطمه سوخت</a><a class="text" href="w:text:727.txt">ایام گل یاس</a><a class="text" href="w:text:728.txt">هاله اندوه</a></body></html>قبر تو مستور ماند

اى حرم خاص خداوندگار
دست خداوند، ترا پرده دار

اُمِّ اَب و، بضعه ى خير الانام
مادر دو رهبر صلح و قيام

خوانده خدا، عصمت كبرى ترا
گفته نبى، اُمِّ ابيها ترا

چيست حيا؟ ريشه ى دامان تو
كيست ادب؟ بنده ى فرمان تو

وقت خوشت، وقت مناجات توست
شاد، پيمبر ز ملاقات توست

كس نبرد راه به سامان تو
جز پدر و همسر و يزدان تو 

هم ز پى عرض ادب، گاه گاه
يافته جبريل در آن خانه، راه

مكتب تو، مكتب صدق و صفا
خانه ى تو، گلشن مهر و وفا 

نيست عجب گر به چنين مكتبى
تربيت آموخته، چون زينبى

اى پدرت رحمةُ للعالمين 
مرحمتى كن به منِ دلْ غمين

منكه ز احسان تو شرمنده ام
دست به دامان تو افكنده ام

قدر تو يا فاطم! نشناختند
بر حرم حرمت تو، تاختند 

تا كه صنم جاى صمد نصب شد
حق تو و همسر تو غصب شد

حاصل آن طرح كه بس شوم بود
تو و محسن مظلوم بود قتل

شد سبب قتل تو بى اختلاف
ضرب در و، ضربت سخت غلاف

اى شده محروم ز ارث پدر
عالم و آدم ز غمت خونْ جگر

عصمت يزدانى و، معصومه يى
زوج تو مظلوم و، تو مظلومه يى

داغ غمت بر دل رنجور ماند
قدر تو و قبر تو، مستور ماند 

فاطمه! اى آنكه خرد مات توست
چشم (مؤيّد) به كرامات توست

سید رضا مؤیدپا به پاى اشك

بر ديده ام، كه موج زند قطره هاى اشك

اى كاش بوده جلوه رويت به جاى اشك!

بعد از غروب ماه رخت، خانه ام پدر!

ماتم سراى دل شد و خلوت سراى اشك

دود دلم ز سينه برآيد به جاى آه

خون دلم ز ديده بريزد به جاى اشك

وقتى كه همرهان ز برم پا كشيده اند

اشكم انيس گشته، بنازم وفاى اشك

روز و شبم كه مى گذرد با هزار درد

پيوند مى زنند به هم دانه هاى اشك!

تا نخل سايبان مرا قطع كرده اند

هر روز مى روم به «اُحُد» پا به پاى اشك!
سید رضا مؤیدفاطمه سوخت

اى به طوفان بلا، يار على
همدم آه شرر بار على

مهر و قهرت، سبب ردّ و قبول
فاطمه! روح على! جان رسول 


اى ز سيلى شده نيلى رويت
كشت آزردگى پهلويت 


تا على را سوى مسجد بردند تا
نازنينْ قلب ترا، آزردند 


رابط فيض خدا را كشتند
مادر زهد و ريا را، كشتند 


آنكه نان و نمكش را خوردند
به تلافى، فدكش را بردند! 


تا كه بيت الشرف فاطمه سوخت
عرش را ز آتش غم، قائمه سوخت 


هستى شير خدا رفت ز دست
تا كه زهراى وى از پاى نشست

تقی براتیایام گل یاس

دیدی زده بالای دری پرچم زهرا

بی اذن مشو وارد بزم غم زهرا 


ایام، تعلق به گل یاس گرفته

افراشته بنگر همه جا پرچم زهرا 


بر سینه ی زخمی و شکسته پی تسکین

جز اشک محبان نبود مرهم زهرا 


پیدا نکند لولو و مرجان بهشتی

هرکس نشود غرق مگر در یم زهرا 


خواهی عرق شرم نریزی به قیامت

درنوکری اینجا مگذاری کم زهرا 


کافی است به سنی و مسیحی چو یهودی

از چادر خاکی بخورد یک دم زهرا 


ای رشته ای از چادر بی بی مددی کن

گردیم چو سلمان شما محرم زهرا 


بردار زبانم ببرید و بنویسید

تو میثم تماری و من میثم زهرا

محسن افشار هاله اندوه

ندارد ابر، چشمان گهرباری که من دارم

ندارد کوه بر دوش این چنین باری که من دارم 


نمانده هیچ ماهی این چنین در هاله ی اندوه

ندارد آسمان اینک شب تاری که من دارم 


غم مرگ پدر ، دیدار دشمن غربت مولا

کمی از آن همه اندوه بسیاری که من دارم 


بهشت مصطفی بودم ندارم هیچ گل اینک

بدین سان آشیان در سایه ی خاری که من دارم 


کنارم آمده قاتل، فزون تر کرده اند و هم

شگفتا وعده مرگ است دیداری که من دارم 


مدینه در غروبی تلخ، خورشید که تو داری

کبود ابرهای کینه، رخساری که من دارم 


مدینه بعد از این نقش حبیبت بی وفا شد

همه جویند از تو رسم بیزاری که من دارم 


ربوده خواب از چشم تمام عافیت جویان

در این شب های غربت ،ناله ی زاری که من دارم 


پس از این ای مدینه تا ابد آرام خواهی خفت

به خاموشی گراید چشم بیداری که من دارم 


برایت می سرایم نیمه شب اندوه مولا را

تماشایی است شبها اشک سرشاری که من دارم

سید مهدی حسینی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:730.xml">اشعار 1 الی 10</a><a class="folder" href="w:html:741.xml">اشعار 11 الی 20</a><a class="folder" href="w:html:752.xml">اشعار 21 الی 30</a><a class="folder" href="w:html:763.xml">اشعار 31 الی 42</a></body></html>تقسيم كار و پاداش اطاعت
امام باقر عليه السلام حكايت فرمايد:
چون حضرت علىّ و فاطمه صلوات اللّه عليهما ازدواج كردند، كارها را بين خود تقسيم نمودند، كارهاى مربوط به داخل منزل را حضرت فاطمه سلام اللّه عليها عهده دار آن گرديد؛ و آنچه را كه مربوط به بيرون منزل بود امام علىّ عليه السلام پذيرفت .
چند روزى بدين منوال گذشت ، روزى امام علىّ عليه السلام وارد منزل گرديد و اظهار داشت : اى فاطمه ! در منزل چه داريم ؟
حضرت زهراء سلام اللّه عليها پاسخ داد: قسم به حقيقت تو! سه روز است كه هيچ نداريم .
امام علىّ عليه السلام فرمود: چرا قبلاً نگفته اى ؟
جواب داد: چون پدرم ، رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله مرا نهى فرمود از اين كه چيزى را از شوهرم درخواست كنم كه قادر بر انجام آن نباشد.
پس اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام از منزل خارج شد و مبلغ يك دينار از شخصى قرض نمود و به سوى منزل مراجعت كرد تا آنچه را كه حضرت زهراء سلام اللّه عليها مى خواهد خريدارى نمايد.
در بين راه ، عمّار ياسر را ديد كه غمگين و افسرده است ، فرمود: براى چه از منزل بيرون آمده اى ؟
و چرا افسرده اى ؟
عمّار