﻿#10974- هر چيزي را ميتوان انجام داد مگر جابجا كردن خصلتها#10974- كلّ شي‏ء يستطاع الّا نقل الطّباع#10975- به غربت افتادن (و از وطن به دور بودن) يكي از دو پراكندگي (زندگي) است#10975- الاغتراب احد الشّتاتين#10976- به كجا گمراه ميشود عقلهاي شما، و منحرف ميشود جانهاي شما، آيا دروغ را به راستي تبديل ميكنيد، و يا باطل را به جاي حق ميگيريد#10976- اين تضلّ عقولكم و تزيغ نفوسكم أ تستبدلون الكذب بالصّدق و تعتاضون الباطل بالحقّ#10977- چه نزديك است نيكبختيها به نحوستها#10977- ما اقرب السّعود من النّحوس#10978- به اندازه بلندي مقام است زخم و رنج‏ پيش‏آمدها (كه به همان مقدار اثر ميكند)#10978- بقدر علوّ الرّفعة تكون نكاية الوقعة#10979- به نيكويي رها كردن حاجتمند، يكي از دو راحتي و آسايش او است#10979- حسن السّراح احد الرّاحتين#10980- جامه تو بر تن ديگري ماندگارتر است تا بر تن خودت (زيرا پاداش آن هميشه خواهد ماند، ولي بر تن خودت مندرس و پاره شده و از بين ميرود)#10980- ثيابك علي غيرك أبقي لك منها عليك#10981- كسي كه به تو كرشمه كند، كرشمه‏اش را بپذير و كسي كه از تو عذر خواهد، عذرش بپذير، و كسي كه به تو بدي كرد به او نيكي كن#10981- اجمل ادلال من ادلّ عليك و اقبل عذر من اعتذر اليك و احسن الي من اساء اليك#10982- هرگاه چيزي به تو نرسيد خود را دلداري ده به اين كه اگر به من ميرسيد زمان اندكي با من همراه بود#10982- تعزّ عن الشّيء اذا منعته بقلّة ما يصحبك اذا اوتيته#10983- چه بسا كه گلوگير شود انسان به آشاميدني پيش از سيرابيش (و با همان مرگش فرا رسد)#10983- ربّما شرق شارق بالماء قبل ريّه#10984- چه بسا كارها كه به ناخوشي سر رسند (و هميشه امور بر وفق مراد نباشد)#10984- ربّما تجهّمت الامور#10985- چه بد كوشش و تلاشي است كوشش در راه جدايي انداختن ميان دو همدم و دوست#10985- بئس السّعي التّفرقة بين الأليفين#10986- بسا انسانهاي ابهّت‏داري كه از هر پستي پست‏ترند#10986- ربّ ذي ابّهة احقر من كلّ حقير#10987- گاه است كه مطلبها با روي ناخوشي در آيد#10987- قد تتجهّم المطالب#10988- گاه است كه كارها همگاني شود#10988- قد تعمّ الامور#10989- گاه است كه شمشير برنده كند شود#10989- قد ينبو الحسام#10990- كسي كه فرمانبردار و مطيع (دستورات حق) باشد از عذاب الهي نگهداري شده است#10990- المستسلم موقّي#10991- هر كار (يا مطلبي) كه امتناع و خودداري كند، رسيدن و طلب كردن آن دشوار است#10991- كلّ ممتنع صعب مناله و مرامه#10992- هر غايب دور از نظري بازنگردد#10992- ليس كلّ غائب يئوب#10993- وضع مردم به خير و خوبي است تا زماني كه تفاوت ميان آنها برقرار باشد#10993- النّاس بخير ما تفاوتوا#10994- در آنچه از نظرها پنهان است شگفتي است#10994- في الغيب العجب#10995- به حقيقت كه بامداد روشن شده براي بينا#10995- قد أضاء الصّبح لذي عينين#10996- كسي كه پافشاري كند (در سؤال) مردم از او دلگير شوند#10996- من أبرم سئم#10997- كسي كه بيابد آبشخور گوارايي كه از آن سيراب شود و آن را غنيمت نشمارد، بيم آن است كه تشنه شود و آن را بجويد و ديگر نيابد#10997- من وجد موردا عذبا يرتوي منه فلم يغتنمه يوشك ان يظمأ و  يطلبه فلا يجده#10998- شما پس از هجرت دوباره به حالت عربي خود بازگشته و پس از دوستي حزبهاي پراكنده شده‏ايد#10998- قد صرتم بعد الهجرة أعرابا و بعد الموالاة احزابا#10999- كسي كه بر خود تكيه كند در افتاده#10999- كلّ معتمد علي نفسه ملقي#11000- هر آينده‏اي چنان است كه گويا آمده است#11000- كلّ آت فكأن قد كان#11001- از بيشرمي پرهيز كن كه تو را به ارتكاب زشتيها و در آمدن بر گناهان بكشاند#11001- اِيّاك و القحّة فاِنّها تحدوك علي ركوب القبائح و التهجّم علي السّيّئات#11002- زشت‏ترين ناتوانيها دلتنگي است#11002- أقبح العيّ الضّجر#11003- مرد در برابر داغ فرزند ميتواند بخوابد ولي در برابر ستم خواب ندارد#11003- ينام الرّجل علي الثّكل و لا ينام علي الظّلم#11004- بارور شدن خاطرات به گفتگو است (و براي بارور شدن آنها بايد پيوسته در باره خاطرات علمي با ديگران گفتگو كرد)#11004- لقاح الخواطر المذاكرة#11005- به راستي كه طالع طلوع كرد، و درخشنده درخشيد، و هويدا آشكار شد، و كجي راست شد#11005- قد طلع طالع و لمع لامع و لاح لائح و اعتدل مائل#11006- صورتهايي هستند برهنه از مادّه، و برتر از نيرو و استعداد.  حق تعالي بر آنها تجلّي كرد، و آنها درخشيدند، و بر آنها اشراف يافت پس درخشان شدند. و در هويّت آنها مثال و شباهت خود بينداخت. و در نتيجه افعال خود را از آنها آشكار كرد. و انسان را بيافريد كه داراي نفس ناطقه است كه ديگران را به علم و عمل پاكيزه گرداند و به راستي مشابه با گوهرهاي آغاز علتهاي خويش گردند. و اگر مزاج آن معتدل باشد و از اضداد خويش جدا گردد با هفت آسمان سخت مشاركت كرده است.#11006- صور عارية عن الموادّ عالية عن القوّة و الاستعداد. تجلّي لها فاشرقت. و طالعها فتلألأت. و القي في هويّتها مثاله، فأظهر عنها افعاله. و خلق الانسان ذا نفس ناطقة ان زكّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر اوائل عللها. و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارك  بها السّبع الشّداد