<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2.xml">توحید و خداشناسی</a><a class="folder" href="w:html:122.xml">عدل </a><a class="folder" href="w:html:171.xml">نبوت</a><a class="folder" href="w:html:273.xml">امامت </a><a class="folder" href="w:html:345.xml">معاد</a><a class="text" href="w:text:438.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:439.txt">درباره نویسنده</a></body></html>حس، ابزار لازم براى شناخت 
كتاب: مجموعه آثار جلد 13 صفحه 356
نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى. 
ابزار شناخت چيست؟ 
يكى از وسائل و ابزارهاى شناخت براى انسان «حواس» است.انسان داراى حاسه‏هاى متعدد است : حس باصره، حس سامعه، حس ذائقه، ...اگر فرض كنيم انسان فاقد همه حواس باشد فاقد همه شناختها خواهد بود.جمله‏اى است كه از قديم الايام معروف است و شايد از ارسطو باشد: «من فقد حسا فقد علما» (هر كس كه فاقد يك نوع حس باشد، فاقد يك نوع شناخت است) .اگر انسان كور مادر زاد به دنيا بيايد، امكان ندارد كه از يكى از رنگها، شكلها يا فاصله‏ها تصورى داشته باشد.با هر لفظى يا لغتى بخواهيد براى يك كور مادرزاد يك رنگ را تعريف كنيد و آن را به او بشناسانيد، يا بخواهيد رنگ چيزى را براى او بيان كنيد، براى شما امكان ندارد . 

مثل معروفى است كه يك كور مادرزاد به عمرش شير برنج نخورده بود و فقط نام آن را شنيده بود.از كسى پرسيد كه شير برنج چيست؟ او شير برنج را به رنگش تعريف كرد، فكر نكرد كه كور مادر زاد كه رنگ سرش نمى‏شود، شير برنج را اگر خواستى تعريف كنى به مزه‏اش تعريف كن، از آن مزه‏هايى كه او چشيده، مثلا بگو اگر طعم شير را با طعم برنج و طعم شكر مخلوط كنند [مى‏شود طعم شير برنج‏] .پرسيد شير برنج مثل چيست؟ گفت: مثل گردن غاز (چون گردن غاز سفيد است به گردن غاز تعريف كرد) .گفت گردن غاز چگونه است؟ دست خودش را پيش كشيد و گفت: گردن غاز چنين چيزى است.گفت: فهميدم، پس شير برنج يك چنين چيزى است. 

به كور مادرزاد محال است انسان بتواند بعضى چيزها را بشناساند، چون «من فقد حسا فقد علما» .به كر مادرزاد محال است انسان بتواند صوت، موسيقى يا آهنگ را بشناساند، و همچنين هر كسى كه فاقد هر حسى باشد.بنا بر اين در اينكه حس يكى از مبادى شناخت است شك و ترديدى نيست، ولى آيا حس براى شناخت كافى است؟ نه.وقتى كه ما درجات شناخت را بيان مى‏كنيم، خواهيم گفت كه چرا حس كافى نيست، يعنى حس شرط لازم شناخت هست، اما شرط كافى براى شناخت نيست. 

نقش قوه عاقله در شناخت علاوه بر حواس، انسان نياز به يك امر و يك امور ديگرى دارد.انسان براى شناختن، به نوعى تجزيه و تحليل و گاهى به انواع تجزيه و تحليل نياز دارد.تجزيه و تحليل، كار عقل است.تجزيه و تحليل‏هاى عقلى، دسته‏بندى كردن اشياء در مقوله‏هاى مختلف است.اين كار به اصطلاح با تجزيه صورت مى‏گيرد، و همچنين است تركيب كردن به شكل خاصى، كه منطق عهده‏دار كارهاى تحليلى و كارهاى تركيبى است، و خود اين داستانهايى دارد.مثلا اگر ما فى الجمله با مسائل علمى آشنايى داشته باشيم، به ما اينطور مى‏گويند كه فلان چيز از مقوله كميت است، فلان چيز از مقوله كيفيت است، در اينجا تغيير كمى تبديل به تغيير كيفى شده است، و از اين نوع حرفها.اين كميت و كيفيت و امثال اينها يعنى چه؟ ما اشياء را در مقوله‏هاى مختلف دسته‏بندى كرده‏ايم، مثلا فاصله‏ها را بر حسب متر، وزنها را بر حسب كيلوگرم و مساحتها را بر حسب متر مربع تعيين مى‏كنيم و اينها را «كميت» مى‏گوييم .صدها هزار اشياء را داخل در مقوله كميت مى‏كنيم.همچنين صدها هزار اشياء ديگر را در مقوله كيفيت دسته بندى مى‏كنيم.صدها هزار اشياء ديگر را در مقوله اضافه (يا مقوله نسبتها) داخل مى‏كنيم و مى‏گوييم نه كميت است نه كيفيت.صدها هزار شى‏ء ديگر را مى‏گوييم نه كميت است نه كيفيت و نه اضافه، جوهر است، و يا به تعبير غلط بعضى افراد، ذات است. 

اينها دسته بندى‏هاست.انسان تا اشياء را دسته‏بندى نكند نمى‏تواند آنها را بشناسد.هيچ مكتبى نيست كه قائل به مقولات اشياء و قائل به دسته بندى كردن اشياء براى شناسايى نباشد .البته گاهى در باره تعداد مقوله‏ها اختلاف نظر است، يكى مى‏گويد ده تاست، ديگرى مى‏گويد پنج تاست، ارسطو براى خودش مقولاتى دارد، شيخ اشراق براى خودش مقولاتى دارد، كانت براى خودش مقولاتى دارد، هگل همين طور، و ديگران.ولى آنچه مسلم است اين است كه مقولات براى شناخت، يك امر ضرورى است.اگر اشياء مقوله مقوله نشوند، براى ما قابل شناخت نيستند.اين مقوله مقوله شدن، يك كار عقلانى و فكرى و يك تجزيه و تحليل عقلى است. 

اشياء را به صورت جزئى احساس مى‏كنيم، بعد به آنها تعميم و كليت مى‏دهيم. «تعميم» يك عمل عقلى است، كار عقل است، كار حس نيست. 

يكى از كارهاى فوق العاده ذهن انسان عمل «تجريد» است.تجريد يعنى چه؟ تجريد غير از تجزيه است. «تجريد مى‏كنيم» يعنى ذهن ما دو امرى را كه در عالم عين يكى هستند، هرگز جدا نمى‏شوند و امكان جدا شدن ندارند، از يكديگر جدا مى‏كند، تجريد و مجرد مى‏كند.مثلا شما هرگز عدد مجرد در خارج نداريد.شما در عالم عين يك پنج تا نداريد كه فقط پنج تا باشد، نه پنج تا گرد و باشد، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چيز ديگر باشد.نمى‏شود در عالم عين «پنج تا» وجود داشته باشد بدون اينكه «پنج چيز» باشد.اگر پنج تايى باشد، اشيائى هستند كه پنج تا هستند، مثلا انگشتى وجود دارد كه مى‏گوييم پنج تا انگشت.ولى ذهن در عالم خودش، در عالم حساب و اعداد، آنجا كه مى‏گويد «52=5*5» هيچ ضرورتى ندارد كه اول گردو را در نظر بگيرد، بعد بگويد پنج تا پنج گردو (تازه مضروب فيه را گردو گرفته ولى باز مضروب را مجرد گرفته است) [مساوى است با بيست و پنج گردو، بلكه مى‏گويد] پنج پنج تا مى‏شود بيست و پنج تا، يعنى ذهن تجريد مى‏كند و چون تجريد مى‏كند قادر بر تفكر و قادر بر شناسايى است.اگر ذهن قدرت تجريد نمى‏داشت نمى‏توانست تفكر كند. 

اين است كه براى شناسايى، ابزار حس شرط لازم است ولى شرط كافى نيست، يك نيرو و قوه ديگرى هم هست، اسم آن قوه را هر چه مى‏خواهيد بگذاريد: قوه فكر، قوه تفكر، قوه انديشه، قوه عاقله، آن قوه‏اى كه تجريد مى‏كند، آن قوه‏اى كه تعميم مى‏دهد، آن قوه‏اى كه تجزيه و تركيب مى‏كند، آن قوه‏اى كه حتى كليات را تجزيه و تركيب مى‏كند، ما به آن «قوه عاقله» مى‏گوييم، شما مى‏خواهى اسم ديگرى روى آن بگذارى بگذار (گفت من آش را مى‏پزم، تو اسمش را هر چه مى‏خواهى بگذار) . 

بنا بر اين حس يكى از ابزارهاست، آن قوه ديگرى كه اسمش عقل، انديشه، فكر، فاكره يا هر نام ديگرى است، ابزار ديگرى است، اين هر دو براى شناختن ضرورت دارد و ما از اينها بى‏نياز نيستيم. 

نظر قرآن درباره ابزار شناخت قرآن در باب شناخت چه نظريه‏اى دارد (1) ؟ قرآن به چه ابزارى براى شناخت معتقد است؟ آيا حس را ابزار شناخت مى‏شناسد؟ آيا عقل را ابزار شناخت مى‏شناسد؟ آيا هم حس و هم عقل، هر دو را براى شناخت لازم مى‏داند؟ آيا به ابزار ديگرى هم غير از حس و عقل قائل است و اگر قائل است آيا مو