ضوع آن شناختها با موضوع اين شناخت يكى است؟ 

قرآن در يكى از آياتش (2) در سوره مباركه نحل به صراحت مطلبى را بيان مى‏كند كه نظرش در مورد ابزار شناخت معلوم مى‏شود.در سوره مباركه نحل مى‏فرمايد: «و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا» (3) اوست خدايى كه شما را از شكمهاى مادرانتان بيرون آورد در حالى كه شما هيچ چيز نمى‏دانستيد، يعنى از نظر شناخت هيچ چيز را نمى‏شناختيد، بى‏شناخت بوديد (4) الآن بحث فطرت را نمى‏خواهم طرح كنم.بحث فطرت مثل بحث شناخت چندين جلسه وقت از ما مى‏گيرد .همين قدر عرض مى‏كنم كه اين آيه منافاتى با مسئله فطرت ندارد) «و جعل لكم السمع و الابصار» و براى شما گوش و چشمها و ديده‏ها قرار داد. 

مى‏دانيد كه در ميان حواس انسان، آن حواسى كه بيش از همه در شناسايى تأثير دارد، چشم و گوش است.لامسه و ذائقه و شامه هر كدام مى‏شناسد ولى چند قلم كوچك را.بوعلى معيار خوبى به دست مى‏دهد، مى‏گويد: شما لغتهايى كه مربوط به مشمومات است پيدا كنيد، لغتهاى مربوط به مذوقات و چشيدنيها را پيدا كنيد، لغات مربوط به ملموسات را هم پيدا كنيد، بعد لغات مربوط به مبصرات و مسموعات را پيدا كنيد، مى‏بينيد در باب مبصرات و مسموعات هزاران لغت است، بلكه اغلب محسوسات ما محسوسات بصرى و سمعى است. 

قرآن هم اينجا آن دو حاسه مهم را ذكر كرده، بعد از اينكه مى‏گويد شما آمديد به اين دنيا در حالى كه هيچ چيز نمى‏دانستيد، مى‏گويد: «و جعل لكم السمع و الابصار» به شما چشم و گوش داد، حواس داد، يعنى ابزار دانستن داد، نمى‏دانستيد، نمى‏شناختيد، اين ابزار را داد كه بشناسيد «و الافئدة لعلكم تشكرون» .آيا قرآن فقط به حواس قناعت كرد؟ نه، پشت سرش آن چيزى [را ذكر مى‏كند] كه در اصطلاح قرآن به آن «لب» و يا «حجر» گفته مى‏شود (و هر زبانى حق دارد هر لغتى را به جاى آن به كار ببرد)، آن چيزى كه مركز تفكر است.گاهى مى‏گويد افرادى دل ندارند (معلوم است كه منظور اين قلب طبى و گوشتى نيست) . «و خدا براى شما دلها قرار داد» بعد از چشم و گوش، دل (5) را ذكر مى‏كند، يعنى همان قوه‏اى كه تجزيه و تركيب مى‏كند، تعميم مى‏دهد، تجريد مى‏كند، قوه‏اى كه نقش بسيار اساسى در شناخت دارد. 

لغت «شكر» در قرآن «لعلكم تشكرون» اين خيلى مهم است: باشد كه شما سپاسگزارى كنيد.يعنى چه؟ ممكن است بگوييد يعنى «خدايا شكرت كه به ما چشم و گوش دادى» .نه، اتفاقا يكى از لغات قرآن كه شناختن آن خيلى لازم است لغت «شكر» است.اصلا لغت «شكر» معنايش تقدير است، يعنى قدردانى كردن، شكر يعنى قدردانى.به همين دليل به خدا «شكور» گفته مى‏شود.چرا به خدا «شكور» مى‏گويند؟ آيا يعنى خدا خودش را شكر مى‏كند؟ ! اين كه غلط است و معنا ندارد، يا مثلا به بندگانش مى‏گويد من از شما تشكر مى‏كنم؟ ! [خير، ] خدا را به حكم اينكه تقدير و قدردانى مى‏كند، «لا يضيع اجر المحسنين» (6) ، ارزش شناسى مى‏كند «شكور» مى‏گويند، يعنى اعمال نيك و بد، عمل صالح و فاجر را در يك ميزان نمى‏گذارد: «ام نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار» (7) آيا ما چنين هستيم كه هر دو را يك جور حساب كنيم؟ «هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» (8) [آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند مساوى هستند؟ ] نه، چنين چيزى نيست.از اين جهت كه خدا فضيلت و كوشش و حركت بشر را، حس نيت و خلوص بشر را قدردانى مى‏كند [به خدا «شكور» مى‏گويند.] بنده شكور يعنى چه؟ يعنى بنده‏اى كه خدا نعمتى را به او داده است و او آن نعمت را تقدير مى‏كند.تقدير نعمت يعنى چه؟ قدر نعمت را بشناسد يعنى چه؟ اين مسئله‏اى است كه از قديم مطرح بوده و همه اينطور تعريف كرده‏اند و تعريفش هم خيلى روشن است، يعنى آن نعمت را در مسيرى كه براى آن آفريده شده است به كار برد. «شكر» يعنى به كار بردن نعمت حق در مسيرى كه خداى متعال آن نعمت را براى آن آفريده است.شكر نعمت دست، گفتن «الهى شكر» نيست، الهى شكر خبر از شكر است نه خود شكر، مثل اينكه «استغفر الله ربى و اتوب اليه» صيغه توبه است نه خود توبه.برخى ميان صيغه توبه و خود توبه اشتباه مى‏كنند.توبه يعنى پشيمانى شديد از گناه، تصميم اكيد بر تكرار نكردن گناه و بازگشت به سوى حقيقت.اين، يك لفظ بيانگرى دارد كه مى‏گوييم: «استغفر الله ربى و اتوب اليه» ، ولى خود اين كه توبه نيست.من اگر يك تسبيح دستم بگيرم، نه صد بار بلكه هزار بار اين جمله را بگويم در حالى كه پشيمان از گناه نيستم و تصميم به اينكه ديگر گناه نكنم ندارم و اگر باز هم گناه پيش بيايد انجام مى‏دهم، اين صد هزار بار گفتن، توبه نيست، اين نگفتنش بهتر از گفتنش است، اين صيغه توبه است نه خود توبه. «الهى شكر» صيغه شكر است نه خود شكر.خود شكر يعنى حركت كردن، عمل، كردن، به كار انداختن نعمت در مسيرى كه خدا اين نعمت را براى آن مسير آفريده است.دست را خدا براى چه آفريده است؟ پا را براى چه آفريده؟ مغز را براى چه آفريده؟ گوش را براى چه آفريده؟ عقل را براى چه آفريده؟ به كار انداختن همه اينها در مسير خود، شكر است.پس شكر سمع و بصر چيست؟ «قل انظروا ماذا فى السموات و الارض» (9) شكر چشم، مطالعه عالم است، شكر گوش، حقايق را شنيدن، شكر دل، فكر كردن، انديشه كردن، تجزيه و تحليل كردن، تجريد كردن، تعميم دادن و استدلال كردن است. 

پس معنى آيه چه شد؟ «و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا» (10) بشر! مسير خودت را بدان، خدا تو را در اين مسير حركت داده است، يعنى اينها نظام الهى است، سنت و مشيت الهى است، مظاهر اراده اوست كه تو آمدى، وقتى كه آمدى هيچ چيز نمى‏دانستى، به تو چشم داد، به تو گوش داد، به تو دل داد، براى اينكه شكر كنى، براى اينكه اينها را به كار اندازى، يعنى براى اينكه بشناسى، براى اينكه چشم و گوش و دل را براى شناخت به كار بيندازى.اين چشم و گوش تو، لامسه و ذائقه تو، ابزار شناخت است.هر حس ظاهر و باطنى كه دارى ابزار شناخت است.آن فكر و لب و قلب تو، عقل و انديشه و حجر تو، سر و خفى و اخفاى تو، همه اينها ابزار شناخت است.خدا اينها را آفريده براى اينكه جهان را بشناسى، بنا بر اين قرآن اين دو ابزار را صريحا به رسميت مى‏شناسد.پس تا اينجا ما از نظر قرآن به دو وسيله شناخت قائل هستيم.البته قرآن به ابزار ديگرى هم قائل است كه عرض خواهم كرد . 

در اينجا نظريه‏هاى ديگرى است كه بايد با آنها آشنا شويم.شايد شناخت شناسى را در كتابهاى فلسفى ـ مثل كتابهاى «كليات فلسفه» ـ خوانده باشيد.برخى مثل افلاطون فقط عقل را ابزار شناخت مى‏دانند و بس (11) .بعضى براى عقل ارزش زيادى قائل نيستند، ابزار شناخت را فقط حواس، و نقش عقل (12) را بسيار ضعيف مى‏دانند، مى‏گويند هر چه نقش هست مربوط به حس است، مثل فيلسوفان حسى اروپايى كه چنين نظريه‏اى دارند.هيوم (13) در رأس آنها قرار دارد.جان لاك (14) انگليسى از رؤساى حسيون است.هابز (15) نيز از حسيون است. 

يكى ديگر از ابزارها ـ كه به يك معنا همان اب