درت و توانايى عملى مى‏دهد يا شناختى كه واقعيت را آنچنان كه هست به ما ارائه مى‏دهد، ديگر شك و ترديدى در آن نيست.ماترياليستها ـ چه ماترياليستهاى آزاد و چه ماترياليستهاى به اصطلاح وابسته به يك سياست و غير آزاد ـ عجالتا اين را پذيرفته‏اند. 

عقل و دل دو منبع ديگر شناخت منبع ديگر كه محل بحث است و ما هم راجع به آن بحث خواهيم كرد همان نيروى عقل و خرد انسان است.طبيعت به عنوان يك منبع بيرونى براى شناخت مورد قبول است، آيا انسان منبع درونى هم براى شناخت دارد يا نه؟ كه همان مسئله عقل، فطريات عقلى و مستقلات عقليه است.مكتبهايى مى‏گويند [چنين منبعى‏] داريم و مكتبهايى آن را نفى مى‏كنند.بعضى از مكتبها به عقل مستقل از حس قائلند و بعضى مكتبهاى ديگر به عقل مستقل از حس قائل نيستند، كه اين در بحثهاى آينده ما آشكار مى‏شود. 

منبع سوم همان بود كه در جلسه گذشته به عنوان «قلب» و «دل» ذكر كرديم.نبايد تعبير «ابزار» مى‏كرديم، بايد تعبير «منبع» مى‏كرديم.مسلما هيچ مكتب مادى اين منبع را قبول ندارد و به رسميت نمى‏شناسد، زيرا اگر ما دل را منبع بدانيم ـ در حالى كه انسان در ابتدا كه متولد مى‏شود هيچ چيز نمى‏داند و در دل او چيزى وجود ندارد ـ و قبول كنيم كه به دل پاره‏اى الهامات مى‏شود (كه وحى درجه كامل آن است) اين مساوى با قبول كردن جهانى ماوراء جهان ماده و طبيعت است، چون طبيعت آن نوع الهامات را نمى‏تواند به انسان بكند، سنخ الهام، سنخ ماورائى است. 

آنگاه بايد بحث «ابزار شناخت» را به اين شكل طرح كنيم: يكى از ابزار حواس است، ولى حواس، ابزارى براى منبع طبيعت است.با اين ابزار است كه انسان شناخت را از طبيعت مى‏گيرد.ابزار دوم شناخت، استدلال منطقى، استدلال عقلى، آنچه كه منطق آن را «قياس» يا «برهان» مى‏نامد مى‏باشد كه يك نوع عمل است كه ذهن انسان آن را انجام مى‏دهد.ابزار دوم زمانى معتبر است كه ما عقل را به عنوان يك منبع بشناسيم.كسانى كه منبع را منحصر به طبيعت مى‏دانند و ابزار را منحصر به حواس، منبع عقل را انكار مى‏كنند و قهرا ارزش ابزار قياس و برهان را نيز انكار مى‏كنند.تا به منبع عقل اعتراف نداشته باشيم نمى‏توانيم به ابزار قياس و برهان اتكا كنيم، يعنى آن را به عنوان يك ابزار شناخت بشناسيم. 

گفتيم منبع سوم، قلب يا دل است كه عرض كرديم ابزار آن را بايد عمل تزكيه نفس بدانيم .اگر بخواهيم با تعبير فنى درست تعبير كنيم (تعبير اين جلسه ما از تعبير گذشته بهتر و مطابق‏تر است) قلب و دل انسان منبعى است كه با ابزارى به نام «تزكيه نفس» مى‏توان از آن استفاده كرد.ما عجالتا نمى‏خواهيم از نظر علمى و از نظر فلسفى وارد اين بحث شويم كه آيا دل براى انسان يك منبع شناخت هست يا نيست و آيا تزكيه نفس براى انسان يك ابزار شناخت هست يا نيست و آيا از نظر علم امروز مسلم است كه [دل، منبع شناخت و تزكيه نفس، ابزار آن است؟ ] چنانكه گفتيم، در ميان علماى امروز علمايى كه مادى فكر مى‏كنند اين منبع و اين ابزار را قبول ندارند و علمايى كه الهى فكر مى‏كنند به اين منبع و اين ابزار، فوق العاده ايمان دارند.مثلا همان برگسون كه نام برديم از اين قبيل است، ويليام جيمز (6) فيلسوف معروف آمريكايى و عده بسيار زياد ديگر به اين منبع و به اين ابزار اعتقاد و ايمان دارند. 

نظر قرآن در مورد منبع «دل» عمده مسئله اين است كه من مى‏خواهم نظريه قرآن را در اين مورد روشن كنم.بعضى از دوستان سؤالاتى مطرح كردند كه احساس كردم ترديد دارند كه اصلا آيا قرآن اين منبع و ابزار را به رسميت مى‏شناسد يا اساسا قرآن فقط و فقط اقبال به طبيعت كرده و اينها يك افكارى بوده است كه قبل از قرآن در ميان مردم رايج بوده و اهميت قرآن به اين است كه افكار و انديشه‏هاى بشر را از توجه به اين به اصطلاح «درون گرايى‏ها» و به يك اصطلاح بسيار غلط «ذهنيت گرايى‏ها» منصرف كرده و او را عينيت‏گرا و طبيعت‏گرا كرده است.ديگر كم كم حتى ابائى هم نيست كه اسمش را مثلا اوهام، ذهنيت، خرافات، نامعقول و امثال اينها بگذارند.نه، اينطور نيست.قرآن نه در يك يا دو آيه و نه در ده آيه، بلكه در دهها آيه خودش بشر را متوجه مطالعه عالم مى‏كند، متوجه مطالعه تاريخ و نظامات اجتماعى مى‏كند، متوجه مطالعه نفس و درون خودش به عنوان يك شى‏ء از اشياء طبيعت مى‏كند، و در اين بحثى نيست، ولى اين به معناى روى گرداندن از هر چه معنويت و هر چه درونى و باطنى است نيست.قرآن به ظاهر توجه كرده است بدون آنكه از باطن اعراض كرده باشد.اين حرف كه توجه قرآن فقط به ظاهر و محسوس و طبيعت است بسيار غلط است اگر ما آن را به صورت اعراض قرآن از ماوراء الطبيعه و باطن و غيب و معنويت تلقى كنيم. 

قبلا فقط به يك آيه از آيات قرآن در اين موضوع تمسك كردم و آن آيه «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» بود.بعضى از دوستان پرسيدند كه چرا ما جهاد در اين آيه را به معناى مجاهده درونى بگيريم؟ عرض كردم اصلا در قرآن مجاهده درونى از مجاهده بيرونى حساب جدايى ندارد، نه اينكه يك سرى كارها كارهاى بيرونى باشد و يك سرى كارهاى درونى، اين به دنياى بيرون تعلق داشته باشد و آن به دنياى درون، و به اين ترتيب انسان بايد يا برون گرا باشد يا درون گرا! اساسا ارزش قرآن به اين است كه ايندو را از يكديگر جدا نمى‏كند. 

يك آيه برايتان مى‏خوانم، به نكته‏اش توجه بفرماييد: «و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله» (7) هر كس از خانه خودش بيرون بيايد در حالى كه به سوى خدا و رسولش هجرت كرده است و در خلال هجرتش مرگ او را فرا رسد، اجر او با خداست، يعنى چنين مهاجرى مجاهد است و خداى متعال ضامن اوست. 

اين آيه كدام هجرت را مى‏گويد؟ تعبير قرآن عجيب است! مبدأ را وقتى نگاه مى‏كنيم مى‏بينيم خانه فرد است كه يك مبدأ مادى است (و من يخرج من بيته) .اگر ما يك مسافرت داشته باشيم كه مبدئش مادى است، منتهايش هم بايد مادى باشد.اين معنا ندارد كه مثلا كسى بگويد من از مشهد حركت كردم، بعد به منزل مراقبه رسيدم، بايد بگويد مثلا به نيشابور رسيدم.سفر معنوى مبدئش معنوى است، منتهايش هم معنوى، و سفر مادى مبدئش مادى است، منتهايش هم مادى .ولى تعبير اعجاز آميز و قرآن اين است كه مى‏گويد «هر كس از خانه‏اش به سوى خدا حركت كند» (مبدئش مادى است، منتهايش معنوى) .مى‏خواهد بگويد چنين كسى هجرتش در آن واحد دو هجرت است، هم مادى است و هم معنوى.قرآن يكى را به تنهايى نگفته است.قرآن هجرتى را كه مادى محض باشد طرد مى‏كند.مثلا ابوذر از قبيله غفار از مكه حركت كرده و منتهايش مدينه است، ولى در همان حال كه خانه مادى را رها كرده، نفسانيات و خود خواهيها و پستيها را دور مى‏ريزد، بت پرستيها را با انواعش دور مى‏ريزد، در حالى كه دارد قدم به قدم به مدينه نزديك مى‏شود، قدم به قدم به سوى خدا بالا مى‏رود، اگر از اين خانه چهار فرسخ حركت كرده، معادل و يا بيشتر از آن به طرف خدا بالا رفته است