رت اسم فاعل كه دلالت بر دوام و استمرار دارد اداء كرده گفتند: "تو افتراء زنى"، تازه همين مطلب را باز طور ديگرى گفتند، يعنى با آوردن كلمه"انما"فهماندند كه جز افتراء زدن كار ديگرى ندارى، و باز براى بيشتر تاكيد كردن مطلب، گفتار خود را بصورت جمله اسميه آورده و او را مفترى خواندند، و منظورشان اين بود كه او را در خصوص مساله تبديل آيه، مفترى جلوه دهند، آن وقت از آنجائى كه خود آن جناب هميشه گوشزد كرده بود كه تمامى آيات قرآنش از ناحيه خدا است، نتيجه بگيرند كه پس تمامى حرفهايش افتراى به خداست، در نتيجه پس او جز افتراء، كار ديگر و حرف ديگرى ندارد. 

و در جمله"بل اكثرهم لا يعلمون"منظور اكثر مشركين است كه آن جناب را متهم كرده بودند به اينكه مفترى است، و مى‏خواهد بفرمايد اين اكثر، حقيقت حال را نمى‏دانند، و نمى‏فهمند كه حكمت تبديل آيه چيست، و بزودى در جواب آن برايشان معلوم مى‏شود كه احكام الهى تابع مصالح بندگان است پاره‏اى از اين مصالح بر حسب تغير اوضاع و احوال و زمانها تبدل مى‏پذيرد، در نتيجه حكم خدا هم تغيير پيدا مى‏كند، و حكم ديگرى كه مصلحت تازه‏اى دارد جعل مى‏شود . 

پس بيشتر اين مشركين از اين مساله غافلند، تنها اقليتى از آنها هستند كه بر اين حقيقت وقوف دارند، البته آنهم وقوف اجمالى، ولى چيزى كه هست همانها هم به يك جهت ديگرى زير بار نمى‏روند، و آن استكبار و عناد با حق است كه حرف‏هائى را بدون اينكه رعايت جانب حق را بكنند مى‏زنند. 

"قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين آمنوا و هدى و بشرى للمسلمين". 

در ابتداء سوره اشاره‏اى به معناى"روح"رفت و"قدس"به معناى طهارت و پاكى است، و ظاهرا اضافه روح به قدس به منظور اختصاص باشد، يعنى روحى كه از قذارتها و پليديهاى مادى طاهر، و از خطاء و غلط منزه است، و همين روح القدس در جاى ديگر از قرآن به روح الامين تعبير شده و در جايى ديگر به جبرئيل كه يكى از ملائكه است و فرموده: "نزل به الروح الامين على قلبك" (2) و نيز فرموده: "من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله" (3) پس اينكه فرمود: "بگو روح القدس از ناحيه پروردگارت نازلش كرده"دستورى است به اينكه جواب مشركين را بده، و آنچه به ذهن سبقت مى‏جويد اين است كه ضمير به قرآن برگردد، آن قرآنى كه ناسخ است، يعنى آن آيه‏اى كه آيه‏اى ديگر را نسخ كرده، ولى احتمال هم دارد كه به مطلق قرآن برگردد، و اينكه تعبير به تنزيل كرد نه به انزال براى اين بود كه به تدريجى بودن نزول قرآن اشاره فرموده باشد. 

طبع كلام اقتضاء مى‏كرد بفرمايد: "من ربى ـ از ناحيه پروردگارم"و ليكن فرموده: 

"بگو روح القدس آن را از ناحيه پروردگارت نازل كرده"و اين براى آن بود كه بر كمال عنايت خدا و رحمتش نسبت به رسول خدا (ص) دلالت كند، گويا راضى نشده حتى يك لحظه خطابش را از او قطع كند، و تا آنجا كه ممكن است، روى سخن با وى دارد، و نيز براى اين بوده كه دلالت كند، بر اينكه مراد از سخنى كه مامور شده بگويد اعلام مشركين است به اين معنا، نه صرف تلفظ به اين الفاظ (دقت فرماييد) . 

و در جمله"ليثبت الذين آمنوا""تثبيت"به معناى تحكيم ثبات و تاكيد آن است به اينكه ثباتى بعد از ثبات ديگر بر آنان القاء كند.گويا ايشان با ايمان به خدا و رسول و روز جزا بر حق ثابت شده‏اند، و به خاطر تجدد حكم بر اساس تجدد مصلحت خداوند ثبات ديگرى به ايشان مى‏دهد و نمى‏گذارد از اين جهت ثبات اولشان دستخوش ضعف گردد و كارهايى بر طبق حكم سابق انجام دهند كه با مصلحت امروز سازگارى ندارد، زيرا اين مطلب پر واضح است كه وقتى كسى مامور شود راهى را به خاطر مصلحتى كه تا مدتى دارد سلوك كند، و مامور، با ايمانى كه به آخر دارد شروع كند به سلوك آن راه و پس از پيمودن قطعه‏اى از آن، مطابق آنچه كه آمرش دستور داده از سرعت و كندى و در شب و روز ناگهان مصلحت مذكور وجهه‏اش دگرگون گشته و عمل به نحو سابق، ديگر بى مصلحت شده و به نحوى جديد داراى مصلحت گردد، و در اين فرض اگر آمر كه راهنماى اوست او را خبر ندهد، و همچنان امر سابق خود را دنبال كند و بترسد كه اگر به عامل بگويد، مصلحت تغيير كرده امتثال نكند، همين راهنمايى نكردن او ايمان وى را سست نموده به كلى ياغى مى‏گردد، و اما اگر بگويد امر تازه و امتثال به نحو تازه داراى مصلحت است نه به نحو سابق ايمان عامل بيشتر و ثباتى بر ثبات قبليش اضافه مى‏شود، پس اينكه قرآن كريم مشتمل بر نسخ و تجديد حكم بر حسب تجدد مصالح مى‏باشد باعث تثبيت كسانى است كه ايمان آورده‏اند، و ثباتى بر ثبات آنان مى‏افزايد، و مقصود از مسلمين در جمله"و هدى و بشرى للمسلمين"كسانى هستند كه تسليم حكم خداى تعالى هستند و اعتراض و چون و چرايى ندارند، پس آيه ناسخ براى اينگونه افراد ارائه طريق و بشارت به سعادت و جنت است، و اگر آثار آن را از هم جدا نموده تثبيت را به مؤمنين و هدايت و بشرى را به مسلمين اختصاص داده، براى اين است كه ميان ايمان و اسلام فرق هست، ايمان كار قلب است و سهمش از آثار نسخ تثبيت در علم و اذعان است، و اسلام مربوط به ظاهر عمل و مرحله جوارح بدن است و نصيبش اهتداء به عمل واجب و بشارت به نتيجه آن يعنى بهشت و سعادت است. 

پى‏نوشت‏ها: 

1) مفردات راغب، ماده"بدل". 

2) روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرده.سوره شعراء، آيه .194

3) هر كه با جبرئيل دشمن است بايد بداند كه جبرئيل آن را به اذن خدا بر قلب تو نازل كرده. 

سوره بقره، آيه .97

عفو و مغفرت در قرآن 
عفو و مغفرت در قرآن به چه معنا است؟ 
كلمه"عفو"بنا به گفته راغب به معناى قصد است، البته اين معنا معناى جامعى است‏كه از موارد استعمال آن به دست مى‏آيد، - وقتى گفته مى‏شود: "عفاه"و يا"اعتفاه"، يعنى‏قصد فلانى را كرد تا آنچه نزد او است‏بگيرد، و وقتى گفته مى‏شود: " عفت الريح الدار"معنايش اين است كه نسيم قصد خانه كرد و آثارش را از بين برد (1) . 

گويا اينكه در مورد كهنه شدن خانه مى‏گويند: "عفت الدار"عنايتى لطيف در آن‏دارند و كانه مى‏خواهند بگويند خانه قصد آثار خودش كرد، و زينت و زيبائى خودش را گرفت‏و از انظار ناظران پنهان ساخت و به اين عنايت است كه عفو را به خداى تعالى نسبت مى‏دهند، كانه خداى تعالى قصد بنده‏اش مى‏كند، و گناهانى كه در او سراغ دارد از او مى‏گيرد، و او رابى گناه مى‏سازد. 

از اينجا روشن مى‏شود كه مغفرت - كه عبارت از پوشاندن است - به حسب اعتبارمتفرع و نتيجه عفو است، چون هر چيزى اول بايد گرفته شود بعد پنهان گردد، خداى تعالى هم‏اول گناه بنده‏اش را مى‏گيرد و بعد مى‏پوشاند و گناه گناه‏كار را نه در نزد خودش و نه در نزدديگران بر ملا نمى‏كند، همچنانكه فرمود: "و اعف عنا و اغفر لنا" (2) و نيز فرمود: "و كان الله عفواغفورا" (3) كه اول عفو را ذكر مى‏كند، بعد مغفرت را. 

و از همين جا روشن گرديد كه عفو و مغفرت هر چند كه به حسب عنايت ذهنى دو چيزمختلفند و يكى متفرع بر ديگرى است و ليكن به حسب خارج و مصداق يك چيزند و معناى‏آندو اختصاصى نيست