، يعنى در آن واحد دو هجرت را با هم انجام داده است.ببينيم پيغمبر اكرم (ص) در همين حال چه تعبيرى مى‏كند. 

پيغمبر اكرم راجع به كسانى كه از مكه به مدينه هجرت كردند (خواست حساب افراد را تصفيه كند و تكليف را روشن نمايد) فرمود: كسانى كه هجرت كرده‏اند هجرتشان دو گونه است: يكى به سوى خدا و رسول هجرت كرده است، يعنى از نظر معنوى هدفش خدا و رسول است: «من كان هجرته الى الله و رسوله فهجرته الى الله و رسوله» هر كس كه به اين قصد و به اين سو (از نظر معنوى) از شهر خودش خارج شده، به همان سو هم منتهى مى‏شود «و من كان هجرته الى مال يصيبه ام امرأة يصيبها فهجرته الى ما هاجر اليه» (8) اما آن آدمى كه به طمع حركت كرده، و فكر كرده كه يك جمعيت تازه‏اى به وجود آمده است و اين جمعيت آينده خوبى خواهد داشت، فردا صاحب مال و ثروت خواهند شد و به اين وسيله به زنهاى زيبا مى‏توان رسيد ـ با مهاجرين آمده اما معنويتش اين است ـ از ما نيست، اين از خانه‏اش به سوى ثروت حركت كرده است، به همان سو هم خواهد رفت و غير از اين چيزى نيست . 

پس اينطور نيست كه بگوييم آيا قرآن عرفان را قبول دارد يا نه؟ آيا احساس عرفان را قبول دارد يا قبول ندارد، و وقتى از قرآن بپرسيم عرفان يعنى چه، بگويد عرفان يعنى اينكه انسان از جامعه‏اش كنار بكشد، برود در دامنه كوه، چله بنشيند و به كار مردم كارى نداشته باشد .قرآن اين را نمى‏گويد.آن چيزى كه قرآن آن را «عرفان» مى‏نامد همان چيزى است كه على (ع) داشت. 

نمونه يكى بودن مجاهده درونى و بيرونى كفار قريش شهر مدينه را محاصره كرده‏اند.مسلمانان در بدترين شرايط نظامى قرار گرفته‏اند و در قسمت شمال مدينه ـ كه كوه نيست ـ به شكل يك نيمدايره خندق كنده‏اند.دشمن آن طرف خندق و مسلمانان اين طرف خندق هستند.ده هزار نفر سرباز مسلح آمده‏اند و مدينه را در محاصره گرفته‏اند.يك سوار يل و فوق العاده، باريكه‏اى را پيدا مى‏كند و به اسب خودش نهيب مى‏زند و از اين طرف خندق به آن طرف مى‏آيد و جلوى مسلمانان شروع به «هل من مبارز» گفتن مى‏كند.كسى جوابش را نمى‏دهد.مى‏گويد: «و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز» احدى از جا بلند نمى‏شود جز يك جوان بيست و پنج ساله، مى‏گويد: يا رسول الله! من مى‏خواهم با او مبارزه كنم.مى‏فرمايد: نه، تو بنشين (براى اينكه ديگران وضعشان خوب روشن شود) .دفعه دوم باز غير از على كسى بلند نمى‏شود.دفعه سوم پيامبر به على اجازه مى‏دهد (چقدر از نظر اجتماعى و از نظر نظامى اهميت دارد) .مى‏رود و دشمن را به خاك مى‏اندازد.چقدر براى على افتخار است! حالا ما خيال مى‏كنيم كه على به افتخاراتش فكر مى‏كند.يك حادثه پيش مى‏آيد كه مى‏بينيم على (ع) در همان حال در حال سير و سلوك الى الله است، همه را فراموش كرده و متوجه خداست، مراقب است كه يك ذره غير خدا در قلبش راه پيدا نكند، يعنى در حال سلوك عرفانى است.اين است عرفان اسلام.سر دشمن را مى‏خواهد براى خدا ببرد.او به صورت على (ع) تف مى‏كند.چون بشر است اندكى احساس ناراحتى مى‏كند.زود از جايش بلند مى‏شود، چند قدم راه مى‏رود و بعد مى‏آيد.دشمن مى‏گويد چرا اينطور كردى؟ اگر مى‏خواستى مرا بكشى چرا همان اول نكشتى؟ مى‏فرمايد: تو به صورت من تف كردى و من ناراحت شدم، ترسيدم خللى در نيت من رسوخ پيدا كند و در جهاد عرفانى من كوچك‏ترين خدشه و خللى وارد شود. 

پس اينها دو عالم جدا از يكديگر نيستند كه ما يا اين طرف را بچسبيم يا آن طرف را، يك روز به اين طرف بچسبيم و طرف ديگر را كنار بزنيم و روز ديگر عكسش را انجام دهيم و مدام بگوييم اين حرفها دروغ است، اينها ذهنيت گرايى است، اينها درون گرايى است، اسلام عينيت گراست، اسلام طبيعت گراست، پيامبر آمده كه بشر را از درون‏گرايى متوجه برون گرايى كند ! نه، اينطور نيست، درون گرايى و برون گرايى اسلام دوش به دوش يكديگر و جدايى ناپذيرند .آن «درون گرايى» كه متوجه برون نباشد از نظر اسلام درون‏گرايى نيست، عرفان نيست، معنويت نيست، هجرت به سوى خدا نيست.همچنين اسلام آن فعاليت عملى بيرونى را كه متوجه درون نباشد ـ [و شخص بگويد] اينها را ديگر رها كن، اينها ذهنيت است، مسائل مهمى نيست، بايد به عينيت بچسبيم ـ نه جهاد مى‏داند، نه عمل صالح و نه مهاجرت، و هيچكدام از اين اسمها را روى يك فعاليت علمى نمى‏گذارد اگر از معنويت تهى باشد. 

قرآن و جدا نبودن درون‏گرايى و برون‏گرايى 
اسلام صريح مى‏گويد: «ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا» (9) تقوا داشته باشيد، مى‏بينيد مايه تميز در دل شما پيدا مى‏شود، پاك باشيد، خودتان را منزله نگه داريد، خداى متعال به دل شما نور مى‏پاشد، مايه تميز دادن حق از باطل به شما مى‏دهد . 

در آيه ديگر مى‏فرمايد: «و الذين اهتدوا زادهم هدى» (10) كسانى كه مهتدى هستند خدا بر هدايتشان مى‏افزايد.تو يك قدم به سوى خدا بردار خدا يك قدم بزرگ‏تر به سوى تو بر مى‏دارد (زادهم هدى) . 

ببينيد قرآن راجع به اصحاب كهف (11) چطور حرف مى‏زند و چگونه معنويت و به اصطلاح ماديت يا برون و درون را يكى قرار مى‏دهد : «نحن نقص عليك نبأهم بالحق انهم فتية امنوا بربهم و زدناهم هدى و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا» (12) اى پيامبر! براى تو داستان اينها را كه حقيقت است ـ افسانه نيست ـ بيان مى‏كنيم: اينها جوانمردانى بودند كه به پروردگار خود ايمان آوردند و تسليم پروردگارشان شدند، ما هم بر هدايت معنوى آنها افزوديم، آنها يك قدم به سوى ما برداشتند و ما دو قدم به سوى آنها برداشتيم: يكى اينكه به آنها روشنى بخشيديم و ديگر آنكه به آنان قوت قلب عطا كرديم (كه قرآن در بعضى موارد از آن تعبير به «انزال سكينه» مى‏كند: «فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها» (13) و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين» (14) كه راجع به همه مؤمنين بيان مى‏كند) .اينها در يك نظام شرك آميز و شرك آلود قرار گرفته بودند و بر عليه اين نظام قيام و طغيان كردند، ما هم به حكم ايمان و عقيده‏اى كه داشتند بر بصيرت و قوت قلب و شجاعتشان و بر حماسه و سطوت روحى آنها افزوديم، چرا؟ پاداش كارهايشان بود كه به آنها داديم، در همين دنيا پاداش داديم «و قالوا ربنا رب السموات و الارض» پروردگار ما، آن پروردگارى كه بايد در مقابلش تسليم شويم، آن نيرويى كه فقط بايد در برابر او خاضع شويم جز پروردگار آسمانها و زمين نيست و جز او به پروردگارى ايمان و اذعان نداريم، اگر غير از خداى عالم معبود ديگرى براى خود اتخاذ كنيم خيلى اشتباه كرده‏ايم و به راه غلط رفته‏ايم.اين، توأم بودن ايندو با يكديگر است. 

بشر غالبا در حالت افراط يا تفريط است و در نقطه وسط كمتر مى‏ايستد.قرنها غرق در موجهاى درون‏گرايى بوديم و اعراض از بيرون گرايى مى‏كرديم، و من حس مى‏كنم كه باز كم كم متوجه بيرون گرايى مى‏شويم و در حال اعراض از درون هستيم، آن هم ب