ايى هست كه ابتدا مبهم است و جاى آن دارد كه در اطرافش بحث شود. از جمله: « كان الناس امة واحدة » اشاره مى‏فرمايد به يك عصرى و دوره‏اى كه مردم امت واحدى بودند. در اينجا جاى اين سؤال هست كه «امت واحد» يعنى چه؟ آيا از لحاظ اعتقاد واحد بودند و يا از لحاظ ديگرى مثلا از لحاظ مكان و يا كسانى بودند كه زندگى و ساده يكنواخت داشتند، اگر منظور وحدت در اعتقاد است آيا بر حق بودند يا اعتقاد باطل داشتند؟ 

مرحوم علامه طباطبايى رضوان الله عليه از اين جمله استظهار كرده‏اند (به قرينه جمله بعد) كه منظور اين است كه مردم يك زندگى ساده و يكنواختى داشتند، در همان اوايل سكونت حضرت آدم بر روى زمين افراد معدودى از انسانها بودند كه فرزندانى داشتند و ساده مى‏زيستند و مسائل اجتماعى پيچيده‏اى كه موجب اختلاف شود نبود و اگر هم بود اختلاف فردى بود. بهرحال ايشان چنين استظهار كرده‏اند. ولى احتمال دارد منظور اين باشد كه همه از لحاظ اعتقادى داراى عقيده واحد حق بودند. يعنى زمانى بر بشر گذشت كه همه موحد بودند و دستورات انبيا و پيامبرشان را ـ كه حضرت آدم در ميان آنها بود ـ عمل مى‏كردند. حال اگر كسانى هم عصيان مى‏كردند اين در هر امتى هست. اما در مسلك نبود. يك مسلك توحيدى بود كه حضرت آدم براى بشر آورده بود و مسلك و مذهب جامعه، همان بود. بعد اين دوره گذشت، مذاهب مختلفى بوجود آمد، مذاهب شرك آلود. بعد از اينكه اختلافات مذهبى پديد آمد و حق در جامعه مجهول ماند، احتياج پيدا شد كه پيامبران ديگرى مبعوث شوند. خود حضرت آدم نبى بود ولى مدتى گذشت ـ مثلا هزار سال ـ آنوقت هم هزار سال چيزى نبود در روايت هست كه عمر حضرت آدم حدود نهصد سال بوده است، يك نسل گذشت و مردم دينشان هم دين حضرت آدم بود. پس از اين ـ مثلا در هزاره دوم ـ وقتى حضرت آدم از دنيا رفت اختلافاتى در مردم پديد آمد و مذاهب شرك آلودى بوجود آمد، « فبعث الله النبيين » خدا به حضرت آدم اكتفا نكرد، و شروع كرد به ارسال انبياء: « ارسلنا رسلنا تترى » پشت سر هم خدا پيامبران را فرستاد تا اختلافاتى كه در بين مردم پيش آمده بود رفع شود: « فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق » شايد از اين آيه بتوان استفاده كرد كه حضرت آدم كتاب نداشته و به صورت شفاهى دعوت مى‏فرموده است و كتاب مدونى در بين مردم نبوده است. بعد از اين دوره ـ كه اختلافات در بين مردم پديد آمد ـ خدا انبياء را فرستاد و كتاب بر آنها نازل كرد، يعنى يك متن وحى كه در بين مردم محفوظ ماند «فرق است بين اينكه به حضرت آدم (ع) الهام شود كه به مردم بگو مثلا برويد حج (چون در نهج البلاغه هست كه حج از اول خلقت حضرت آدم بوده) مردم هم چون مى‏دانستند حضرت آدم (ع) پيامبر است و به او وحى مى‏شود عمل مى‏كردند ولى بعد از اينكه اختلافات پديد آمد احتياج به يك متنى پديد آمد كه در بين مردم باشد، يا نوشته و يا غير نوشته، و عبارتش محفوظ باشد. كتاب را چرا نازل كرديم؟ : « ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه » در موارد اختلاف ايشان حاكم باشد و اختلافشان را رفع كند. 

« و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه » غير از اختلاف در ميان مردم در خود كتاب هم اختلافاتى بوجود آمد. چه كسانى اختلاف كردند؟ كسانى عمدا كتاب را تحريف مى‏كردند. « بغيا بينهم » از روى ستم و سركشى در دين خدا اختلاف ايجاد مى‏كردند. طبعا بخاطر منافع خودشان. 

« فهدى الله الذين امنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه ...»

آن كسانى كه ايمان آورده بودند خدا به اذن خودش آنها را هدايت كرد. 

« و الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم »

منظور از استشهاد به اين آيه اين است كه وقتى در دين الهى اختلافى به وجود آمد، وجود اختلاف، موجب مى‏شود كه پيامبر ديگرى مبعوث شود تا اختلافات را رفع كند. اختلافاتى كه در اثر گذشت زمان يك پيغمبرى و عدم حضور او در ميان امت پديد مى‏آيد. هر چند از روى بغى بود. و كسانى عمدا اين كار را مى‏كردند ولى خدا پيامبر ديگرى را مبعوث مى‏كرد تفضلا تا نسلهاى آينده گمراه نشوند. 

حكمتها و مصالح ديگرى نيز براى وجود انبيا از قرآن كريم استفاده مى‏شود چنانكه از راه عقل نيز مى‏توان به پاره‏اى از آنها پى برد. و اينك بعضى از حكمتهايى كه از قرآن كريم استفاده مى‏شود: 

قضاوت 
چنانكه از خود قرآن استفاده مى‏شود يكى از منافع وجود انبياء اين بود كه غير از آنكه اصل حكم را به مردم مى‏رساندند، آن حكم را تطبيق بر موارد مى‏كردند، و در مورد مشاجراتى كه بين مردم پديد مى‏آمد قضاوت مى‏كردند. (حالا آيا همه انبياء چنين بوده‏اند يا بعضى؟) حضرت داوود (ع) از كسانى بود كه رسما از طرف خدا براى قضاوت بين مردم تعيين شد: ظاهرا اختصاص به بعضى از انبيا داشته است « يا داوود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق » (20) . در مورد پيامبر اسلام (ص) هم مى‏فرمايد: 

« انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله و لا تكن للخائنين خصيما » (21) 

«ما اين كتاب را به راستى بر تو نازل كرديم تا بدان سان كه خدا به تو آموخته است ميان مردم داورى كنى و به نفع خائنان به مخاصمت بر مخيز»

روشن است كه منظور از اين حكومت و داورى، قضاوت بين مردم در مورد مشاجرات است. 

حكومت 
بعضى انبياء مقامى بالاتر از قضاوت هم داشته‏اند. يعنى رسما رئيس حكومت و جامعه بوده‏اند و مردم مى‏بايست از آنها اطاعت كنند آيه‏اى هست كه بطور كلى مى‏فرمايد: «ما هر پيامبرى را براى مردم فرستاديم براى اين بود كه مردم از او اطاعت كنند» . بنابراين هر پيامبرى هر چه ادعا كند كه از طرف خداست و لازم است اعمال كند، مردم بايد بپذيرند. وقتى فرمود من از طرف خدا براى قضاوت تعيين شده‏ام، مردم بايد قبول كنند. اگر فرمود من به عنوان حاكم جمعيت تعيين شده‏ام در شؤون سياسى و تدبير امور اجتماع بايد از من اطاعت كنيد مردم بايد قبول كنند. بطور كلى هر پيامبرى بر هر جمعيتى مبعوث مى‏شود (در صورتى كه پيامبرى او ثابت شده باشد) هر ادعايى از طرف خدا بكند مردم بايد بپذيرند: 

« و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله » (22) 

«هيچ پيامبرى را نفرستاديم جز آنكه ديگران به امر خدا، مطيع فرمان او شوند»

اگر بنا باشد مردم خودشان تشخيص دهند كه كدام حرفش از طرف خداست و كدام حرف از طرف خودش و احيانا احتمال بدهند كه بعضى جاها دروغ مى‏گويد، اين نقض غرض مى‏شود و به او اعتمادى نمى‏ماند پس ناچار وقتى نبوت او ثابت شد، بايد بدون قيد و شرط اطاعت شود. مگر بگويد از ناحيه خودم اين حرف را مى‏زنم ولى اگر ادعا كرد كه از طرف خدا منصبى دارد، مردم بايد بپذيرند. 

البته در بعضى موارد هست كه بعضى پيامبران خودشان متصدى حكومت نشدند، بلكه از طرف خدا حكومت ديگرى را تاييد كردند، چنانكه گروهى از بنى اسرائيل آمدند نزد پيامبرشان ـ ـ كه در روايت اسم آن پيامبر «صموئيل» ذكر شده است ـ گفتند: 

« ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل الله » (23) 

«براى ما پادشاهى تعيين كن تا در راه خدا بجنگيم»

پيداس