 اول. 

.26 فاطر/ .24

.27 نحل/ .36

.28 اسراء/ .35

.29 اعراف/ .85

.30 نحل/ .36

.31 انبياء/ .25

.32 مؤمن/ .15

نقش انبياء در از بين بردن اختلافات جوامع بشرى و تكامل انسان‏ها 
كتاب: ترجمه تفسير الميزان جلد 2 صفحه 193
نويسنده: علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 
"فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق" 

اين جمله مورد اختلاف را بيان مى‏كند، كه آن عبارت است از حق، حقى كه كتاب از ناحيه خدا آورده، همچنانكه جمله: "و انزل معهم الكتاب بالحق"نيز تصريح بدان دارد، در اينجا عنايت الهيه شامل رفع هر دو اختلاف با هم شده، يعنى جمله نامبرده هم شامل اختلاف در شؤون زندگى مى‏شود، و هم شامل اختلافات در معارف حقه الهيه، كه عامل اصلى آن اختلاف، علماى دين بودند، و اگر هدايت را مقيد به اذن خود كرد، بدين جهت بوده كه بفهماند اگر خدا مؤمنين را هدايت كرده، نه از اين باب بوده كه مؤمنين او را الزام كرده باشند، و بر او واجب كرده باشند، به خاطر ايمانشان ايشان را هدايت كند، چون خداى سبحان محكوم كسى واقع نمى‏شود، و كسى نمى‏تواند چيزى را بر او واجب كند، مگر اينكه خودش چيزى را بر خود واجب كند، و لذا فرمود: هر كه را هدايت كند به اذن خود هدايت مى‏كند، يعنى اگر خواست هدايت نكند مى‏تواند و جمله: "و الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم"به منزله تعليل كلمه (باذنه) است، و معناى آيه چنين است كه اگر خدا دسته‏اى از مؤمنين را هدايت كرده به اذن خود كرده است، چون او مجبور به هدايت كسى نيست، هر كه را بخواهد هدايت مى‏كند، و هر كه را بخواهد نمى‏كند، چيزى كه هست خودش خواسته كه تنها كسانى را هدايت كند و به صراط مستقيم رهنمون شود كه ايمان داشته باشند. 

پس از آيه شريفه چند نكته روشن گرديد: 

اول حد دين و معرف آن و اينكه دين عبارت است از روش خاصى در زندگى دنيا كه هم صلاح زندگى دنيا را تامين مى‏كند، و هم در عين حال با كمال اخروى و زندگى دائمى و حقيقى در جوار خداى تعالى موافق است، ناگزير چنين روشى بايد در شريعتش قوانينى باشد كه متعرض حال معاش به قدر احتياج نيز باشد. 

دوم اينكه دين از همان روز اولى كه در بشر آمد براى رفع اختلاف آمد، اختلاف ناشى از فطرت، و سپس رو به استكمال گذاشت، و در آخر رافع اختلافهاى فطرى و غير فطرى شد. 

سوم اينكه دين خدا لايزال رو به كمال داشته، تا آنجا كه تمامى قوانينى را كه همه جهات احتياج بشر را در زندگى در برداشته باشد متضمن شده باشد، در اين هنگام است كه دين ختم مى‏شود و ديگر دينى از ناحيه خدا نمى‏آيد، و به عكس وقتى دينى از اديان خاتم اديان باشد، بايد مستوعب و در برگيرنده تمامى جهات احتياج بشر باشد، و خداى تعالى در اين باره مى‏فرمايد : "ما كان محمد ابا احد من رجالكم، و لكن رسول الله و خاتم النبيين" (1) و نيز فرموده: "و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء" (2) و نيز فرموده: "و انه لكتاب عزيز لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه" (3) . 

چهارم اينكه هر شريعت لاحق، كامل‏تر از شريعت سابق است. 

پنجم اينكه علت بعثت انبيا و فرستادن كتاب و به عبارتى ديگر سبب دعوت دينى همان سير بشر به حسب طبع و فطرتش به سوى اختلاف است، همانطور كه فطرتش او را به تشكيل اجتماع مدنى دعوت مى‏كند، همان فطرت نيز او را به طرف اختلاف مى‏كشاند، و وقتى راهنماى بشر به سوى اختلاف فطرت او باشد، ديگر رفع اختلاف از ناحيه خود او ميسر نمى‏شود، و لا جرم بايد عاملى خارج از فطرت او عهده‏دار آن شود، و بهمين جهت خداى سبحان از راه بعثت انبيا و تشريع شرايع، نوع بشر را به سوى كمال لايق به حالش و اصلاح‏گر زندگيش اين اختلاف را برطرف كرد، و اين كمال، كمال حقيقى است، كه داخل در صنع و ايجاد است، قهرا مقدمه آنها يعنى بعثت انبيا هم بايد داخل در عالم صنع باشد. 

اما اينكه گفتيم خداوند نوع بشر را به سوى كمال حقيقيش هدايت نمود، بدين جهت است كه به حكم آيه: "الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى" (4) . 

يكى از شؤون خدائى خدا اين است كه هر چيزى را به آن نقطه‏اى كه خلقتش را تمام مى‏كند هدايت نمايد، و يكى از چيزهائى كه خلقت آدمى با آن تمام مى‏شود، و اگر نباشد خلقتش ناقص مى‏ماند، اين است كه به سوى كمال وجودش در دنيا و آخرت هدايت شود. 

همچنانكه باز خود خداى تعالى فرموده: "كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك، و ما كان عطاء ربك محظورا. (5) 

و اين آيه به خوبى مى‏فهماند كه كار خداى تعالى همين امداد عطا است، هر كسى را كه در راه حياتش و وجودش محتاج مدد اوست مدد ميدهد، و آنچه را كه مستحق است عطا مى‏كند و عطاى او از ناحيه او دريغ نمى‏شود مگر آنكه كسى با بهره نگرفتن خودش و از ناحيه خودش از گرفتن عطاى او دريغ كند. 

و معلوم است كه انسان خودش نمى‏تواند اين نقيصه خود را تكميل كند، چون فطرت خود او اين نقيصه را پديد آورده، چگونه مى‏تواند خودش آن را برطرف ساخته راه سعادت و كمال خود را در زندگى اجتماعيش هموار كند؟ . 

و وقتى طبيعت انسانيت اين اختلاف را پديد مى‏آورد، و باعث مى‏شود كه انسان از رسيدن به كمال و سعادتى كه لايق و مستعد رسيدن به آن است محروم شود، و خودش نمى‏تواند آنچه را فاسد كرده اصلاح كند، لاجرم اصلاح (اگر فرضا اصلاحى ممكن باشد) بايد از جهت ديگرى غير جهت طبيعت باشد، و آن منحصرا جهتى الهى خواهد بود، كه همان نبوت است، و وحى، و به همين جهت خداى سبحان از قيام انبيا به اين اصلاح تعبير كرد به (بعث)، و در سراسر قرآن بعث را به خودش نسبت داده، فرموده اوست كه در امت‏ها انبيا مبعوث مى‏كند، با اينكه مساله قيام انبيا مثل ساير امور، به ماده و روابط زمانى و مكانى نيز ارتباط دارد، اما همه جا بعث را به خودش نسبت داده، تا بفهماند تنها خداست كه مى‏تواند اختلافات بشر را حل كند. 

پس نبوت حالتى است الهى (و اگر خواستى بگو) حالتى است غيبى، كه نسبتش به حالت عمومى انسانها، يعنى درك و عمل آنها، نسبت بيدارى است به خواب، كه شخص نبى به وسيله آن، معارفى را درك مى‏كند كه به وسيله آن اختلافها و تناقض‏ها در حيات بشر مرتفع مى‏گردد، و اين ادراك و تلقى از غيب، همان است كه در زبان قرآن وحى ناميده مى‏شود، و آن حالتى كه انسان از وحى مى‏گيرد نبوت خوانده مى‏شود. 

از اينجا روشن مى‏گردد كه اين سه مقدمه، يعنى: 

1ـ دعوت فطرت (منظور مؤلف دعوت مستقيم فطرت نيست تا اشكال كنى كه خود ايشان فطرى بودن مدنيت را انكار كردند بلكه منظور دعوت غير مستقيم است يعنى فطرت او را به استخدام ديگران دعوت مى‏كند و اين استخدام او را ناگزير مى‏سازد كه به زندگى مدنى تن در دهد."مترجم "بشر را به تشكيل اجتماع مدنى. 

2ـ و دعوت آن به اختلاف از يك طرف. 

3ـ و عنايت خداى تعالى به هدايت بشر به سوى تماميت خلقتش از سوى ديگر، خود حجت و دليلى است بر اصل مساله نبوت، و به عبارتى ديگر دليل نبوت عامه است، كه اينك براى خواننده عزيز تقرير ميشود: 

نوع بشر به حسب طبع بهره‏كش است، و اين بهره‏كشى و استخدام فطرى او را به تشكيل اجتماع وا مى‏دارد، و در عين حال كار او ر