 عنوان اينكه در اسلام چنين مسائلى مطرح نيست. 

توصيف على (ع) از «عارف» جوانان ما به حق و به طور شايسته به نهج البلاغه احترام مى‏گزارند .نهج البلاغه چگونه كتابى است؟ از نظر شما كتابى درون‏گراست يا بيرون گرا؟ خودتان مى‏دانيد كه نهج البلاغه تا چه حد بيرون گراست، اما جنبه‏هاى درون گرايى نهج البلاغه را مى‏دانيد يا نه؟ عالى‏ترين و دقيق‏ترين و ظريف‏ترين درون گرايى‏ها در همين نهج البلاغه است: «قد احيى عقله و امات نفسه حتى دق جليله و لطف غليظه و برق له لا مع كثير البرق فابان له الطريق و سلك به السبيل و تدافعته الابواب الى باب السلامة و دار الاقامة» (15) .يك مرد عارف و تزكيه شده را توصيف مى‏كند: عقل خودش را زنده كرد، نفس اماره‏اش را ميراند، غلظتهاى وجودش را رقيق كرد، چه غلظتهاى جسمانى و چه غلظتهاى روحانى (آدمى كه يك عمر خورده و خوابيده و چربى در بدنش جمع شده هيچوقت آدم نمى‏شود)، اين غلظتها را از بين برد، با يك رياضت معنوى خودش را پاك كرد، آلودگيها را كه در اثر ترفها و تنعمها در وجودش پيدا شده بود زدود، همه غلظتهايى را كه در روحش بود از بين برد و بدنش را نازك كرد (دق جليله و لطف غليظه) تا آنجا كه يك برق از درونش جهيد (و برق له لا مع كثير البرق) برق جهيد و راه را برايش روشن كرد، بعد، از يك در وارد شد، او را از اين در به آن در بردند و از آن در به در ديگر، تا به آن محل نهايى رسيد، آنجا كه بارگاه الهى و بارگاه ربوبى است. 

اكنون نمى‏خواهم اينها را شرح كنم.باور كنيد كه در طول هزار و سيصد سال عرفان و اين همه عرفاى بزرگى كه ما داشته‏ايم ـ كه در دنيا عرفاى اسلام نظير ندارند ـ يك عارف نتوانسته جملاتى نظير اين سه سطر نهج البلاغه بياورد. 

اين همان على ميدان جنگ است، اين همان على است كه از شمشيرش در ميدان جنگ خون مى‏چكد، اين همان على است كه شبها بيدار است و به در خانه آن يتيم و آن بيوه زن مى‏رود، همان على است كه وقتى چشمش به يك يتيم مى‏افتد اصلا تاب ندارد، همان كسى است كه در همان زمان درباره‏اش گفته‏اند هم گريان گريان است و هم خندان خندان، در ميدان جنگ وقتى با دشمن روبرو مى‏شود چهره‏اش باز مى‏شود و مى‏خندد، و در محراب عبادت با خداى خودش راز و نياز مى‏كند و مى‏گريد.مگر نهج البلاغه نيست كه مى‏گويد: 

ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله ـ عزت الاؤه ـ فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم (16) . 

جمله‏هاى عجيبى است.نمى‏خواهم درباره اين موضوع زياد بحث كنم، همين قدر مى‏خواستم كه بدانيد نظر قرآن اين است، اسلام حرفش اين است، پيغمبر (ص) و على (ع) حرفشان اين است . 

در آيات قرآن و كلمات پيامبر اكرم (ص) و ائمه اطهار در اين زمينه اينقدر مطلب هست كه الى ما شاء الله.شيعه و سنى بالاتفاق اين موضوع را روايت كرده‏اند كه پيغمبر فرمود: «من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» (17) اگر بشر بتواند چهل صباح خود را خالص از هر انگيزه‏اى جز خدا كند، درونش فقط با خدا زندگى كند و بس، و با هيچ چيز ديگر جز خدا نباشد ـ برونش با عالم و طبيعت است، با جامعه و انسانها است ولى در درون خودش با شكم و شهوت و مقام زندگى نكند و هيچ انگيزه‏اى جز خدا نداشته باشد ـ چشمه‏هايى از حكمت از قلبش به زبانش جارى مى‏شود.بعد ببينيد در ادبيات اسلامى ـ چه فارسى و چه عربى ـ راجع به همين جمله پيامبر چه شعرها و جمله‏ها به وجود آمده است، مانند شعر معروف حافظ كه حديث پيغمبر را با زبان تغزل مى‏گويد: 

سحرگه رهروى در سرزمينى‏ 
همى گفت اين معما با قرينى‏ 
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف‏ 
كه در شيشه بماند اربعينى‏ 
نه حافظ را حضور درس خلوت‏ 
نه دانشمند را علم اليقينى 

پس اسلام جزء گروهى است كه منبع «دل» و ابزارش را كه «تزكيه نفس» است به رسميت مى‏شناسد . 

تاريخ، منبع ديگر شناخت يك منبع ديگر كه مخصوصا امروز به آن اهميت مى‏دهند و قرآن نيز به آن اهميت زيادى داده است «تاريخ» است، يعنى از نظر قرآن غير از طبيعت و عقل و دل، يك منبع ديگر هم براى شناخت وجود دارد كه آن عبارت از تاريخ است (18) . 

قرآن تاريخ را به عنوان يك منبع شناخت عرضه مى‏دارد.ممكن است شما بگوييد كه طبيعت را كه گفتيد، تاريخ هم در آن هست.درست است كه تاريخ به يك اعتبار جزء طبيعت است ولى تاريخ يعنى جامعه انسانى در حال حركت و جريان.طبيعت را دو نوع مى‏شود مطالعه كرد، جامعه را هم به دو شكل مى‏توان مطالعه كرد.زمانى ما جامعه را در حال ثبات مطالعه مى‏كنيم.مثلا كسى كه مى‏خواهد اطلاعات جامعه شناسى درباره جامعه ما داشته باشد جامعه امروز ايران را از جنبه‏هاى مختلف مطالعه مى‏كند و اطلاعاتى در اختيار افراد مى‏گذارد.اين يك مطالعه جامعه شناسى است.ولى يكوقت جامعه امروز را در ارتباط با گذشته و گذشته را با گذشته خودش ـ يعنى حاضر را با گذشته و آينده ـ مجموعا يك واحد در حال جريان در نظر مى‏گيريم، بعد مى‏خواهيم بدانيم قانون اين جريان چه قانونى است.فرق «فلسفه تاريخ» با «جامعه شناسى» اين است كه جامعه شناسى، قانون موجود جامعه را بيان مى‏كند ولى فلسفه تاريخ، قانون تحولات جامعه را بيان مى‏كند، اينجاست كه عامل زمان در كار مى‏آيد. 

قرآن به طور صريح و قاطع تاريخ را براى مطالعه عرضه مى‏دارد.پس تاريخ هم خودش يك منبع براى شناخت است.در اين زمينه ما در قرآن آياتى داريم، مانند: «قل سيروا فى الارض» (19) برويد در زمين گردش كنيد. «افلم يسيروا فى الارض» (20) چرا اينها در زمين گردش نمى‏كنند؟ يعنى برويد آثار تاريخى را مطالعه كنيد (21) و بعد ببينيد كه زندگى و جامعه بشر چه تحولات تاريخى پيدا كرده است. 

باز على (ع) در وصيتى كه در نهج البلاغه به امام حسن (ع) مى‏كند جمله بزرگى دارد كه به انسان ايمان بيشترى مى‏بخشد.على (ع) كه از نسل اول اسلام است به امام حسن (ع) دستور مى‏دهد: پسرم! احوال امم و ملل و تواريخ را به دقت مطالعه كن و از آنها درس بياموز! بعد چنين تعبيرى دارد: «اى بنى انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم و سرت فى اثارهم حتى عدت كاحدهم، بل كانى بما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى اخرهم» (22) پسركم! اگر چه عمر محدودى دارم و با امتهاى گذشته نبوده‏ام كه از نزديك وضع و حال آنها را مطالعه كرده باشم، اما در آثارشان سير كردم و در اخبارشان فكر كردم تا آنجا كه مانند يكى از خود آنها شدم، آنچنان شده‏ام كه گويى با همه آن جوامع از نزديك زندگى كرده‏ام .بعد مى‏گويد نه، بالاتر از اين، چون اگر كسى در جامعه‏اى با مردمى زندگى كند فقط از احوال همان مردم آگاه مى‏شود ولى من مثل آدمى هستم كه از اول دنيا تا آخر دنيا با همه جامعه‏ها بوده و با همه آنها زندگى كرده است، پس تاريخ را مطالعه كن، در اخبار ملتها و در تحولاتى كه براى ج