ال انبياء را از ارتكاب گناهان، مصون و معصوم داشته و لازمه آن، ضمانت انجام دادن وظايف هم هست در اين صورت، امتياز اختيارى براى ايشان ثابت نمى‏شود و استحقاق پاداشى براى انجام وظايف و اجتناب از گناهان نخواهند داشت. زيرا اگر خداى متعال هر شخص ديگرى را هم معصوم قرار مى‏داد مانند ايشان مى‏بود. 

پاسخ اين شبهه از بيانات گذشته بدست مى‏آيد و حاصل اين است كه معصوم بودن به معناى مجبور بودن بر انجام وظايف و ترك گناهان نيست چنانكه در درس گذشته روشن شد و خدا را عاصم و حافظ دانستن براى معصومين نيز به معناى نفى استناد كارهاى اختيارى به خود ايشان نمى‏باشد زيرا هر چند همه پديده ها در نهايت، مستند به اراده تكوينى الهى است چنانكه توضيح خاصى از سوى خداى متعال، وجود داشته باشد استناد كار به او وجه مضاعفى خواهد داشت ولى اراده الهى در طول اراده انسان است نه در عرض آن و نه بعنوان جانشينى براى اراده وى. 

اما عنايت‏خاص الهى نسبت به معصومين مانند ديگر اسباب و شرايط و امكانات ويژه‏اى كه براى افراد خاصى فراهم مى‏شود مسئوليت ايشان را سنگين‏تر مى‏كند و همچنانكه پاداش كارشان افزايش مى‏يابد كيفر را نيز افزايش مى‏دهد و بدين ترتيب، تعادل بين پاداش و كيفر، برقرار مى‏گردد هر چند شخص معصوم با حسن اختيار خودش استحقاق كيفرى پيدا نخواهد كرد نظير اين تعادل را در مورد همه كسانى كه از نعمت ويژه‏اى برخوردار هستند مى‏توان ملاحظه كرد چنانكه علما و وابستگان به خاندان پيامبر اكرم داراى مسوليت‏حساستر و سنگين‏ترى هستند و همانگونه كه پاداش اعمال نيكشان بيشتر است كيفر گناهانشان (به فرض ارتكاب) افزونتر مى‏باشد. و به همين جهت است كه هر كس مقام معنوى بالاترى داشته باشد خطر سقوطش بيشتر و بيم و هراسش از لغزش، زيادتر است. 

2 - شبهه ديگر آنكه: بر حسب آنچه از دعاها و مناجاتهاى انبياء و ساير معصومين عليهم السلام نقل شده، ايشان خودشان را گنهكار مى‏دانسته‏اند و از گناهانشان استغفار مى‏كرده‏اند و با وجود چنين اقرارها و اعترافاتى چگونه مى‏توان آنان را معصوم دانست؟ 

پاسخ اين است كه حضرات معصومين عليهم الصلاه و السلام كه با اختلاف درجات، در اوج كمال و قرب الهى قرار داشتند براى خودشان وظايفى فوق وظايف ديگران قائل بودند و بلكه هر گونه توجهى به غير معبود و محبوبشان را گناهى عظيم مى‏شمردند و از اين روى در مقام عذرخواهى و استغفار برمى‏آمدند. و قبلا گفته شد كه منظور از عصمت انبياء، عليه السلام مصون بودن از هر كارى كه بتوان به وجهى آنرا گناه ناميد نيست بلكه منظور مصونيت ايشان از مخالفت با تكاليف الزامى و از ارتكاب محرمات فقهى است. 

3 - شبه سوم آنكه در يكى ازاستدلات قرآنى براى عصمت انبيا عليهم السلام آمده است كه ايشان، از «مخلصين‏» هستند و شيطان را طمعى در آنان نيست در صورتى كه در خود قرآن كريم تصرفاتى براى شيطان در مورد انبياء عليه السلام ذكر شده است: از جمله در آيه (27) از سوره اعراف مى‏فرمايد:«يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنه‏» كه فريفتن حضرت آدم و حواء و در نتيجه، بيرون كردن ايشان از بهشت را به شيطان، نسبت مى‏دهد، و در آيه (41) از سوره ص از قول حضرت ايوب عليه السلام مى‏فرمايد: «اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب‏» و در آيه (52) از سوره حج نوعى القاءات شيطانى براى همه انبياء ثابت مى‏كند زيرا مى‏فرمايد:«و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى الشيطان فى امنيته...». 

پاسخ اين است كه در هيچ يك از اين آيات، تصرفى كه موجب مخالفت انبياء عليهم السلام با تكاليف الزامى شود به شيطان، نسبت داده نشده است. اما آيه (27) از سوره اعراف، اشاره به وسوسه شيطان در مورد تناول از «شجره منهيه‏» است كه نهى تحريمى به خوردن از آن، تعلق نگرفته بود و فقط به آدم وحوا تذكر داده شده بود كه خوردن از آن موجب خروج از آن «جنت‏»و هبوط به «ارض‏» خواهد شد و وسوسه شيطان، سبب مخالفت آنان با اين نهى ارشادى گرديد. و اساسا آن عالم، عالم تكليف نبود و هنوز در شريعتى نازل نشده بود. و اما آيه (41) از سوره ص اشاره به رنجها و گرفتاريهايى است كه از ناحيه شيطان، متوجه به حضرت ايوب عليه السلام گرديد و دلالتى بر هيچ نوع مخالفت آن حضرت با اوامر و نواهى الهى ندارد. و اما آيه (52) از سوره حج، مربوط به كار شكنيهايى است كه شيطان در مورد فعاليتهاى همه انبياء عليه السلام مى‏كند و اخلالهايى است كه در راه تحقق يافتن آرزوهاى ايشان در مورد هدايت مردم، انجام مى‏دهند و سرانجام، خداى متعال مكر و حيله‏هاى وى را ابطال، و دين حق را استوار مى‏سازد. 

4 - شبهه چهارم آنكه: در آيه (121) از سوره طه نسبت عصيان، و در آيه (115) از همين سوره، نسبت نسيان به حضرت آدم عليه السلام داده است، و چنين نسبتهايى چگونه با عصمت آن حضرت، سازگار است؟ 

جواب اين شبهه از بيانات گذشته معلوم شد كه اين عصيان و نسيان، مربوط به تكليف الزامى نبوده است. 

5 - شبهه پنجم اين است كه در قرآن كريم، نسبت دروغ به بعضى از انبياء عليه السلام داده شده است و از جمله در آيه (89) از سوره صافات از قول حضرت ابراهيم عليه السلام مى‏فرمايد: «فقال انى سقيم‏» در حالى كه مريض نبود، و در آيه (63) از سوره انبياء از قول آن حضرت مى‏فرمايد:«قال بل فعله كبير هم هذا»در حالى كه خودش بتها را شكسته بود و در آيه (70) از سوره يوسف مى‏فرمايد:«ثم اذن مؤذن ايتها العير انكم لسارقون‏» در حالى كه برادران يوسف، مرتكب دزدى نشده بودند. 

جواب اين است كه اينگونه سخنان كه بحسب بعضى از روايات از روى «توريه‏» «اراده معناى ديگر» گفته شده بخاطر مصالح مهمترى بوده و از بعضى از آيات مى‏توان استظهار كرد كه با الهام الهى بوده است چنانكه در داستان حضرت يوسف عليه السلام مى‏فرمايد: «كذلك كدنا ليوسف‏» و بهرحال، چنين دروغهايى گناه و مخالف با عصمت نيست. 

6 - شبهه ششم آنكه: در داستان حضرت موسى عليه السلام آمده است كه يك فرد قبطى را كه با يكى از بنى اسرائيل درگير شده بود بقتل رسانيد و به همين جهت از مصر فرار كرد و هنگامى كه از طرف خداى متعال، مامور به دعوت فرعونيان شد عرض كرد: «ولهم على ذنب فاخاب ان يقتلون‏» و سپس در پاسخ فرعون كه قتل مزبور را به او گوشزد كرد فرمود: «فعلتها اذن و انا من الضالين‏». اين داستان چگونه با عصمت انبياء حتى قبل از بعثتشان سازگار است؟ 

جواب اين است كه اولا قتل فرد قبطى، عمدى نبود بلكه در اثر نواختن مشتى بروى اتفاق افتاد. ثانيا جمله «ولهم على ذنب‏» بر طبق نظر فرعونيان گفته شده و منظور اين است كه ايشان مرا قاتل و گنهكار مى‏دانند و مى‏ترسم كه بعنوان قصاص مرا بكشند. و ثالثا جمله «و انا من الضالين‏» يا از روى مماشات با فرعونيان گفته شده كه گيرم در آن موقع، من گمراه بودم ولى اينك خدا مرا هدايت كرده و با براهين قاطع بسوى شما فرستاده است، و يا منظور از «ضلال‏» نا آگاهى از عواقب آن كار