رونى‏يا بيرونى با واقعيتى ارتباط پيدا مى‏كند ويك سلسله صورتهاى ذهنى از آنها در ذهن خود تهيه مى‏كند و با قوه عقل‏خود آن صورتها را تجزيه و تركيب مى‏كند و انواع‏تصرفات در آنها مى‏نمايد، آنگاه در تطبيق صورتهاى ذهنى به واقعيتهاى‏خارجى و در ترتيب آن صورتها گاه خطا و اشتباه رخ‏مى‏دهد.اما آنجا كه انسان مستقيما با واقعيتهاى عينى به وسيله يك حس خاص مواجه‏است و ادراك واقعيت عين اتصال با واقعيت است نه صورتى ذهنى از اتصال‏با واقعيت، ديگر خطا و اشتباه معنى ندارد.پيامبران‏الهى از درون خود با واقعيت هستى ارتباط و اتصال دارند.در متن‏واقعيت، اشتباه فرض نمى‏شود، مثلا اگر ما صد دانه‏تسبيح را در ظرفى بريزيم و باز صد دانه ديگر را، و اين عمل را صد بار تكراركنيم، ممكن است ذهن ما اشتباه كند و خيال كنداين عمل نود و نه بار و يا صد و يك بار تكرار شده است، اما محال است‏كه خود واقعيت اشتباه كند و با اينكه عمل بالاصد بار تكرار شده است مجموع دانه‏ها كمتر يا بيشتر بشود.

انسانهايى كه ازنظر آگاهيها در متن جريان واقعيت قرار مى‏گيرندو با بن هستى و ريشه وجود و جريانها متصل‏و يكى مى‏شوند، ديگراز هرگونه اشتباه مصون و معصوم خواهند بود.

مجموعه آثار جلد دوم صفحه 161. استاد شهيد مرتضى مطهرى. 

سرچشمه عصمت انبياء 
"و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم..."همانطور كه قبلا نيز اشاره كرديم از ظاهر كلام بر مى‏آيد كه اين جمله در مقام تعليل‏جمله: "و ما يضرونك من شى‏ء"و يا روى هم جملات: "و ما يضلون الا انفسهم و مايضرونك من شى‏ء"است، هر چه باشد مى‏فهماند علت اينكه مردم نمى‏توانند رسول خدا(ص)را گمراه كنند و يا ضررى به آن جناب برسانند.همين انزال كتاب و تعليم‏حكمت است كه ملاك در عصمت آن حضرت است. 

گفتارى پيرامون معناى عصمت
از ظاهر اين آيه بر مى‏آيد، آن چيزى كه عصمت‏به وسيله آن تحقق مى‏يابد و شخص‏معصوم به وسيله آن معصوم مى‏شود نوعى از علم است.علمى است كه نمى‏گذارد صاحبش‏مرتكب معصيت و خطا گردد. 

و به عبارتى ديگر علمى است كه مانع از ضلالت مى‏شود.همچنانكه(در جاى خودمسلم شده)كه ساير اخلاق پسنديده از قبيل شجاعت و عفت و سخاء نيز هر كدامش صورتى است‏علمى كه در نفس صاحبش راسخ شده و باعث مى‏شود آثار آن بروز كند.و مانع مى‏شود از اينكه‏صاحبش متصف به ضد آن صفات گردد.مثلا آثار جبن و تهور و خمود و شره و بخل و تبذير از اوبروز كند. 

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه اگر علم نافع و حكمت‏بالغه باعث مى‏شود كه‏صاحبش از وقوع در مهلكه‏ها و رذايل، مصون و از آلوده شدن به پليديهاى معاصى محفوظ باشد، بايد همه علما اين چنين معصوم باشند و حال آنكه اينطور نيستند. 

در پاسخ مى‏گوئيم: بله، علم نافع و حكمت‏بالغه چنين اثرى دارد، همچنانكه در بين‏رجال علم و حكمت و فضلاى از اهل تقوا و دين مشاهده مى‏كنيم.و ليكن اين سببيت مانند سايراسبابى كه موجود در اين عالم مادى و طبيعى دست در كارند سبب غالبى است نه دائمى.به‏شهادت اينكه هيچ دارنده كمالى را نمى‏بينى كه كمال او بطور دائم او را از نواقص حفظ كند. 

و هيچگاه تخلف نكند.بلكه هر قدر هم آن كمال قوى باشد جلوگيرى‏اش از نقص غالبى است‏نه دائمى و اين خود سنتى است جارى در همه اسبابى كه مى‏بينيم دست در كارند. 

و علت اين دائمى نبودن اثر اين است كه قواى شعورى مختلفى كه در انسان هست، بعضى باعث مى‏شوند آدمى از حكم بعضى ديگر غفلت كند، و يا حد اقل توجهش به آن ضعيف‏گردد.مثلا كسى كه داراى ملكه تقوا است ما دام كه به فضيلت تقواى خود توجه دارد.هرگز به‏شهوات ناپسند و حرام ميل نمى‏كند، بلكه به مقتضاى تقواى خود رفتار مى‏كند.اما گاه مى‏شودكه آتش شهوت آنچنان شعله‏ور مى‏شود و هواى نفس آنقدر تحت جاذبه شهوت قرار مى‏گيرد كه‏چه بسا مانع آن مى‏شود كه آن شخص متوجه فضيلت تقواى خود شود و يا حد اقل توجه و شعورش‏نسبت‏به تقوايش ضعيف مى‏شود و معلوم است كه در چنين فرضى بدون درنگ عملى كه نبايدانجام دهد، مى‏دهد، و ننگ شره و شهوت‏رانى را بخود مى‏خرد. 

ساير اسباب شعورى كه در انسان هست نيز همين حكم را دارند و اگر اين غفلت نبودو سبب سببيت‏خود را از دست نمى‏داد، آدمى هرگز از حكم هيچيك از اين اسباب منحرف‏نمى‏شد، و هيچ چيزى از تاثير آن سبب جلوگير نمى‏شد.پس هر چه تخلف مى‏بينيم ريشه‏و علتش برخورد و نبرد اسباب با يكديگرند و غالب شدن يك سبب بر سبب ديگر است. 

منشا عصمت نوعى از علم است، غير از علوم معمول و عادى كه تاثير غالبى دارند نه دائمى‏از اينجا روشن مى‏شود كه آن نيروئى كه نامش نيروى عصمت است، يك سبب‏علمى و معمولى نيست‏بلكه سببى است علمى و شعورى كه به هيچ وجه مغلوب هيچ سبب ديگرنمى‏شود.و اگر از اين قبيل سبب‏هاى شعورى معمولى بود بطور يقين تخلف در آن راه مى‏يافت‏و احيانا بى اثر مى‏شد. 

پس معلوم مى‏شود اين علم از غير سنخ ساير علوم و ادراكات متعارفه است كه از راه‏اكتساب و تعلم عايد مى‏شود. 

و در آيه مورد بحث مى‏بينيم كه خداى تعالى در خطابش به شخص رسول خدا(ص)مى‏فرمايد: "و انزل عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم""كتاب و حكمت‏بر تو نازل كرد، و علمى به تو تعليم داد كه خودت از راه اكتساب هرگز آن رانمى‏آموختى"و گو اينكه معناى اين جمله را بدان جهت كه خطابى است‏خاص، آنطور كه بايدنمى‏فهميم.زيرا ما انسانهاى معمولى آن ذوقى كه حقيقت اين علم را درك بكند نداريم و ليكن‏اينقدر هست كه از ساير كلمات خداى تعالى در اين باب تا حدودى مطلب براى ما روشن‏مى‏شود، مانند آيه: "قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك" (1) و آيه شريفه: "نزل‏به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين" (2) . 

از اين آيات مى‏فهميم كه نازل كردن هر چه بوده از سنخ علم بوده، چون محل نزول آن‏قلب شريف آن جناب بوده و از جهتى ديگر معلوم مى‏شود كه اين انزال از قبيل وحى و تكليم‏بوده، چون در جاى ديگر در باره نوح و ابراهيم و موسى و عيسى(عليهم السلام)فرموده: "شرع‏لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى‏و عيسى" (3) . 

و نيز فرموده: "انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده" (4) . 

و نيز فرموده: "ان اتبع الا ما يوحى الى..." (5) .و نيز فرموده: "انما اتبع ما يوحى الى..." (6) . 

از اين آيات مختلف استفاده مى‏شود كه مراد از انزال همان وحى است و وحى كتاب‏و حكمت‏خود نوعى تعليم الهى است. كه خداى تعالى پيامبرش را به آن اختصاص داده.چيزى‏كه هست از آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد: "و خدا كتاب و حكمت‏بر تو نازل كرد و علمى به توتعليم داد كه هرگز از راه اكتساب به دست نمى‏آوردى"استفاده مى‏شود كه اين تعليم الهى‏تنها وحى كتاب و حكمت نيست.چون مورد آيه شريفه، داورى رسول خدا(ص)در حوادثى است كه پيش آمده، و آن جناب براى رفع اختلاف از راى خاص به خود استفاده‏فرموده، و معلوم است كه اين ع