شده  است، اما محال است كه خود واقعيت اشتباه كند و با اينكه عمل بالا صد بار تكرار شده است مجموع دانه‏ها كمتر يا بيشتر  بشود. 

انسانهايى كه از نظر آگاهيها در متن جريان واقعيت قرار مى‏گيرند و با بن هستى و ريشه وجود و جريانها متصل و يكى  مى‏شوند، ديگر از هرگونه اشتباه مصون و معصوم خواهند بود. 

گفتارى در عصمت انبيا (ع) 
كتاب: ترجمه الميزان جلد 2 صفحه 200
نويسنده: علامه طباطبايى 
عصمت سه قسم است يكى عصمت از اينكه پيغمبر در تلقى و گرفتن وحى دچار خطا گردد، دوم عصمت از اينكه در تبليغ و انجام رسالت خود دچار خطا شود، سوم اينكه از گناه معصوم باشد، و گناه عبارت است از هر عملى كه مايه هتك حرمت عبوديت باشد، و نسبت به مولويت مولا مخالفت شمرده شود، و بالاخره هر فعل و قولى است كه به وجهى با عبوديت منافات داشته باشد.و منظور از عصمت، وجود نيروئى و چيزى است در انسان معصوم كه او را از ارتكاب عملى كه جايز نيست چه خطا و چه گناه نگه مى‏دارد. 

و اما خطا در غير آنچه گفتيم، يعنى خطاى در گرفتن وحى، و خطاى در تبليغ رسالت، و خطاى در عمل، از قبيل خطا در امور خارجى، نظير غلطهائى كه گاهى در حاسه انسان و ادراكات او و يا در علوم اعتباريش پيش مى‏آيد، مثلا در تشخيص امور تكوينى و اينكه آيا اين امر صلاح است يا نه؟ مفيد است يا مضر؟ و امثال آن از محدوده بحث ما خارج است. 

و به هر حال قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه انبيا ع در همه آن جهات سه‏گانه داراى عصمتند . 

اما عصمت از خطا در گرفتن وحى و در تبليغ رسالت، دليلش آيه شريفه مورد بحث است، كه مى‏فرمايد : "فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين، و انزل معهم الكتاب بالحق، ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات، بغيا بينهم فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه"، چون ظاهر اين آيه اين است كه خداى سبحان انبياء را مبعوث كرده براى تبشير و انذار، و انزال كتاب، (و اين همان وحى است) تا حق را براى مردم بيان كنند، حق در اعتقاد، و حق در عمل را، و به عبارت ديگر مبعوث كرده براى هدايت مردم به سوى عقايد حقه و اعمال حق، و معلوم است كه اين نتايج غرض خداى تعالى در بعثت انبيا بوده. 

و از سوى ديگر خود خداى تعالى از قول موسى ع حكايت كرده كه فرمود: "لا يضل ربى و لا ينسى" (1) . 

پس، از آيه مورد بحث و اين آيه مى‏فهميم خدا هر چه را بخواهد از طريقى مى‏خواهد كه به هدف برسد و خطا و گم شدن در كار او نيست، و هر كارى را به هر طريقى انجام دهد در طريقه‏اش گمراه نمى‏شود، و چگونه ممكن است غير اين باشد؟ ! و حال آنكه زمام خلقت و امر به دست او است، و ملك و حكمرانى خاص وى است. 

حال كه اين معنا روشن شد، مى‏گوئيم يكى از كارهاى او بعثت انبيا و تفهيم معارف دين به ايشان است، و چون اين را خواسته، البته مى‏شود، يعنى هم انبيا را مبعوث مى‏كند، و هم انبيا معارفى را كه از او مى‏گيرند مى‏فهمند، يكى ديگر از خواسته‏هاى او اين است كه انبيا رسالت او را تبليغ كنند، و چون او خواسته تبليغ مى‏كنند، و ممكن نيست نكنند، چون در جاى ديگر فرموده: "ان الله بالغ امره، قد جعل الله لكل شى‏ء قدرا" (2) و نيز فرموده: "و الله غالب على امره" (3) و اين همان عصمت از خطاى در تلقى و تبليغ است. 

دليل ديگر بر اين عصمت آيه شريفه: "عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا، الا من ارتضى من رسول، فانه يسلك من بين يديه، و من خلفه رصدا، ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم، و احاط بما لديهم، و احصى كل شى‏ء عددا" (4) . 

از ظاهر اين آيه به خوبى بر مى‏آيد كه خداى تعالى رسولان خود را اختصاص مى‏دهد به وحى : و از راه وحى به غيب آگاهشان نموده، تاييدشان مى‏كند، و از پيش رو و پشت سرشان مراقبشان است، و به منظور اينكه وحى به وسيله دستبرد شيطانها و غير آنها دگرگون نشود به تمام حركات و سكنات آنان احاطه دارد، تا مسلم شود كه رسالات پروردگارشان را ابلاغ نمودند . 

و نظير اين آيه در دلالت بر عصمت انبيا از خطا در تلقى و در تبليغ، آيه زير است كه كلام ملائكه وحى را حكايت مى‏كند، و مى‏فرمايد: "و ما نتنزل الا بامر ربك، له ما بين ايدينا و ما خلفنا، و ما بين ذلك، و ما كان ربك نسيا" (5) . 

اين آيات همه دلالت دارد بر اينكه وحى از حين شروعش به نازل شدن، تا وقتى كه به پيامبر مى‏رسد، و تا زمانى كه پيغمبر آن را به مردم ابلاغ مى‏كند، در همه اين مراحل از دگرگونگى و دستبرد هر بيگانه‏اى محفوظ است. 

البته اين دو وجه و دو دليلى كه ما آورديم هر چند تنها عصمت انبيا در دو مرحله تلقى و تبليغ را اثبات مى‏كرد، و متعرض عصمت از گناه نبود، ولى ممكن است همين دو دليل را طورى ديگر بيان كنيم، كه شامل عصمت از معصيت هم بشود، به اينكه بگوئيم: هر عملى در نظر عقلا مانند سخن دلالتى بر مقصود دارد، وقتى فاعلى فعلى را انجام مى‏دهد، با فعل خود دلالت مى‏كند بر اينكه آن عمل را عمل خوبى دانسته، و عمل جايزى شمرده است.عينا مثل اين است كه با زبان گفته باشد اين عمل عمل خوبى است، و عملى است جايز. 

حال اگر فرض كنيم كه از پيغمبرى گناهى سر بزند، با اينكه خود او مردم را دستور مى‏داد به اينكه اين گناه را مرتكب نشويد، قطعا اين عمل وى دلالت دارد بر تناقض گوئى او، چون عمل او مناقض گفتار او است، و در چنين فرض اين پيغمبر مبلغ هر دو طرف تناقض است، و تبليغ تناقض تبليغ حق نيست، چون كسى كه از تناقض خبر مى‏دهد از حق خبر نداده، بلكه از باطل خبر داده است، چون هر يك از دو طرف طرف ديگر را باطل مى‏داند، پس هر دو طرف باطل است، پس عصمت انبيا در تبليغ رسالت تمام نمى‏شود مگر بعد از آنكه از معصيت هم عصمت داشته باشند، و از مخالفت خداى تعالى مصون بوده باشند. 

تا اينجا آياتى از نظر خواننده گذشت، كه به توجيهى تنها بر دو قسم عصمت، و به توجيهى ديگر بر هر سه قسم دلالت مى‏كرد، اينك آياتى كه بطور مطلق دلالت بر عصمت مى‏كنند از نظر خواهد گذشت. 

"اولئك الذين هدى الله، فبهديهم اقتده" (6) 

معلوم مى‏شود انبيا ع هدايتشان به اقتدا از ديگران نبوده، اين ديگرانند كه بايد از هدايت آنان پيروى كنند. 

آيه شريفه: "و من يضلل الله فما له من هاد، و من يهدى الله فما له من مضل" (7) هم از هدايتى خبر مى‏دهد كه هيچ عاملى آن را دستخوش ضلالت نمى‏كند. 

"من يهدى الله فهو المهتد" (8) . 

اين آيه شريفه دستبرد و ضلالت هر مضلى را از مهتدين به هدايت خود نفى كرده، مى‏فرمايد : در اينگونه افراد هيچ ضلالتى نيست، و معلوم است كه گناه هم يك قسم ضلالت است، به دليل آيه شريفه: "ا لم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان؟ انه لكم عدو مبين و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم، و لقد اضل منكم جبلا كثيرا" (9) كه هر معصيتى را ضلالتى خوانده، كه با ضلال شيطان صورت مى‏گيرد، و فرموده شيطان را عبادت مكنيد، كه او گمراهتان مى‏كند. 

پس اثبات هدايت خدائى در حق انبيا ع، و سپس نفى ضلالت از هر كس كه به هدايت او مهتدى شده باشد، و آنگاه هر معصيتى را ضلالت خواندن 