لالت دارد بر اينكه ساحت انبيا از اينكه معصيتى از ايشان سر بزند منزه است، و همچنين برى از اينند كه در فهميدن وحى و ابلاغ آن به مردم دچار خطا شوند. 

يكى ديگر از آن آيات كه بطور مطلق دلالت بر عصمت انبيا مى‏كند آيه شريفه: "و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم، من النبيين، و الصديقين، و الشهداء و الصالحين، و حسن اولئك رفيقا" (10) است، كه مردم را دو دسته كرده، يكى آنهائى كه هدايت يافتنشان منوط بر اطاعت خدا و رسول است، ديگر آن طايفه‏اى كه خدا بر آنان انعام كرده، و غير اطاعت عملى ندارند. 

و به شهادت آيه شريفه: "اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم، غير المغضوب عليهم، و لا الضالين" (11) .كه اوصاف افرادى را مى‏شمارد كه خدا بر آنان انعام كرده، مى‏فرمايد: اينان گمراه نيستند، و اگر از انبيا گناه صادر شود، و يا در فهم و يا در تبليغ وحى خطا كنند، گمراه خواهند بود. 

مؤيد اين معنا آيه زير است كه مى‏فرمايد: "اولئك الذين انعم الله عليهم من النبيين من ذرية آدم، و ممن حملنا مع نوح، و من ذرية ابراهيم و اسرائيل و ممن هدينا و اجتبينا، اذا تتلى عليهم آيات الرحمن خروا سجدا و بكيا، فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة، و اتبعوا الشهوات، فسوف يلقون غيا" (12) چون اولا دو خصلت را در انبيا جمع كرده، يكى اينكه داراى انعامى از خدايند، دوم اينكه داراى هدايتند، چون در جمله: "و ممن هدينا و اجتبينا" 

حرف (من) آورده، كه بيانگر جمله: "انعم الله عليهم..."باشد، و ديگر اينكه به بيانى توصيفشان كرده كه در آن نهايت درجه تذلل در عبوديت است، و جانشين آنان را به ضايع كردن نماز و پيروى شهوات توصيف نموده است. 

و معلوم است كه از اين دو دسته انسانها دسته دوم غير دسته اولند، چون دسته اول رجالى ممدوح و مشكورند، ولى دسته دوم مذمومند، و وقتى مذمت دسته دوم اين است كه پيروى شهوات مى‏كنند، و در آخر دوزخ را خواهند ديد، معلوم است كه دسته اول يعنى انبيا پيروى شهوات نمى‏كنند، و دوزخى نمى‏بينند، و اين هم بديهى است كه چنين كسانى ممكن نيست معصيت از آنان سر بزند، حتى اين دسته اگر قبل از نبوتشان هم پيروى شهوات مى‏كردند، باز ممكن نبود كه دوزخ را ديدار نكنند، براى اينكه جمله: "اضاعوا الصلوة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا"اطلاق دارد، قبل از نبوت و بعد از نبوت يكسان است، پس معلوم مى‏شود كه انبيا حتى قبل از نبوتشان نيز معصوم بوده‏اند. 

اين استدلال شبيه و نزديك به استدلال كسى است كه مساله عصمت انبيا را از طريق عقلى اثبات كرده، مى‏گويد: ارسال رسل و اجراى معجزات به دست انبيا، خود مصدق دعوت ايشان است، و دليل بر اين است كه هيچ دروغى از ايشان صادر نمى‏شود، و نيز دليل بر اين است كه اهليت تبليغ را داشته‏اند، چرا؟ براى اينكه عقل آدمى انسانى را كه دعوتى دارد، و خودش كارهائى مى‏كند كه مخالف آن دعوت است، چنين انسانى را اهل و شايسته آن دعوت نمى‏داند، پس اجراى معجزات به دست انبيا خود متضمن تصديق عصمت آنان در گرفتن وحى و تبليغ رسالت و امتثال تكاليف متوجه به ايشان است. 

ممكن است كسى به اين استدلال اشكال كند كه مساله دعوت انحصار به انبيا ندارد، مردم عادى و همين مردم كه شما عقل آنانرا دليل بر عصمت انبيا گرفته‏ايد خودشان هم دعوت دارند، چون اغراضى اجتماعى دارند، كه بايد مردم را به سوى آن دعوت كنند، و بر دعوت خود پافشارى و تبليغ هم مى‏كنند و ما مى‏بينيم كه گاهى مى‏شود خود آنان قصور و يا تقصيرهائى در تبليغ مرتكب مى‏شوند، چرا چنين قصور و يا تقصيرى در دعوت انبيا جايز نباشد؟ 

در پاسخ مى‏گوئيم: تقصير و قصور مردم به يكى از دو جهت است، كه هيچ يك در مساله دعوت انبيا نيست، يا اين است كه خودشان مختصر قصور و يا تقصير را مضر نمى‏دانند، و در آن مسامحه مى‏كنند، و يا اين است كه غرضشان با رسيدن به مقدارى از مطلوب حاصل مى‏شود و به مختصر قناعت كرده از تمامى مطلوب صرفنظر مى‏كنند: و خداى تعالى نه اهل مسامحه است، و نه غرض و مطلوب او فوت شدنى است. 

و نيز اين اشكال بر آن وارد نيست كه كسى بگويد: ظاهر آيه: "فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة، ليتفقهوا فى الدين، و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم، لعلهم يحذرون" (13) با اين دليل نمى‏سازد، براى اينكه از هر فرقه طايفه‏اى را مامور به تبليغ نموده كه داراى عصمت نيستند. 

زيرا هر چند آيه شريفه در حق عامه مسلمانان است كه عصمت ندارند ليكن اين را هم نمى‏خواهد بفرمايد كه اين طايفه مبلغ هر چه بگويند خدا تصديق دارد، و سخن ايشان هر چه باشد بر مردم حجت است، بلكه صرفا مى‏خواهد اجازه تبليغ دهد، و بفرمايد اين طايفه اجازه دارند آنچه را كه خوانده‏اند در اختيار مردم بگذارند: و آيه شريفه وقتى اشكال به آن دليل مى‏شد كه منظور معناى اول بوده باشد، نه دوم. 

و يكى ديگر از ادله عصمت انبيا ع آيه شريفه: "و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله " (14) مى‏باشد، چون مطاع بودن رسول را غايت ارسال رسول شمرده، و آنهم تنها غايت و يگانه نتيجه، و اين معنا به ملازمه‏اى روشن مستلزم آن است كه خداى تعالى هم همان را كه رسول دستور مى‏دهد اراده كرده باشد، و خلاصه آنچه رسول با قول و فعل خود از مردم مى‏خواهد خدا هم بخواهد، چون قول و فعل هر يك وسيله‏اى براى تبلغ‏اند، حال اگر فرض كنيم رسول در تبليغ خود مرتكب خطائى در قول يا فعل شود، و يا مرتكب خطائى در فهميدن وحى گردد، اين خطا را از مردم خواسته، در حالى كه خدا از مردم جز حق نمى‏خواهد. 

و همچنين اگر فرض كنيم معصيتى از رسول سر بزند يا قولى و يا عملى از آنجا كه قول و فعل پيغمبر حجت است، همين معصيت را از مردم خواسته است، در نتيجه بايد بگوئيم يك قول يا فعل گناه در عين اينكه، مبغوض و گناه است، محبوب و اطاعت هم هست، و خدا در عين اينكه آن را نخواسته، آن را خواسته است و در عين اينكه از آن نهى كرده به آن امر نموده است، و خداى تعالى متعالى از تناقض در صفات و افعال است. 

و چنين تناقضى از خدا سر نمى‏زند، حتى در صورتى هم كه به قول بعضى‏ها تكليف ما لا يطاق را جايز بدانيم، و بگوئيم براى خدا جايز است كه خلق را بما لا يطاق تكليف كند، براى اينكه تكليف به تناقض تكليفى است كه خودش محال است، نه اينكه تكليف به محال باشد، دليل اينكه تكليفى است محال، اين است كه در مورد يك عمل هم تكليف است هم لا تكليف، هم اراده است و هم لا اراده، هم حب است و هم لا حب، هم مدح است و هم ذم. 

باز از جمله آياتى كه بر عصمت انبيا دلالت دارد آيه شريفه زير است: "رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل" (15) براى اينكه ظهور در اين دارد كه خداى سبحان مى‏خواهد عذرى براى مردم نماند: و در هر عملى كه معصيت و مخالفت با او است حجتى نداشته باشند، و نيز ظهور در اين دارد كه قطع عذر و تماميت حجت تنها از راه فرستادن رسولان ع است، و معلوم است كه اين غرض وقتى حاصل مى‏شود كه از ناحيه خود رسولان عمل و قولى كه با اراده و رضاى خد