ه نيست، شايد اگر بتوانيم تشبيه بكنيم بايد به نورهاى ضعيف وقوى و قويتر تشبيه بكنيم، همچنانكه آن هدايتى كه در نباتات هست با هدايتى كه در حيوانات هست‏يكسان نيست‏يعنى‏در يك درجه نيست، و آنچه كه در حيوان است با آنچه در انسانها، و آنچه در انسانهاى عادى است با آنچه كه در نبى‏وجود دارد، كه اين ديگر حد اعلاى از وحى و هدايت و ارشادى است كه يك

.............................................................. 1.فصلت/12.

صفحه : 411
موجود طبيعى از غيب مى‏شود.از كلمات پيغمبر اكرم‏هم مى‏توان همين مطلب را فهميد كه اساسا وحى با ساير القائاتى كه مثلا به بشر مى‏شود، از نظر ماهيت متفاوت نيست،از نظر درجه متفاوت است و لهذا اين حديث را هم شيعه نقل كرده است از پيغمبر اكرم هم سنى - اينكه مى‏گويم «نقل‏كرده است‏» من درجه نقلش را نمى‏دانم كه صحيح است‏يا نيست، ولى اين را شيعه‏و سنى در كتابهايشان نقل كرده‏اند - كه پيغمبر اكرم فرمودرؤياى صادقه(1) جزئى است از هفتاد جزء نبوت.همين معنا را مى‏خواهد بگويد، يعنى اين مثل يك نور ضعيف است‏و او مثل يك نور قويتر كه هفتاد درجه از اين قويتر باشد.البته توجه داشته باشيد كلمه «هفتاد» در زبان عربى نماينده‏كثرت است، وقتى مى‏خواهند بگويند «خيلى زياد» مى‏گويند هفتاد، مثل اينكه ما مى‏گوييم «هفتاد بار به توگفتم‏» ، مقصود اين نيست كه نه عدد 69، نه عدد 71، يعنى خيلى زياد.

بعد ما گفتيم ببينيم آنچه كه در انبياء هست‏كه در ساير افراد بشر نيست و يك درجه بسيار بسيار قوى هست، از طرف خود انبياء با چه مشخصاتى توضيح داده شده است.بعد كه‏آنها با مشخصاتى توضيح دادند ما مى‏بينيم از نظر خودمان يك فرضيه پيدا مى‏كنيم براى توجيه وحى از نظر علمى و فلسفى.

مشخصات‏وحى انبياء 1.درونى بودن
يكى از خصوصياتى‏كه آنها در امر وحى توضيح داده‏اند جنبه درونى بودن آن است، يعنى‏وحى را مثل ما[كه محسوسات را]از طريق[حواس ظاهر تلقى مى‏كنيم] همين‏طور كه‏ما از راه گوشمان يا چشم ظاهرمان تلقى مى‏كنيم، از يك زيدى حرفى مى‏شنويم، تلقى نمى‏كردند، بلكه از طريق باطن و درون‏تلقى مى‏كردند.ما مى‏بينيم - و زياد هم هست - كه پيغمبر اكرم در حالتى كه وحى بر ايشان نازل مى‏شد، در اكثر حالات‏وحى كه نوشته‏اند، حواسش تعطل پيدا مى‏كرد، حالتى غش مانند به او دست مى‏داد به طورى كه در ظاهر به خودنبود، در ظاهر از خود بيخود بود يعنى چشمش مثل چشم آدم خواب بود كه نمى‏بيند و گوشش مثل گوش آدم خواب بود كه نمى‏شنود و

.............................................................. 1.قطعا بعضى از رؤياها هست كه با اين توجيهات‏كه مربوط به حالات طبيعى بدنى يا سوابق ذهنى است قابل توجيه نيست، كه آنها را مى‏گوييم رؤياهاى‏صادقه، غير آنها را قرآن هم خودش تعبير مى‏كند به «اضغاث احلام‏» .

صفحه : 412
حالتش هم ازاين جهت غير عادى بود كه سنگين مى‏شد و بعد عرق مى‏كرد و عرق زيادى‏روى پيشانى‏اش مى‏نشست.قرآن هم مى‏گويد: نزل به الروح الامين على قلبك.

در رؤياهاى صادقه همان طورى كه - اگر چه‏اين تشبيهات خيلى بعيد است - چشم انسان بسته است، گوش انسان هم بسته است، ماهيتش هم البته مجهول است، ولى مسلم اگريك تلاقى‏اى واقع مى‏شود ميان روح انسان و آن چيزى كه به انسان از يك آينده مجهول خبر مى‏دهد، آن از طريق‏اين حواس نيست، از يك طريق مرموز و باطن است كه انسان كشف مى‏كند. حالا انسان در رؤياهاى صادقه با كى و با چى تماس‏مى‏گيرد و به چه كيفيت؟ما نمى‏دانيم و بحثش هم لازم نيست.پس در اين جهت كه همه غرايز و همه وحيها درونى است‏شكى‏نيست.مگر وحيى كه به جمادات مى‏شود بيرونى است؟مگر وحيى كه به نباتات مى‏شود بيرونى است؟ما هم نمى‏دانيم، مامى‏دانيم در درون اين نبات يك نيرويى هست كه او را رهبرى مى‏كند، در درون حيوان غريزه‏اى هست.با اين همه پيشرفتهاى علمى‏هنوز علم نتوانسته كشف كند كه اين غرايز حيوانات كه بدون تعليم و تعلم و بدون اكتساب يك چيزهايى‏را خود به خود مى‏دانند يا مثل دانسته عمل مى‏كنند چيست؟حتى وراثت هم نتوانسته اين را توجيه كند.پس در درونى بودن، با همه آنها شريك است.

2.معلم داشتن
يك موضوع ديگر كه باز از توضيحات خودشان مى‏فهميم- و خيلى بايد رويش تكيه كرد - مساله معلم داشتن است‏يعنى از يك قوه‏اى، از يك چيزى تعليم مى‏گرفته است.پس‏وقتى ما مى‏گوييم «بيرونى نيست‏» يعنى از راه حواس نيست، از يك موجودى كه در طبيعت به آن معلم بشرى[مى‏گويند]نيست،يا از تجربه و آزمايش نيست، نه اينكه اساسا هيچ معلمى ندارد يعنى از ذات خودش دارد، در ذات‏خودش بشرى است مثل ما، در ذات خودش جاهل است‏الم يجدك يتيما فاوى و وجدك ضالا فهدى و وجدك عائلا فاغنى(1) در ذات‏خودش يعنى در روح خودش، در سلولهاى مغز خودش هيچ از اين اطلاعات قبلا نداشته.در قرآن خيلى روى اين قضيه[تاكيد شده]: ما

.............................................................. 1.ضحى/6 - 8.

صفحه : 413
، و علمك ما لم‏تكن تعلم (2) يك كسى كه نمى‏داند، قطعا هم نمى‏داندولى به او آموزانيده مى‏شود، «علمه شديد القوى‏» .حالا «شديدالقوى‏» مى‏خواهد مقصود خدا باشد، مى‏خواهد مقصود جبرئيل باشد، هر چه مى‏خواهد باشد، به هر حال آموختن‏است، بدون شك صحبت آموزش در كار است، مثل غرايز حيوانات نيست.در غرايز حيوانات آموزش نيست كما اينكه در الهامهايى كه انسانهاى‏ديگر هم احيانا مى‏گيرند، الهامى كه مثلا در دانشمندان - آنهايى كه روش الهامى را قبول دارند - [رخ مى‏دهد آموزش‏نيست].دانشمندى كه مدعى است ناگاه يك فرضيه‏اى به من الهام مى‏شود، او فقط همين قدر احساس مى‏كندكه نمى‏دانست، ناگهان چيزى در ذهنش آمد اما احساس نمى‏كند كه با يك معلمى سر و كار دارد، همين قدر مى‏فهمد جوشيداما اين از كجا آمد خودش ديگر حس نمى‏كند كه با جايى تماس داشته يا نداشته است.ولى انبياء آنطورى كه توضيح مى‏دهندوجود آن معلم را احساس مى‏كنند، احساس مى‏كنند كه نمى‏دانند و مى‏گيرند، معلم را احساس مى‏كنند، پس معلم‏دارند.قسمت دوم مساله معلم داشتن است كه تعليم و تعلم در كار است.

3.استشعار
مشخصه سوم - كه ايندو را با هم مخلوط كرده‏اند- استشعار انبياء به حالت‏خودشان بود، در حالى كه دارد مى‏گيرد مستشعر است كه از جايى ديگر دارد مى‏گيرد.

همين طور كه ماپيش معلمى درس مى‏خوانيم در همين طبيعت مى‏فهميم كه در مقابل‏كسى نشسته‏ايم و از او گوش مى‏كنيم و به ذهن خودمان مى‏سپاريم كه از معلم يادبگيريم در ذهنمان باشد، او هم عينا همين حالت را دارد با اين تفاوت كه معلمش در اين عالمى كه ما مى‏بينيم نيست،در جاى ديگر است، و عرض كردم پيغمبر اكرم هميشه بيم داشت كه آنچه مى‏گيرد از ذهنش محو شود، از اين طرف مى‏گرفت،از طرف ديگر به زبان مى‏آورد كه فراموش نكند، كه آيه نازل شد چنين كارى نكن‏و لا

.............................................................. 1.هود/49. 2.نساء/113.

صفحه : 414
.در آيه ديگر آمد: سنقرئك فلا تنسى(2) تضمين‏كرد كه تو بعد ا