 اين فراموش نمى‏كنى، مبتلا به فراموشى نخواهى شد،پس نترس و با طمانينه بگير.مثل شاگردى كه شما مى‏بينيد كه گاهى سر كلاس(براى خودم اتفاق افتاده)از اين طرف شما داريدمى‏گوييد از آن طرف دانشجو دارد مى‏نويسد، مى‏گويى آقا ننويس، اگر بنويسى خوب نمى‏توانى ياد بگيرى، اول‏گوش كن خوب ياد بگير به ذهنت بسپار بعد برو بنويس.وحى هم به پيغمبر گفت در حالى كه مى‏گوييم، ياد آورى نكن، تكرار نكن.ولى‏آنجا نگفتند برو در خانه بنويس، گفت ما تضمين مى‏كنيم كه يادت نرود، غصه نخور يادت نخواهد رفت.پس اين هم مساله استشعار.

4.ادراك واسطه وحى
اكثر، وحى واسطه‏هم دارد.اين هم يك مطلبى است.نمى‏شود انكار كرد.يك حقيقتى است‏و بايد به آن ايمان داشت چون يكى‏از چيزهايى كه ما در قرآن داريم و بايد به آن ايمان بياوريم ملائكه‏است‏كل امن بالله و ملائكته (3) .اين خودش يك ايمانى است كه بايد داشت.پيغمبران معمولا(4) وحى را به وسيله‏يك موجود ديگرى - نه مستقيم از خدا - كه نام او «روح الامين‏» است‏نزل به الروح الامين‏يا «روح القدس‏» است درتعبيرات ديگر، يا «جبرئيل‏» است در تعبيرات ديگر(اينها اسمهاى مختلف از اوست)مى‏گيرد، به وسيله او تلقى مى‏كند و مستشعربه آن وسيله هم هست.ولى در غرائز و الهامات فردى اين چيزها ديگر در كار نيست و كسى احساس و درك نمى‏كند.

با توجه به همه اينها - كه اينهارا اولياء وحى توضيح داده‏اند - ما بايد ببينيم چه فرضيه‏اى مى‏توان‏گفت(مى‏گويم فرضيه، چون در مساله وحى هيچ كس ادعا نكرده كه من مى‏توانم‏صد در صد حقيقتش را كشف كنم، يك پديده مخصوص انبياء بوده) .تا حدودى كه از همين قرائن به دست مى‏آيد يك فرضيه‏اى مى‏شود گفت.

.............................................................. 1.طه/114. 2.اعلى/6. 3.بقره/285. 4.نمى‏گويم هميشه اينطور است چون‏آيه‏اى از قرآن مى‏خوانيم كه تفسير هم شده كه گاهى اينجور نيست.

صفحه : 415
فرضيه‏حكماى اسلام درباره وحى
به نظر ما بهترين فرضيه همين فرضيه‏اى‏است كه حكماى اسلام گفته‏اند.

با توجه به اينها، آنها آمدند اينجور گفتندكه انسان از جنبه استعدادهاى روحى حكم يك موجود دو صفحه‏اى را دارد. خواستند بگويند چون ما داراى روح هستيم و تنهااين بدن مادى نيستيم، روح ما دو وجهه دارد: يك وجهه‏اش همين وجه طبيعت است.

علوم معمولى‏اى‏كه بشر مى‏گيرد از راه حواس خودش مى‏گيرد.اصلا حواس وسيله ارتباط‏ماست با طبيعت.آنچه از حواس مى‏گيرد در خزانه خيال و خزانه حافظه جمع آورى مى‏كندو در همان جا به يك مرحله عالى‏ترى مى‏برد، به آن كليت مى‏دهد، تجريد مى‏كند، تعميم مى‏دهد(كه به عقيده‏آنها تجريد و تعميم يك مرتبه عالى‏ترى است از مرتبه احساس، كه حالا نمى‏خواهيم درباره آن بحث كنيم).ولى گفته‏انداين روح انسان يك وجهه ديگرى هم دارد كه به آن وجهه سنخيت دارد با همان جهان ما بعد الطبيعه.به‏هر نسبت كه در آن وجهه ترقى كند مى‏تواند تماسهاى بيشترى داشته باشد.

مولوى مى‏گويد: دو دهان داريم گويا همچو نى يك دهان پنهانست در لبهاى وى تشبيه مى‏كند روح انسان(1) را به نى كه دو دهان دارد،و خدا را به نى‏زن، مى‏گويد شما با يك دهان نى آشنا هستيد، وقتى در مجلس نى زن نشسته‏ايد، شما آن دهانى را مى‏بينيدكه آواز مى‏خواند و صدا مى‏كند و نغمه مى‏سرايد و خيال مى‏كنيد كار اين دهان است، نمى‏دانيد كه اين نى يك دهان‏ديگرى دارد كه در لبهاى آن نى زن پنهان است و چون در لبهاى او پنهان ست‏شما نمى‏بينيد.

آنگاه مى‏گويندآنچه كه در آن جهان است با آنچه در اين جهان است فرق مى‏كند.اين‏جهان، طبيعت است، ماده است، جسم است، جرم است، حركت است، تغييراست، تبدل است، آنجا جور ديگرى است ولى جهانها با همديگر تطابق دارند

.............................................................. 1.البته‏روح عارف را مى‏گويد كه سخنى كه مى‏گويد به قول او سخن حق است.

صفحه : 416
يعنى آن جهان قاهر بر اين جهان است و در واقع‏آنچه در اين جهان است‏سايه آن جهان است و به تعبير فلسفى معلول[آن جهان است].مى‏گويند روح انسان صعود مى‏كند.درباب وحى، اول صعود است بعد نزول.ما فقط نزول وحى را كه به ما ارتباط دارد مى‏شناسيم ولى صعودش را نه.اول روح پيغمبرصعود مى‏كند و تلاقى‏اى ميان او و حقايقى كه در جهان ديگر هست صورت مى‏گيرد، كه ما آن كيفيت تلاقى را نمى‏توانيم‏توضيح دهيم ولى همان طورى كه شما از طبيعت گاهى يك صورت حسى را مى‏گيريد بعد در روحتان درجاتش‏مى‏رود بالا و بالا حالت عقلانيت و كليت به خودش مى‏گيرد، از آن طرف روح پيغمبر با يك استعداد خاصى حقايق را در عالم معقوليت‏و كليتش مى‏گيرد ولى از آنجا نزول مى‏كند مى‏آيد پايين، از آنجا نزول مى‏كند در مشاعر پيغمبر مى‏آيد پايين،لباس محسوسيت به اصطلاح به خودش مى‏پوشاند و معنى اينكه وحى نازل شد همين است، حقايقى كه با يك صورت معقول ومجرد، او در آنجا با آن تلاقى كرده، در مراتب وجود پيغمبر تنزل مى‏كند تا به صورت يك امر حسى براى خود پيغمبر درمى‏آيد، يا امر حسى مبصر و يا امر حسى مسموع.همان چيزى را كه با يك نيروى خيلى باطنى به صورت يك واقعيت‏مجرد مى‏ديد بعد چشمش هم همان واقعيت را به صورت يك امر محسوس مى‏بيند.بعد واقعا جبرئيل را با چشم خودش مى‏بيند.امابا چشمش هم كه مى‏بيند، از آنجا تنزل كرده آمده به اينجا(كه در اينجا توضيحات زيادى دارد).

اينها با اين طريق خواسته‏اندهم جنبه درونى بودن، هم جنبه بيرونى بودن و هم جنبه الهى‏بودن[وحى]را توجيه كنند.اما درونى است چون از راه حواس نيست، از راه قلب وباطن تماس پيدا شده.و اما معلم داشته چون واقعا تماس پيدا شده، منتها مى‏گويند آخر چرا انسان بايد فكر كند كه من تماس‏با معلم كه مى‏گيرم فقط با اين چشم، با اين گوش، با يك انسان مادى بايد باشد.اين، نوع ديگرى از تماس است.

واقعا معلم داشته.مستشعر هم بوده، مثل اينكه انسان‏در عالم خواب با يك نيروهاى ديگرى مى‏بيند، با يك نيروهاى ديگرى مى‏شنود.اين مساله خواب هم خيلى عجيب است.وقتى‏آدم خواب مى‏بيند غير از اين است كه در عالم خواب تصور كند، در عالم خواب مى‏بيند.با اينكه چشم كار نمى‏كند،در عالم خواب مى‏بيند.وقتى بيدار مى‏شود يادش مى‏آيد كه در عالم خواب ديد، عين حالت ابصارى كه در عالم بيدارى رخ مى‏دهد(ازجنبه روانى نه از جنبه فيزيكى).از جنبه روانى شما الآن در بيدارى داريد

صفحه : 417
مى‏بينيد ولى اين يك مقدمات طبيعى داردتا اين ديدن براى شما محقق شود.در عالم خواب آن حالت روانى عينا حالت روانى عالم بيدارى است ولى بدون اينكه مقدمات‏طبيعى پيدا شده باشد.مى‏گويند پس معلوم مى‏شود خود ديدن هم لازم نيست از اينجا بيايد در چشم من تا حالت روانى‏ديدن پيدا شود، ممكن است از درون من بيايد تا آن مركز ديدن و در آنجا حالت ديدن پيدا شود.كى گفته كه ديدن بايدتصاعد از طبيعت باشد، ممكن است تنازل از غيب باشد.لزومى ندارد چنين چيزى باشد، كه روى اين هم خيلى بحث