امى‏شود.پس واقعا ديدن است.البته در حالت بيمارى هم اينجور چيزها پيدا مى‏شود.مثل بو على ذكر مى‏كنند بسيارى از بيمارهايى‏را كه برايشان تجسمات پيدا مى‏شود.امروز هم گويا مسلم است كه براى بعضى از بيمارها حالت تجسم پيدا مى‏شودو مسلم همان خيالات كه قبلا حالت‏خيال و تصور داشت، بعد صورت تجسم پيدا مى‏كند بدون اينكه در طبيعت چيزى وجود داشته باشد.

براى خود من در يك بيمارى اين قضيه به صورت‏بسيار روشن پيدا شد.تقريبا يك سال و نيم بود كه رفته بوديم قم.گويا بيمارى حصبه بود(خيلى عجيب بود).يادم هست‏كه تبم شديد شد و متعاقب آن يكمرتبه اين خيال برايم پيدا شد كه من مى‏خواهم بميرم و يقين پيدا شد كه مى‏خواهم‏بميرم.حال چطور شد اين يقين براى من پيدا شد خودم نمى‏فهمم.روى تخت‏خوابيده بودم.تابستان بود، حصير پهن بود.آمدم‏روى حصيرها پايم را رو به قبله گذاشتم و من اصلا حالت احتضار را واقعا احساس كردم.تا شايد يك سال بعد هر وقت‏فكر مى‏كردم آن حالت را، حالتى كه آدم يقين مى‏كند كه در اين لحظه ديگر دارد جدا مى‏شود از پدرش، از مادرش، ازخويشانش، از آرزوهاى آينده‏اش، آنوقت چه به آدم دست مى‏دهد خدا مى‏داند. يك حالت عجيبى بود.بعد تنم يخ كرد.نمى‏دانم‏همان خوابيدن روى حصيرها سبب شد يا چيز ديگر.كم كم حالت تب از من رفت، ديدم نه، من نمردم.هر چه كه انتظار كشيدم ديدم‏نمردم، بلند شدم دو مرتبه نشستم.آنگاه يك چيزهايى مى‏ديدم.اول چيزى كه من آنجا ديدم اين بود كه يكدفعه ديدم اين‏متكايى كه پهلويم هست دارد ورم مى‏كند، مثل گوسفندى كه آن را باد مى‏كنند تدريجا ورم مى‏كند، اصلا به چشم‏خودم داشتم مى‏ديدم.با اين ديدن اگر بگوييد يك ذره تفاوت داشت(آخر ديدن خواب كمى ابهام دارد)يك ذره تفاوت نداشت.رفقايى‏كه آنجا بودند، خيال مى‏كردند(خيال آنها هم البته درست بود)كه من خلاصه هذيان دارم‏مى‏گويم و من خيال مى‏كردم آنها هم مثل من مى‏بينند.يكدفعه

صفحه : 418
ديدم رفيقم كه پهلويم بود پيشانى‏اش شروع كردبه ورم كردن، تدريجا ورم مى‏كرد.تو چرا اينجور مى‏شوى؟باز آن يكى و آن يكى.بعد گفتم برويد ببينيد در مدرسه هم چيزى‏ورم مى‏كند يا ورم نمى‏كند و اختصاص دارد به اين اتاق؟بعد من به اين چشم خودم ديدم دكتر مدرسى آمدبراى من نسخه داد و به گوش خودم شنيدم صداى پاى دكتر مدرسى را قبل از آمدن(كه با صداى پايش آشنا بودم)كه من‏گفتم بفرستيد دنبال دكتر مدرسى، دكتر مدرسى است، صداى پايش را شنيدم. آمد در اتاق من صحبت كرد، نسخه به من داد.بعدهم كه حالم خوب شده بود تا مدتها من خيال مى‏كردم دكتر مدرسى آمده. بعد از مدتها فهميدم تمام اينها تجسماتى بوده‏كه من با چشم خودم داشتم مى‏ديدم و اصلا واقعيت نداشته، و من واقعا حيرت كردم.آخر انسان يك وقت چيزى راكه نمى‏بيند تصورش را مى‏كند، چون در حافظه‏اش است، استمداد از حافظه و تصور كردن.مثلا آقايى كه الآن اينجا نيست، ما در ذهن‏خودمان يك تصور مبهمى از او مى‏كنيم اما هرگز ما قادر نيستيم در حال بيدارى يكى از دوستانمان را كه در اين جلسه نيست‏الآن جلوى چشم خودمان ببينيم، هر كار بخواهيم بكنيم او را جلو چشم خودمان مجسم كنيم نمى‏توانيم.ولى‏من در آن حال در جلوى چشم خودم مجسم مى‏ديدم.بعد اين از جنبه روانى براى من مبدا يك فكر شد كه همين حرفى كه فيلسوفهامى‏گويند درست است: براى ديدن - يعنى آن حالت روانى ديدن نه حالت فيزيكى ديدن، همان حالتى كه انسان‏واقعا شيئى را با قوه باصره خودش در جلوى چشم خودش مجسم ببيند - هيچ لزومى ندارد كه اين شرايط طبيعى هميشه باشد،بلكه در بعضى حالات لازم است.بعد هم من به همين دليل قبول كردم كه راست مى‏گويند كسانى كه مى‏گويند در عالم خواب،ديدن، واقعا خود ديدن واقع مى‏شود نه اينكه آدم نمى‏بيند و خيال مى‏كند مى‏بيند، نه، در عالم رؤيا آدم خيال مى‏كندكه يك وجود مادى در جلويش هست، اين را اشتباه مى‏كند اما در اينكه مى‏بيند يعنى آن حالت ابصار برايش رخ مى‏دهدهيچ اشتباه نمى‏كند، واقعا حالت ابصار رخ مى‏دهد، در آن هيچ اشتباه نمى‏كند واصلا ديدن در حال عادى شرايطش آن است، در غير حالت عادى شرايطش اين است.

[حكما]مى‏گويند بنابراين[ديدن]از راههاى‏مختلف[صورت مى‏گيرد].حتى مرض و بيمارى هم ممكن است‏سبب شود، منتها يك آدم بيمار و مريض چه چيز را مى‏تواندجلوى خودش تجسم دهد؟همان سوابق ذهنى خودش را.آنجا كه ديگر روح

صفحه : 419
من‏جز با همان ذخيره‏هاى موجود خودش - دكتر مدرسى و نسخه دكتر مدرسى‏و صداى پاى دكتر مدرسى - با چيز ديگرى تماس نداشت، همان خيالات يعنى‏آنچه در حافظه من بود به صورت يك امر مبصر در مقابل چشم من مجسم مى‏شد.

پس اصل مطلب چيزى نيست كه قابل‏انكار باشد.پس چه مانعى دارد كه پيامبر واقعيت‏حقيقتى را در جهان ديگر ببيند(ببيند يعنى تماس بگيرد، تعبير ديگر نداريم)وآنچه كه در آنجا ديده است در چشمش واقعا مجسم بشود.نگوييد پس معلوم مى‏شود جبرئيل يك امر خيالى است، نه،خيال آنوقت است كه انسان يك چيزى را ببيند و هيچ واقعيت نداشته باشد. ولى بحث اين است كه آنچه شما مى‏بينيد يك وقت‏واقعيتش در ماده و طبيعت موجود است و يك وقت در ما وراء طبيعت. يك وقت در طبيعت وجود دارد، بعد او سبب مى‏شودكه در ابصار شما رؤيت پيدا شود، و يك وقت در ما وراء طبيعت‏شما با آن تماس پيدا مى‏كنيد، باز همان در ابصار شمامى‏آيد مجسم مى‏شود.در هر دو حال واقعيت دارد.شما با يك امر واقعى در تماس هستيد،منتها يك وقت امر واقعى شما در بيرون طبيعت است و يك وقت در داخل.

من نمى‏گويم - البته نبايد هم ادعا كرد - كه اين فرضيه‏صد در صد تمام است، و در اين زمينه هنوز خيلى حرفها گفته‏اند كه چطور مى‏شود كه قبلا[پيغمبر]ملك را به صورت‏انسان مى‏بيند، و چطور مى‏شود كه آنچه كه در آن جهان مى‏بيند بعد در پرتو او اين جهان را مى‏بيند با يك حقايقى، بعداين به صورت يك كلام يا به صورت يك كتاب براى او مجسم مى‏شود؟اينها مربوط به حرفهايى است كه در اين زمينه‏ها گفته‏اند.

به هر حال ما در باب وحى،اين چند چيز را حتما بايد قبول كنيم، يكى مساله درونى بودن به اين‏معنا كه ما عرض مى‏كنيم يعنى به معنى اينكه اين را از راه يك قوه مرموزباطنى تلقى مى‏كند نه از راه حواس معمولى، كه اين را اصطلاحا قرآن مى‏گويد «قلب‏»، [در]اصطلاح عرفان هم مى‏گويند «قلب‏» .قلب اينجا البته يعنى باطن.

مى‏گويند كسى دل داشته‏باشد يا نداشته باشد، مقصود اين دل نيست.اين دل را همه دارند.لمن كان‏له قلب(1) هر كس دل داشته باشد، هر كس يك روح صحيحى داشته باشد.مساله‏بيرونى بودنش هم به اين معناست كه واقعا با جهان ديگرى تماس پيدا كرده و جهان ديگرى واقعا وجود دارد.

.............................................................. 1.ق/37.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 410 

كيفيّت وحى
وحى و كيفيت آن يكى از رموز پيچيده است كه جز پيامبران الهى كه به آنها وحى مى‏شده است ك