يم)به طورى كه واقعا درى از دنياى ديگرى به روى او باز مى‏شود، يعنى تنها فعاليت وجودخودش نيست، نبوغ خودش نيست، فقط استعدادى كه دارد استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش هست، درست مثل اينكه - بلا تشبيه- ممكن است دو نفر باشند كه از نظر نبوغ فردى مثل همديگر باشند ولى يكى چون با خارج ايران ارتباط دارد، مى‏رود و مى‏آيديا مثلا وسيله ارتباطى مانند تلگراف و تلفن دارد، به واسطه داشتن اين وسيله از آنجا خبرهايى را تلقى مى‏كند كه اين رفيقش‏كه به اندازه او نبوغ فردى دارد از اين قضايا بى‏خبر است.آنچه اين بر او زيادت دارد، وسيله‏اى است، حسى است، ارتباطى‏است كه با دنياى ديگر دارد.و اين به نص قرآن اختصاص به پيغمبران هم ندارد، براى اينكه خود قرآن هم اين را براى‏غير پيغمبران نيز ذكر كرده است به يك حد بسيار قوى و نيرومندى.

ما مى‏دانيم كه مريم مادر عيسى را خداونددر زمره پيغمبران ذكر نكرده است همچنانكه مادر موسى را هم در زمره پيغمبران ذكر نكرده است، ولى در عين حال اين‏گونه ارتباط و اتصال با جهان ديگر را به يك نحو بسيار شديد و عالى - مخصوصا براى مادرعيسى حضرت مريم - ذكر كرده است كه فرشتگان بر او ظاهر مى‏شدند و با

.............................................................. 1.حواس ما همينهايى است كه مى‏شناسيم،خواه تعدادش پنج تا باشد يا ده تا، همينهايى كه با همين طبيعت‏خارجى تماس مى‏گيرند ما به آنها مى‏گوييم حواس.عقل‏هم كه قوه تجزيه و تركيب و تجريد و تعميمى است كه در انسان هست، همين قوه استدلالى كه در علوم به كار برده مى‏شود.

صفحه : 356
او سخن مى‏گفتنديا مريم ان‏الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك على نساء العالمين، يا مريم‏اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين (1) ، حتى - به نص قرآن كريم - براى‏او از غيب غذا مى‏آوردند، تا آن حد كه زكريايى كه پيغمبر بود در شگفت مى‏ماند و مى‏گفت: يامريم انى هذا قالت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاءبغير حساب.(2) در اصطلاح حديث ما اينها را «محدث‏» مى‏گويند، مى‏گويند نبى نيستند، رسول هم نيستند، محدث‏هستند، يعنى با اينها سخن گفته مى‏شود، و اين تقريبا مى‏شود گفت از مسلمات اسلام است كه غير پيغمبران هم مى‏توانندمحدث باشند.ما حضرت امير را و خيلى كمتر از حضرت امير را پيغمبر نمى‏دانيم و پيغمبر نبوده‏اند ولى مسلم [حضرت‏امير]حقايقى را از غيب تلقى مى‏كرده بدون واسطه پيغمبر.البته به دست پيغمبر پرورش پيدا كرده ولى اين مقدار مطالب را تلقى‏مى‏كرده، و حتى اين در نهج البلاغه هست كه مى‏فرمايد: «و لقد كنت مع رسول الله بحراء» من با پيغمبر در حرا بودم(آنوقت‏بچه بوده، در حدود سنين ده سالگى، و بعضى نوشته‏اند دوازده سالگى) «ارى نور الرسالة و اشم ريح النبوة‏» نور رسالت‏را مى‏ديدم و بوى نبوت را استشمام مى‏كردم(معلوم است‏يك تعبير خاصى است، يعنى چيزهايى را همان وقت در پيغمبرحس مى‏كردم)تا آنجا كه مى‏گويد: «و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى اليه‏» من آن ناله دردناك شيطان را وقتى كه‏وحى بر پيغمبر نازل شد شنيدم، به پيغمبر گفتم كه من شنيدم، به من فرمود: «يا على انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست‏بنبى‏»(3) تو مى‏شنوى آنچه من مى‏شنوم.معلوم است كه «تو مى‏شنوى آنچه من مى‏شنوم‏» يك صدايى نبوده كه اگرما هم آنجا بوديم مى‏شنديم، يعنى شكل شنيدن اين جور نبوده كه هر صاحب گوشى، هر حيوانى و هر انسانى اگر آنجامى‏بود اين صدا را مى‏شنيد، چون مى‏گويد: «انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى‏» آنهايى كه من مى‏شنوم تو مى‏شنوى، آنهايى‏كه من مى‏بينم تو هم مى‏بينى، در عين حال تو پيغمبر نيستى.

خود ايشان جمله‏هايى دارند، مى‏فرمايند: «ان الله سبحانه‏و تعالى جعل الذكر جلاء

.............................................................. 1.آل عمران/42 و 43. 2.آل عمران/37. 3.نهج البلاغه، خطبه 190.

صفحه : 357
للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصربه بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت الائه‏في البرهة بعد البرهة و في ازمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم و كلمهم في ذات‏عقولهم‏» (1) خدا ذكر را - يعنى ياد خودش را - مايه روشنى دلها قرار داده است، به وسيله همين ياد او بودن(2) است‏كه گوش انسان سنگينى‏اش بر طرف مى‏شود، مى‏شنود بعد از اينكه نمى‏شنيد، مى‏بيند بعد از آنكه نمى‏ديد(اگر ما باشيم واين تعبير، اين را دو جور مى‏شود معنى كرد: يكى اينكه «مى‏شنود بعد از آنكه نمى‏شنيد» مقصود كنايه است از اينكه‏سخنان حق را مى‏شنيد ولى در او اثر نمى‏گذاشت ولى بعد از اين در او اثر مى‏گذارد، عبرتها را مى‏ديد ترتيب اثر نمى‏داد،بعد از اين ترتيب اثر مى‏دهد.ولى احتمال بيشتر كه همان هم به نظر من مقصود است اين است كه چيزهايى مى‏شنود كه قبلا نمى‏شنيد،واقعا چيزهايى مى‏شنود كه قبلا نمى‏شنيد و واقعا چيزهايى مى‏بيند كه قبلا نمى‏ديد) «و تنقادبه بعد المعاندة‏» بعد مى‏شود واقعا عبد، منقاد، خاضع در مقابل حق.

قرينه، اين ما بعد است: «و ما برح لله عزت الائه في‏البرهة بعد البرهة‏» دائما در جهان اينچنين بوده، در فواصل متعدد، در وقتى كه پيغمبرانى نبوده‏اند(و في ازمان‏الفترات) هميشه خداوند بندگانى داشته است كه با آنها در فكرشان مناجات مى‏كرده(مناجات سخن سرى را مى‏گويند)، خداونددر فكر آنها با آنها سخن سرى مى‏گفته است «و كلمهم في ذات عقولهم‏» در عقل آنها با آنها سخن مى‏گفته است.صد در صداين جمله حضرت مى‏خواهد بفهماند كه تنها پيامبران نيستند كه سخن حق را مى‏شنوند و الهامى از ناحيه حق به آنها مى‏شود،افراد ديگرى هميشه بوده‏اند و چنين اشخاصى در جهان خواهند بود، در عين حال پيغمبر هم نيستند.

پس اين نظريه كه نظريه سوم است مبتنى‏بر اين اساس است، يك نوع انسان شناسى است، خلاصه‏اش انسان شناسى است، كه در هر بشرى كم و بيش اين استعداد هست،حد اقلش آن چيزى است كه در بعضى از خوابها ظهور مى‏كند.حتى فلاسفه هم اين را از همين باب ذكر كرده‏اند.در حديث هم‏هست كه رؤياى صادق يك جزء از هفتاد جزء نبوت است، يعنى يك شعله و يك برق خيلى كوچكى است.هفتاد هميشه‏عددى است كه براى كثرت آورده مى‏شود.مقصود اين است كه آن خيلى

.............................................................. 1.نهج البلاغه، خطبه 220. 2.البته خود ياد خدا بودن خيلى مراتب دارد.

صفحه : 358
شديد است و اين خيلى‏ضعيف، مثل اينكه نور خيلى ضعيفى را بگوييد كه اين هم از نوع‏خورشيد است.مقصود اين است كه آن قوى است و اين ضعيف.بالاخره نور نور است‏ولى آن قوى آن است اين ضعيفش.مى‏گويند اين حس در همه افراد كم و بيش وجود دارد و قوى‏ترش آن چيزى است كه در پيغمبران وجود دارد.

اين نظريه در قديم بوده است‏يعنى فلاسفه قديم‏كه در باب «نفس‏» صحبت مى‏كردند اين استعداد را پذيرفته‏اند، امروز هم اين قدر من مى‏توانم عرض بكنم كه عده‏اى از اكابرروانشناسهاى امروز اين را پذيرفته‏اند، از جمله ويليام جيمز است كه مرحوم فروغى 