ير است كه خطور و الهام خدائى را نور خوانده و مى‏فرمايد: "ويجعل لكم نورا تمشون به" (8) و آيه شريفه: "هو الذى انزل السكينة فى قلوب‏المؤمنين، ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السموات و الارض" (9) است كه بيانش درتفسير كلمه"سكينة"در آيه(248)سوره بقره گذشت. 

و همچنين آيه: "فمن يرد الله ان يهديه، يشرح صدره للاسلام، و من يرد ان‏يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء، كذلك يجعل الله الرجس‏على الذين لا يؤمنون" (10) است كه وسوسه شيطان را رجس خوانده و در آيه" رجزالشيطان" (11) آنرا رجز ناميده. 

پس از همه اين آيات بر مى‏آيد كه شيطان و ملائكه با آدمى تكلم مى‏كنند اما نه بازبان، بلكه با القاى معانى در دل او. 

در اين ميان يك قسم ديگر از تكلم هست كه مخصوص خداى تعالى است، و در آيه‏شريفه: "و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا، او من وراء حجاب" (12) از آن سخن رفته وآنرا به دو قسم تقسيم كرده، يكى تكلم از راه وحى كه در اين قسم بين خدا و بنده‏اش حجابى‏نيست و دوم تكلم از وراى حجاب اين بود اقسامى از كلام خدا و كلام ملائكه و شيطانها. 

اما كلام خداى سبحان آن قسمش كه به نام وحى خوانده مى‏شود كلامى است كه‏براى طرف خطابش بالذات متعين است و محال است كه يك پيامبر وحى را به چيز ديگراشتباه كند، براى اينكه گفتيم وحى آن قسم از تكلم خدا است كه بين او و بنده مورد خطابش‏هيچگونه حجابى نيست، و اما آن قسم ديگر از تكلم محتاج به روشنگريها و محكم‏كارى‏هائى‏است كه سرانجام منتهى به وحى گردد. 

و اما كلام فرشته و شيطان، آياتى كه در همين نزديكى ملاحظه كرديد در تشخيص آن‏دو كافى است، براى اينكه خطورهاى فرشتگان همواره توام با شرح صدر است، و آدمى را به‏سوى مغفرت و فضل خدا مى‏خواند كه آن دو هم به ملاكهاى دينى بر مى‏گردد، به چيزى برمى‏گردد كه مطابق دين مبين خدا است، دينى كه در كتابش و سنت پيامبرش بيان شده است. 

و خطورهاى شيطانى همواره ملازم با تنگى سينه و بخل نفس است و آدمى را به پيروى‏هواى نفس مى‏خواند، و از فقر مى‏ترساند، و به فحشا امر مى‏كند، كه همه اينها بالاخره به‏ملاكهائى بر مى‏گردد، كه مطابق با كتاب و سنت‏خدا و پيامبرش نيست، و با فطرت خود آدمى‏نيز مخالف است. 

مطلب ديگرى كه تذكرش لازم است اين است كه انبيا و افراد برجسته‏اى كه پشت‏سرانبيا هستند بسيار مى‏شود كه فرشته و يا شيطان را هم مى‏بينند و هم مى‏شناسند، همچنان كه‏قرآن كريم از آدم و ابراهيم و لوط حكايت كرده است، و اين خود بهترين دليل است‏بر اينكه آن‏حضرات احتياجى به نشانه و مميز ندارند و اما در آن مواردى كه صدائى مى‏شنوند، و صاحب‏صدا را نمى‏بينند، البته احتياج به مميز دارند همانطور كه ساير مؤمنين بدان نيازمندند و آن مميزهم همانطور كه گفتيم بايد بالاخره به وحى منتهى گردد و اين معنا واضح است. 

پى‏نوشتها: 

(1)سوره نساء آيه 119. 

(2)سوره حشر آيه 16. 

(3)سوره ناس آيه 5. 

(4)سوره انعام آيه 112. 

(5)سوره ابراهيم آيه 22. 

(6)سوره بقره آيه 269. 

(7)سوره بقره آيه 270. 

(8)و برايتان نورى قرار مى‏دهد تا با آن راه زندگى را طى كنيد(سوره حديد آيه 28). 

(9)سوره فتح آيه 4. 

(10)سوره انعام آيه 125. 

(11)سوره انفال آيه 11. 

(12)هيچ بشرى شايستگى آن را ندارد كه خدا با او تكلم كند، مگر به وحى يا از وراى حجاب(سوره شورى آيه 51). 

ترجمه تفسير الميزان جلد سوم صفحه 283 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

عظمت وحى 
"و تكاد السموات يتفطرن من فوقهن..."در مقام بيان عظمت وحى و كلام خدا است‏پس هر يك از اين پنج اسم سهمى در تعليل اصل وحى دارند، و نتيجه مجموع آنهااين است كه خداى تعالى از هر جهت ولى بندگان است، و جز او ولى ديگرى نيست. 

"و تكاد السموات يتفطرن من فوقهن..."كلمه"يتفطرن"از مصدر"تفطر"است كه به معناى پاره پاره شدن است، چون كلمه" تفطر"كه مصدر باب تفعل است، از"فطر"گرفته شده، كه به معناى پاره شدن و شكافتن‏است. 

آنچه كه از سياق آيه و نظم كلام - كه در باره بيان حقيقت وحى و آثار و نتائج آن‏است - به دست مى‏آيد، اين است كه مراد از"پاره پاره شدن آسمانها از بالاى سر مردم"شكافتن آنها است‏به وسيله وحيى كه از ناحيه خداى على عظيم نازل مى‏شود، و فرشتگان آن‏وحى را از همه آسمانها عبور مى‏دهند تا به زمين نازل كنند، چون مبدا وحى خداى سبحان‏است، و آسمانها به حكم آيه"و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين" (1) راه‏هايى است‏به سوى زمين. 

و اما اينكه چرا جمله"يتفطرن"را مقيد كرد به جمله"من فوقهن"؟وجهش روشن‏است، براى اينكه وحى از مافوق و بالاى سر نازل مى‏شود، چون از ناحيه خدايى نازل مى‏شودكه ما فوق هر چيز است، و علو و عظمتى مطلق دارد، قهرا اگر آسمانها شكافته شوند از بالاشكافته مى‏شوند. 

و نيز مى‏خواهد امر وحى را بزرگ بدارد، از اين جهت كه وحى كلام كسى است كه‏على و عظيم است، پس از اين جهت كه كلام خدايى است داراى عظمت مطلق و آسمانها درهنگام نزول آن نزديك به پاره پاره شدن مى‏شود، و از اين جهت كه كلام خدايى است على وداراى علو، اگر آسمانها پاره شوند از بالا پاره مى‏شوند. 

پس آيه شريفه در مقام بزرگداشت كلام خدا از اين جهت كه در هنگام نزولش ازآسمانها عبور مى‏كند، نظير آيه شريفه" حتى اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق‏و هو العلى الكبير" (2) است كه در مقام بزرگداشت وحى است، از حيث اينكه ملائكه حامل آن‏به سوى زمين هستند. 

مقصود از استغفار ملائكه براى زمينيان(و يستغفرون لمن فى الارض)درخواست تشريع دين براى آنها است‏و نيز نظير آيه شريفه"لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشية‏الله" (3) است كه در مقام بزرگداشت وحى است‏بر فرضى كه بر كوهى نازل شود. 

و نيز نظير آيه شريفه"انا سنلقى عليك قولا ثقيلا" (4) است كه در مقام بزرگداشت آن ازنظر سنگينى و صعوبت عمل آن است.اين آن مطلبى است كه سياق، آن را به دست مى‏دهد. 

ولى ديگر مفسرين (5) آيه را بر دو معناى ديگر حمل كرده‏اند: اول اينكه مراد از"تفطر"پاره شدن آسمانها از جلال و ظمت‏خداى جل جلاله‏است، همچنان كه توصيف خدا به على عظيم در آيه قبلى هم مؤيد اين معنا است. 

دوم اينكه مراد شكافتن آسمانها از شرك مشركين اهل زمين است، و از اين حرفشان‏كه مى‏گفتند: "اتخذ الرحمن ولدا خدا فرزندى گرفته"، چون عين اين كلام در سوره مريم‏نيز آمده، و فرموده: "تكاد السموات يتفطرن منه" (6) . 

صاحبان اين دو توجيه درباره قيد من فوقهن دچار اشكال شده‏اند، و مخصوصا آنكه وجه دوم را اختيار كرده و درباره توجيه قيد مذكور به زحمت افتاده و همچنين در اينكه اتصال جمله و الملئكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض... به ماقبل را چطور توجيه كنند دست و پا زده‏اند، كه هر كس به كتب تفسير آنان مراجعه كند بر اين مطلب واقف مى‏گردد. 

پى‏نوشتها: 

(1)و به تحقيق بالاى سر شما هفت طبقه آفريديم و ما از توجه به خلق غافل نيستيم.سوره مؤمنون، آيه 17. 

(2)تا آنكه ترس از دلها