نى اشاره دارد، چون او را منزه از اين گونه منقصت‏ها معرفى مى‏كند. 

و اگر فرمود: "نزل به الروح"براى اين بود كه كلمه"نزل"را با حرف باء متعدى كند، نه اينكه به قول بعضى (9) باء را براى مصاحبت آورده باشد، تا معناى جمله اين باشد كه قرآن را با معيت جبرئيل نازل كرده، چون در اين مقام عنايت در اين نبوده كه با قرآن كسى هم آمده يا نه، بلكه عنايت تنها در نزول قرآن بوده. 

ضمير در"نزل به"به قرآن برمى‏گردد، بدان جهت كه كلامى است تركيب شده از الفاظى، و البته آن الفاظ هم داراى معانى حقه‏اى است، نه اينكه به قول بعضى (10) از مفسرين آنچه جبرئيل آورده تنها معانى قرآن بوده باشد و رسول خدا (ص) آن معانى را در قالب الفاظ ريخته باشد، البته الفاظى كه درست آن معانى را حكايت كند. 

زيرا همانطور كه معانى از ناحيه خدا نازل شده، الفاظ هم از آن ناحيه نازل شده است، به شهادت آيات زير كه به روشنى اين معنا را مى‏رسانند، از آن جمله فرموده: "فاذا قراناه فاتبع قرآنه" (11) و نيز فرموده: "تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق" (12) و نيز آياتى ديگر، و پر واضح است كه الفاظ، خواندنى و تلاوت كردنى است نه معانى. 

بى پايه‏تر از قولى كه نقل كرديم، قول كسى است كه گفته: قرآن، هم به الفاظش و هم به معنايش از منشات رسول خدا (ص) بوده، كه آن را يك مرحله از قلب آن جناب، كه نام آن مرحله روح الامين است، القاء كرده به مرحله ديگر نفس كه نامش قلب است. 

و مراد از قلب در كلام خداى تعالى هر جا كه به كار رفته آن حقيقتى است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مى‏دهند، نه قلب صنوبرى شكل، كه در سمت چپ سينه قرار گرفته است، و يكى از اعضاى رئيسه بدن آدمى است، به شهادت آياتى از قرآن كريم كه ذيلا خاطرنشان مى‏شود . 

در سوره احزاب قلب را عبارت دانسته از آن چيزى كه در هنگام مرگ به گلوگاه مى‏رسد و مى‏فرمايد : "و بلغت القلوب الحناجر" (13) كه معلوم است مراد از آن، جان آدمى است.و در سوره بقره آن را عبارت دانسته از چيزى كه متصف به گناه و ثواب مى‏شود.و فرموده: "فانه آثم قلبه" (14) و معلوم است كه عضو صنوبرى شكل گناه نمى‏كند، پس مراد از آن همان جان و نفس آدمى است . 

و شايد وجه اينكه در جمله"نزل به الروح الامين على قلبك"پاى قلب را به ميان آورد و نفرمود : "روح الامين آن را بر تو نازل كرد"اشاره به اين باشد كه: رسول خدا چگونه وحى و قرآن نازل را تلقى مى‏كرده؟ و از آن جناب آن چيزى كه وحى را از روح مى‏گرفته نفس او بوده، نه مثلا دست او، يا ساير حواس ظاهرى‏اش، كه در امور جزئى به كار بسته مى‏شود. 

پس رسول خدا (ص) در حينى كه به وى وحى مى‏شد، هم مى‏ديد و هم مى‏شنيد، اما بدون اينكه دو حس بينايى و شنوايى‏اش به كار بيفتد، همچنان كه در روايت آمده، كه حالتى شبيه به بيهوشى به آن جناب دست مى‏داد، كه آن را به"رحاء الوحى"نام نهاده بودند. 

پس آن جناب همانطور كه ما شخصى را مى‏بينيم و صدايش را مى‏شنويم، فرشته وحى را مى‏ديد و صدايش را مى‏شنيد، اما بدون اينكه دو حاسه بينايى و شنوايى مادى خود را چون ما به كار بگيرد. 

و اگر رؤيت او و شنيدنش در حال وحى عين ديدن و شنيدن ما مى‏بود، بايستى آنچه مى‏ديده و مى‏شنيده ميان او و ساير مردم مشترك باشد و خلاصه اصحابش هم فرشته وحى را ببينند و صدايش را بشنوند و حال آنكه نقل قطعى اين معنا را تكذيب كرده و حالت وحى بسيارى از آن جناب سراغ داده كه در بين جمعيت به وى دست داده و جمعيتى كه پيرامونش بوده‏اند هيچ چيزى احساس نمى‏كرده‏اند، نه صداى پايى، نه شخصى و نه صداى سخنى كه به وى القاء مى‏شده است . 

اين را هم نمى‏توانيم بگوييم كه ممكن است خداى تعالى در آن حال در حاسه جمعيت تصرف مى‏كرده و نمى‏گذاشته كه آنچه را او مى‏ديده ايشان ببينند و آنچه را او مى‏شنيده بشنوند و خلاصه امور غيبى همه از اين جهت غيبند كه خدا در حواس ما تصرف كرده، كه نمى‏توانيم آنها را درك كنيم. 

زيرا اگر چنين حرفى را بزنيم، به طور كلى بايد مانند سوفسطائيان بنيان هر تصديق علمى را درهم بكوبيم و نسبت به هيچ تصديقى اطمينان پيدا نكنيم، چون اگر مثل چنين خطاى عظيمى از حواس ما كه كليد همه علوم ضرورى و تصديقات بديهى است، جائز باشد، ديگر چگونه مى‏توانيم به تصديق"دو دوتا چهارتا است"وثوق داشته باشيم، زيرا ممكن است احتمال دهيم كه حواس ما در درك آن خطا رفته باشد و همچنين نسبت به بديهى‏ترين قضايا از قبيل سفيدى برف و سياهى زغال تشكيك كنيم. 

علاوه بر اين، اين سخن از كسى سر مى‏زند كه قائل به اصالت حس باشد، يعنى بگويد غير از محسوسات هيچ چيزى موجود نيست و اين خطا از خطاى ديگر فاحشتر است، زيرا در همين عالم شهود به بسيارى از چيزها علم و ايمان داريم، در حالى كه با هيچ يك از حواس خود احساسش نكرده‏ايم و اگر ما كسى باشيم كه وجود موجودى غير محسوس را ممكن بدانيم، هرگز درباره فرشته وحى چنين حرفى نمى‏زنيم و ما در تفسير سوره مريم گفتارى در معناى تمثل ملك گذرانديم، كه به درد اين مقام نيز مى‏خورد. 

و بعضى (15) در توجيه اينكه چرا فرمود: "روح الامين آن را به قلب تو نازل مى‏كند" 

گفته‏اند: "چون به طور كلى آلت درك و آن چيزى كه به خاطر آن انسان مكلف به تكاليف مى‏شود قلب است، نه بدن، هر چند كه قلب هم آنچه را درك مى‏كند به وسيله ادوات و اعضاى بدن، از چشم و گوش و غيره باشد"كه اشكال اين را در بالا گفتيم. 

و بعضى (16) ديگر گفته‏اند: رسول خدا (ص) داراى دو جنبه بوده: 

يكى جنبه ملكى و ديگرى جنبه بشرى، به خاطر جنبه ملكى‏اش فيض را مى‏گرفت و به خاطر جنبه بشرى‏اش آن فيض را افاضه مى‏كرد، و اگر در آيه مورد بحث انزال وحى را بر قلب آن جناب دانسته، از اين جهت است كه قلب او به صفات ملكى متصف بوده، صفاتى كه با آن صفات وحى را از روح الامين مى‏گرفته و بدين جهت نفرمود: "نزل به عليك روح الامين"با اينكه اگر اين طور مى‏فرمود مختصرتر بود. 

و اين نيز وقتى درست است كه بگوييم حواس و قواى بدنى نيز در تلقى وحى شركت دارند و ايرادش در سابق گذشت. 

جمعى (17) ديگر از مفسرين گفته‏اند: مراد از قلب همان عضو مخصوص بدن است و ادراك و شعور هر چه باشد از خواص آن عضو است. 

چيزى كه هست بعضى (18) از ايشان در تفسير آيه مورد بحث گفته‏اند: "اگر قلب را متعلق انزال قرار داده، از باب توسع و مجاز گويى بوده و گرنه"نزل عليك"هم صحيح بود. 

توضيح اينكه خداى تعالى از راه خلق صوت، قرآن را به گوش جبرئيل مى‏رسانده و جبرئيل هم آن را براى رسول خدا (ص) مى‏خوانده و آن جناب وحى مذكور را فرا مى‏گرفته و در قلب خود حفظ و از بر مى‏كرده، پس به اين اعتبار صحيح است گفته شود كه: 

قرآن را بر قلب او نازل كرد". 

بعضى (19) ديگر گفته‏اند: "تخصيص قلب به انزال، از اين باب است كه معانى روحانى نخست بر روح نازل مى‏شود و سپس از آنجا به قلب مى‏رسد، چون ميان روح و قلب ارتباط و تعلق است و آنگاه از قلب به دماغ (مغز) رسيده، در لوح خيال نقش مى‏بندد". 

بعضى (20) ديگر گفته‏اند: "اختصاص دادن قلب به انزال براى اشا