ره به اين است كه تعقل آن جناب آن قدر كامل و قوى است، كه حواس ظاهرش از قبيل سمع و بصر و غيره، كه واسطه‏هاى تعقلند به هيچ گرفته مى‏شوند". 

بعضى (21) ديگر گفته‏اند: اين اختصاص براى اشاره به اين است كه قلب رسول خدا (ص) آن قدر صالح و مقدس است كه شايستگى يافته منزلى براى كلام خدا قرار بگيرد و معلوم است كه وقتى قلب كه عضو رئيس است اين قدر صلاحيت داشته باشد، ساير اجزاء و اعضايش نيز داراى صلاحيت خواهد بود، چون وقتى رئيس كشورى صالح بود، رعيت نيز صالح مى‏شود. 

بعضى (22) ديگر گفته‏اند: اين اختصاص براى اين است كه خدا براى قلب رسولش گوش و چشمى مخصوص قرار داده بود، كه با آنها مى‏ديد، مى‏شنيد و اين گوش و چشم قلب براى اين بود كه رسولش با ديگران فرق داشته باشد، همچنان كه فرمود: "ما كذب الفوآد ما رآى" (23) . 

اينها وجوهى بود كه براى آيه مورد بحث و اينكه چرا فرمود: "جبرئيل قرآن را به قلب آن جناب نازل كرد"، بيان كرده‏اند، كه بيشتر آنها گزافگويى، و بى دليل سخن گفتن است، اينها خواسته‏اند امور غيبى را با حوادث مادى مقايسه نموده، احكام حوادث مادى را در آن امور نيز جارى سازند و كار بيهوده گويى بعضى از آنان به جايى رسيده كه گفته است: "معناى اينكه فرشته قرآن را نازل كند اين است كه: خداى تعالى كلام خود را به او الهام نموده، در همان آسمان قرائت آن را تعليم وى كند و آنگاه آن فرشته به زمين نازل شده، كلام خداى را برساند و اين نيز دو راه دارد، يكى اينكه رسول خدا (ص) از صورت بشرى خود در آمده، به شكل ملك شود و پيام خداى را از ملك بگيرد، دوم اينكه ملك از صورت فرشتگى خود در آمده، به شكل يك انسان مجسم شود، تا رسول خدا (ص) پيام را از او دريافت كند و البته اولى مشكل‏تر است". 

و اى كاش ما نزد او بوديم و مى‏پرسيديم مقصودت از در آمدن يك انسان از جلد انسانيت و مجسم شدنش به صورت فرشته چيست؟ و چگونه چنين چيزى قابل تصور است، آن هم بعد از آنكه به صورت ملك در آمد، دوباره برگردد انسان شود و نيز چگونه ممكن است تصور شود كه يك فرشته به صورت انسان در آيد؟ ! و دوباره به شكل اول خود برگردد؟ ! با اينكه ما فرض كرده‏ايم كه اين دو مخلوق هر يك هويتى دارند مغاير هويت آن ديگرى و هيچ رابطه‏اى بين آن دو نيست، نه از نظر ذات و نه از نظر آثار، علاوه بر اشكالات ديگرى كه در كلام اين گوينده هست، كه خود خواننده با كمى دقت متوجه آن مى‏شود. 

البته اين بحث تتمه‏اى دارد كه اميد است خداى سبحان ما را توفيق دهد گفتار خود را در آن به طور مفصل ايراد كنيم، گفتارى جامع در پيرامون دو مطلب، يكى ملك و ديگرى وحى. 

"لتكون من المنذرين" ـ يعنى تا آنكه از داعيان به سوى خداى سبحان باشى، مردم را از عذاب او بيم دهى، آرى در عرف و اصطلاح قرآن، مقصود از منذر مطلق دعوت كنندگان به سوى خداست، نه خصوص پيامبر و رسول، خداوند متعال درباره مؤمنين جن فرموده: "و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القرآن فلما حضروه قالوا انصتوا فلما قضى ولوا الى قومهم منذرين" (24) ، و درباره دانش‏آموزان علوم دين، كه ايمان به خدا و دين دارند فرموده: "ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم" (25) . 

و اگر در آيه مورد بحث انذار را غايت و هدف از نازل كردن قرآن معرفى كرده، نه نبوت و رسالت آن جناب را، براى اين بوده كه هر چند نبوت آن جناب نيز نتيجه انزال كتاب است، ولى چون سياق آيات، سياق تهديد است، لذا اين را نتيجه و هدف قرار داد. 

"بلسان عربى مبين" ـ يعنى به لسانى عربى كه در عربيتش ظاهر و آشكار است، و يا مقاصد را با بيان تمام بيان مى‏كند، و جار و مجرور"بلسان"متعلق است به كلمه"نزل"در آيه قبلى، يعنى روح الامين آن را به زبان عربى آشكار نازل كرد. 

بعضى (26) از مفسرين احتمال داده‏اند كه متعلق باشد به كلمه"منذرين"كه در اين صورت معنا چنين مى‏شود : روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد، تا تو نيز در زمره منذرين از عرب باشى، مانند : هود و صالح و اسماعيل و شعيب (ع)، ولى وجه اول بهتر است. 

"و انه لفى زبر الاولين" 

ضمير"انه"به قرآن بر مى‏گردد و يا به نزول آن بر قلب رسول خدا (ص)، و كلمه"زبر"جمع زبور است، كه به معناى كتابست، و معناى آيه اين است كه خبر آمدن قرآن و يا نزولش بر تو، در كتب گذشتگان از انبياء آمده بود. 

بعضى (27) ديگر گفته‏اند: ضمير به معانى قرآن و آن معارف كليه‏اى كه در قرآن است برمى‏گردد و معنا اين است كه معارف قرآنى در كتب انبياى گذشته نيز بود. 

ولى دو اشكال بر اين وجه وارد است: 

اول اينكه: مشركين ايمانى به انبياى گذشته و كتب ايشان نداشتند، تا عليه ايشان احتجاج شود به اينكه معارف قرآن از توحيد و معاد و غيره در كتب انبياى ديگر نيز بوده، به خلاف معنايى كه ما كرديم، كه اين اشكال متوجه آن نمى‏شود، براى اينكه در اين صورت آيه شريفه به مشركين خبرى غيبى مى‏دهد و مى‏فرمايد اگر در اين كتاب شك داريد برويد و از اهل كتاب بپرسيد، چون خبر آمدن اين كتاب، در كتب انبياى گذشته موجود است و اين خود دلها را ناگزير مى‏كند به اينكه قرآن را بپذيرند. 

دوم اينكه: اين توجيه با آيه بعدى نمى‏سازد، زيرا علماى بنى اسرائيل هيچ آگاهى به معارف عاليه قرآن نداشتند. 

"ا و لم يكن لهم آية ان يعلمه بنى اسرائيل" 

ضمير در"يعلمه"به خبر قرآن يا خبر نزول آن بر رسول خدا (ص) بر مى‏گردد و معنايش اين است كه آيا اطلاع علماى بنى اسرائيل از خبر قرآن و يا نزول آن بر تو كه به عنوان بشارت در كتب انبياى گذشته آمده، آيتى نيست براى مشركين بر صحت نبوت تو؟ با اينكه يهود همواره به يكديگر به آمدن دين تو بشارت داده و براى دشمنان، خط نشان مى‏كشيدند، كه اگر آخرين پيامبر ما آمد، چنين و چنان خواهيم كرد و انتقام خود را از شما خواهيم گرفت، همچنان كه در تفسير آيه"و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا" (28) به اين معنا تصريح فرموده و به همين جهت عده زيادى از علماى يهود در عهد رسول خدا (ص) اسلام آورده، اعتراف كردند به اينكه اين همان پيامبرى است كه كتب قبل به آمدنش نويد داده بود و اين سوره هم از سوره‏هاى اولى است كه در مكه و قبل از هجرت نازل شده و عداوت يهود با رسول خدا (ص) هنوز بر ملا نشده و شدت نيافته بود و اميد آن مى‏رفت كه اگر مشركين بروند و از ايشان شهادت بخواهند اقلا به پاره‏اى از معلومات خود كه در اين باره دارند اعتراف كنند، و حتى اگر شده بطور كلى او را تصديق نمايند. 

"و لو نزلناه على بعض الاعجمين فقراه عليهم ما كانوا به مؤمنين" ـ راغب در مفردات گفته : "كلمه"عجمة"در مقابل"ابانه ـ اظهار"به معناى اخفاء است و"اعجام"معناى ابهام را مى‏دهد، ـ تا آنجا كه مى‏گويد ـ و عجم به معناى غير عرب است و عجمى كسى را گويند كه به غير عرب منسوب باشد و اعجم كسى را گويند كه در زبانش لكنتى باشد، حال چه عرب باشد و چه غير عرب و از اين باب، عرب الكن را اعجم مى‏گويند، كه او نيز مانند يك فرد غير عرب خوب نمى‏تواند عربى سخن گويد و از همين باب است كه بهائم را نيز عجماء (زبان بسته) مى‏ن