 بوده. 

ناگزير لازم دانسته كه شخصى را براى اينكه قوانين جارى را در ميان مجتمع معمول بدارد و مو به مو اجراء كند انتخاب نمايد و او را به مقام امارت بر جامعه نصب كند و مسؤول كارهايى كه به او محول كرده و مخصوصا اجراى احكام جزايى بداند، و پر واضح است كه اگر امير نامبرده باز هم اختيار خود را حفظ نمود، هر جا دلش خواست مجازات كند و اگر خواست مجازات نكند و يا نيكوكاران را دستگير نموده، بدكاران را آزادى عمل دهد، مساله قانون‏گذارى و احترام به سنت‏هاى اجتماعى بكلى لغو و بيهوده مى‏شود. 

اينها اصولى است عقلايى كه تا حدى در جوامع بشرى جريان داشته، و از اولين روزى كه اين نوع موجود، در روى زمين پاى بر جا گشت، به شكلى و تا حدى در جوامع خود اجراء نمود، چون از فطرت انسانيتش سر چشمه مى‏گرفته است. 

از سوى ديگر براهين عقلى حكم مى‏كند كه بايد اين قوانين از ناحيه خدا معين شود و انبياء و رسولان الهى نيز كه يكى پس از ديگرى از طرف خداى تعالى آمدند و همگى با قوانين اجتماعى و سننى براى زندگى آمدند، اين معنا را تاييد كرده‏اند كه بايد قوانين اجتماعى و سنن زندگى از ناحيه خداى تعالى تشريع شود، تا احكام و وظائفى باشد كه فطرت بشرى نيز به سوى آن هدايت كند و در نتيجه سعادت حيات بشر را تضمين نموده، صلاح اجتماعى او را تامين كند . 

و معلوم است همانطور كه واضع و مقنن اين شريعت آسمانى خداى سبحان است، همچنين مجرى آن ـ البته از نظر ثواب و عقاب كه موطنش قيامت و محل بازگشت به سوى خداست ـ او مى‏باشد . 

و مقتضاى اينكه خود خداى تعالى اين شرايع آسمانى را تشريع كند و معتبر بشمارد، و خود را مجرى آنها بداند، اين است كه بر خود واجب كرده باشد ـ البته وجوب تشريعى نه تكوينى ـ كه بر ضد خواسته خود اقدامى ننموده و خودش در اثر اهمال و يا الغاء كيفر، قانون خود را نشكند، مثلا، عمل خلافى را كه خودش براى آن كيفر تعيين نموده، بدون كيفر نگذارد و عمل صحيحى را كه مستحق كيفر نيست كيفر ندهد، به غافلى كه هيچ اطلاعى از حكم يا موضوع حكم ندارد، كيفر عالم عامد ندهد، و مظلوم را به گناه ظالم مؤاخذه نكند و گر نه ظلم كرده است و"تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا ـ او از چنين ظلمى منزه است". 

و شايد مقصود آنهايى هم كه گفته‏اند: خدا قادر بر ظلم است و ليكن به هيچ وجه از او سر نمى‏زند ـ چون نقص كمال است و خدا از آن منزه است ـ همين معنا باشد، پس فرض اينكه خداى تعالى ظلم كند، فرض امرى است كه صدورش از او محال است، نه اينكه خود فرض محال باشد و از ظاهر آيه"و ما كنا ظالمين" (39) و نيز آيه"ان الله لا يظلم الناس شيئا" (40) و آيه"لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل" (41) و آيه"و ما ربك بظلام للعبيد" (42) همين معنا استفاده مى‏شود. 

آرى ظاهر اين آيات اين است كه ظلم نكردن خدا از باب سالبه به انتفاء موضوع نيست، بلكه از باب سالبه به انتفاء حكم است، به عبارت ساده‏تر اينكه: از اين باب نيست كه خدا قادر بر ظلم نيست و"العياذ بالله"خواسته است منت خشك و خالى بر بندگانش بگذارد، بلكه از اين باب است كه در عين اينكه قادر بر ظلم است، ظلم نمى‏كند.پس اينكه بعضى (43) آيه را معنا كرده‏اند به اينكه: "عملى را كه اگر ديگرى انجام بدهد ظلم است خداوند آن عمل را انجام نمى‏دهد"معناى خوبى نيست، چون تقريبا اين را مى‏رساند كه خدا قادر بر ظلم نيست. 

حال اگر بگويى اينكه گفتى"واجب است كه خداى تعالى شرايع خود را از نظر ثواب و عقاب اجراء كند و هر يك از آن دو را به مستحقش بدهد، نه بر عكس"، مخالف مطلب مسلم در نزد علماء است، كه گفته‏اند: ترك عقاب گنه كار براى خدا جايز است، براى اينكه عقاب گنه كار، حق او است و او مى‏تواند از حق خود صرف نظر كند به خلاف ثواب اطاعت كار كه حق اطاعت كار است و تضييع حق غير، جايز نيست.علاوه بر اين، بعضى‏ها گفته‏اند: ثواب دادن خدا به مطيع، از باب دادن حق غير نيست، تا بر خدا واجب باشد، بلكه از باب فضل است، چون بنده و عمل نيك او همه‏اش ملك مولا است، خودش چيزى را مالك نيست، تا با اجر و پاداشى معاوضه‏اش كند. 

در جواب مى‏گوييم ترك عقاب عاصى تا حدى مسلم است و حرفى در آن نيست، چون فضلى است از ناحيه خداى تعالى و اما به طور كلى قبول نداريم، براى اينكه اين حكم كلى مستلزم آنست كه تشريع شرايع، و تعيين قوانين و ترتب جزاء بر عمل، باطل و لغو گردد. 

و اما اينكه گفتيد ثواب دادن خدا به اعمال صالحه از فضل خداست، نه استحقاق بندگان، چون عمل بنده مانند خود او ملك خداست، در پاسخ مى‏گوييم: اين حرف صحيح است، اما مستلزم آن نيست كه از فضلى ديگر جلوگيرى كند و فضلى ديگر را به اعتبار عملش به عنوان مزد، ملك او كند و قرآن كريم پر است از اجر بر اعمال صالحه از قبيل آيه"ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة" (44) . 

"و ما تنزلت به الشياطين..."لمعزولون" 

از اينجا پاسخ از سخن مشركين شروع شده كه مى‏گفتند: محمد، جنى دارد كه اين كلام را برايش مى‏آورد و نيز او شاعر است.و پاسخ اولى را مقدم داشته، نخست كلام را متوجه رسول خدا (ص) نموده فرمود كه قرآن از تنزيل شيطانها نيست، تا آن جناب خوشحال گردد و سپس روى سخن به مشركين كرده، مطلب را در خور فهم آنان بيان فرمود. 

پس جمله"و ما تنزلت به الشياطين" ـ البته تنزلت، به معناى نزلت است ـ متصل است به جمله "و انه لتنزيل رب العالمين"و همانطور كه گفتيم روى سخن بر رسول خدا (ص) است، به دليل اينكه به دنبالش مى‏فرمايد: "فلا تدع مع الله الها آخر ـ پس با خدا خدايى ديگر مخوان "تا آخر خطابهايى كه مختص به آن جناب است، و متفرع بر جمله"و ما تنزلت به..."است كه بيانش خواهد آمد. 

و اگر روى سخن به آن جناب نمود، نه به مشركين، بدين جهت بود كه اين جمله با علتى تعليل شده، كه مشركين به خاطر كفرشان آن را قبول نداشتند و آن جمله"انهم عن السمع لمعزولون ـ آنان از شنيدن اسرار آسمانى بدورند"مى‏باشد، كلمه"شيطان"به معناى شرير است و جمع آن شياطين مى‏آيد و در اينجا مراد از آن اشرار جن هستند. 

و ضمير جمع در"ما ينبغى لهم"به شياطين بر مى‏گردد، در مجمع البيان گفته: 

معناى اينكه عرب مى‏گويد: "ينبغى لك ان تفعل كذا ـ سزاوار تو است كه چنين كنى"اين است كه از او مى‏خواهد اين كار را در مقتضاى عقل انجام دهد و اصل اين كلمه از بغيه است، كه به معناى طلب مى‏باشد" (45) . 

و وجه اينكه در آيه مورد بحث فرموده: "سزاوار ايشان نيست كه قرآن را نازل كنند"، اين است كه ايشان خلق شريرى هستند و جز به شر و فساد و جلوه دادن باطل در صورت حق و از اين راه مردم را از راه خدا گمراه كردن، همتى ندارند و قرآن كريم، كلام سراپا حق است و باطل بدان راه ندارد پس طبيعت و جبلت آنها مناسبت ندارد كه قرآن را به كسى نازل كنند. 

و معناى اينكه فرمود: "و ما يستطيعون"اين است كه نمى‏توانند قرآن را نازل كنند، چون قرآن كلامى است آسمانى، كه ملائكه آن را از رب العزه مى‏گيرند و به امر او و در حفظ و حراست او نازلش مى‏كنند، همچنان كه خودش فرمود: "فانه يسل