فقد لبثت فيكم عمرا من قبله افلا تعقلون (يونس/15ـ 16) . 

: بگو من نمى‏توانم از جانب خود قرآن را عوض كنم، من از آنچه كه بر من وحى مى‏شود پيروى مى‏كنم، من در مخالفت با پروردگارم از عذاب بزرگ مى‏ترسم.بگو اگر خدا نمى‏خواست من آن را براى شما تلاوت نمى‏كردم و شما را از آن آگاه نمى‏ساختم، به گواه اينكه روزگارى قبل از نزول قرآن در ميان شما بسر بردم، (و چيزى از كتاب بر شما نخواندم) چرا نمى‏انديشيد؟ . 

اين دو آيه حاكى است كه پيامبر اسلام بسان ديگر پيامبران، تعاليم و آگاهى‏هاى خود را به مصدرى نسبت مى‏داد كه از آن جز به جهان غيب نمى‏توان تعبير آورد جهانى كه بشر با عقل كوچك خود نمى‏تواند بر آن احاطه پيدا كند و آنچه از او خواسته شده است ايمان به آن است چنان كه مى‏فرمايد: الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوة (بقره/3) . 

بنابراين وحى محصول ارتباط پيامبران با عالم غيب است و چنين ارتباطى قابل توصيف با ادراكات عادى انسان نيست. 

روى اين بيان، وحى الهى نسبت به پيامبران، قابل توصيف با علل مادى وطبيعى نيست و فقط كسانى كه به جهان غيب ايمان دارند، مى‏توانند آن را پذيرا باشند.ولى در اين ميان كسانى كه عالم غيب و ماوراء طبيعت را نپذيرفته‏اند، در مقابل چنين پديده‏اى، به دست و پا افتاده‏اند كه براى آن علت يا علل مادى جستجو كنند و در اين مورد به فرضيه‏هاى سست و بى پايه‏اى دست زده‏اند كه هرگز نمى‏توان چنين حادثه عظيمى را با آن علل محدود توجيه و تفسير كرد .ما در اين جا به چهار فرضيه كه از طرف گروههاى ماديگرا مطرح شده و برخى از ساده لوحان نيز با خوشبينى آن را نقل كرده‏اند مطرح مى‏كنيم: 

1ـ وحى نتيجه نبوغ انسان است 
گروهى بر اين عقيده‏اند كه نبوغ فردى، سبب انديشه‏هائى در درون افراد مى‏شود كه از آن به نام وحى و نبوت تعبير آورده مى‏شود.آنان در اين مورد مى‏گويند: 

دستگاه آفرينش، افراد نابغه و خيرخواهى را در دامن خويش پرورش مى‏دهد و آنان روى نبوغ ذاتى و افكار عالى خود جامعه را به اخلاق نيك و اعمال شايسته و رعايت عدالت اجتماعى و...دعوت نموده و از اين رهگذر گامهاى مؤثرى براى سعادت بشر بر مى‏دارند، و آنچه را كه به عنوان دستور و قانون به مردم عرضه مى‏دارند، جز نتيجه نبوغ و زاييده فكر عالى آنان چيز ديگرى نيست.و هرگز ارتباطى با جهان ديگر ندارند. 

وحى منبعى جز عقل انسانى ندارد، و محصول نبوغ بشرى است، و در طول تاريخ بشر، در هر قرنى، نوابغى كه عالى‏ترين تجليات افكار انسانى را دارا بودند بروز كرده و خدماتى به جهان انسانيت نموده‏اند. 

برخى از آنان پا فراتر نهاده، وجود نبوغ را معلول يك سلسله حوادث و اتفاقات روانى دانسته و كوشيده‏اند كه با بررسى‏هاى وهمى و پندارى، اين علل رادر زندگى پيامبران نيز پيدا كنند. 

عواملى كه موجب بالا رفتن استعداد و پيدايش نبوغ مى‏گردد، در نظر آنان به قرار زير است : 

1ـ عشق: اين عامل قوى‏ترين و پر انرژى‏ترين افكار را به وجود مى‏آورد، زيرا عشق طولانى سبب مى‏شود كه عاشق، صحنه‏هاى رؤيائى را در سر بپروراند، و فكر وى در طول اين مدت سريع و پر انرژى گردد. 

2ـ ستمكشى طولانى، سبب مى‏شود كه فرد ستمديده، فكر خود را براى رفع ستم بكار اندازد و لحظه‏اى آرام ننشيند. 

3ـ در اقليت قرار گرفتن، و شرائط نامساعد اجتماعى از عوامل رشد اين افكار است، زيرا يك اقليت براى پر كردن فاصله‏اى كه با اجتماع دارد، ناچار است به فكر افتد و سرانجام آنچه را مى‏خواهد به دست آورد. 

4ـ دوران كودكى، چون در اين سن كودك براى مبارزه با مشكلات آمادگى ندارد، در برابر پيش آمدهاى ناملائم، به درون گرائى مى‏پردازد، در اين صورت افكار كودك، رشد مى‏كند. 

5ـ تنهائى، به افكار انسان رشد مى‏بخشد، زيرا هنگامى كه با افراد ديگر هستيم مجبوريم لا اقل براى مدت كم هم كه باشد، مغز و افكار خود را در اختيار ديگران بگذاريم. 

6ـ سكوت و بيكارى، سبب مى‏گردند كه اراده، كمتر فعاليت كند و افكار غير ارادى آزادانه جريان يافته رشد كند. 

7ـ پرورش نخستين، در پيدايش نبوغ، نقش بزرگى را ايفا مى‏كند، مجموع علل ياد شده به اضافه وجود يك اجتماع فاسد و بى قانون سبب مى‏شود كه افكار پيامبران درباره مسائل اجتماعى رشد يابد و راههاى تازه‏اى را براى زندگى به مردم‏نشان دهند. 

نارسائى اين تفسير 
اشكالات اين نظريه فزونتر از آن است كه در اين جا بازگو شود زيرا: 

اولا: دارندگان اين تفسير قبلا مدعا را مسلم گرفته و مى‏خواهند براى آن دليلى جستجو كنند آنان پذيرفته‏اند كه وحى علت مادى دارد و مربوط به جهان غيب نيست، پس از آن دست و پا مى‏كنند براى آن علل مادى پيدا كنند و از ميان آنها به نظرشان رسيده است كه پيامبران را نوابغ اجتماعى معرفى كنند كه در سايه نبوغ، داراى چنين افكار و انديشه‏هاى بالايى بوده‏اند ولى تفسير تحولى كه پيامبران در جوامع بشرى پديد آورده‏اند از طريق نبوغ بسان تعليل زلزله ويرانگر ارمنستان شوروى به فروريختن يك طاق چوبى در زمين‏هاى مجاور آن مى‏باشد، بلكه مى‏توان گفت از نظر ضعف و سستى از اين نارساتر است. 

ثانيا: ما در جهان دو نوع مصلح داريم: گروهى برنامه‏هاى اصلاحى خود را به جهان بالا نسبت مى‏دهند، و گروه ديگر برنامه‏هاى خود را مولود انديشه‏هاى خود مى‏دانند. 

گروه نخست از طريق ايمان به خدا و سراى ديگر وعده و وعيدهاى الهى مى خواهند برنامه‏هاى خود را پياده كنند.در حالى كه گروه ديگر از طريق ديگر مى‏خواهند به هدف برسند. 

اگر وحى، زاييده نبوغ است پس چرا گروه نخست آن را به جهان غيب نسبت داده‏اند؟ 

تصور اينكه اين انسانهاى بسيار، با تبانى و توافق قبلى، آنچه را محصول‏نبوغ خود بوده است، به جهان غيب نسبت داده‏اند، تصورى موهون و كاملا بى پايه است.چگونه متصور است انسانهايى در مناطق پراكنده و زمانهاى مختلف به صورت هماهنگ يك شعار را سر داده و خود را رسولان الهى بنامند و بگويند: 

ان اتبع الا ما يوحى الي (انعام/50) : جز آنچه بر من وحى شده است، از چيزى پيروى نمى‏كنم . 

ثالثا: اين نظريه، چيز جديدى نيست بلكه به گونه‏اى در عصر جاهليت نيز مطرح بوده است، چيزى كه هست در بيان گذشته در قالب به ظاهر علمى ريخته شده و بيان گرديده است، و عرب جاهلى، قدرت نمائى پيامبر در ميدان فصاحت و بلاغت را به قريحه خوش آن حضرت در شعر نسبت داده و او را شاعر مى‏خواند.خداوند اين مطلب را حكايت كرده مى‏فرمايد: بل هو شاعر (انبياء/5) .آنگاه در پى نقد آن برآمده، و قرآن را بالاتر از آن مى‏داند كه محصول قريحه شعرى و يا مقام نبوت مقام شاعرى باشد، چنانكه مى‏فرمايد: و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون (حاقه/41) : اين قرآن گفتار شاعر نيست، اندكى از شما ايمان آوريد. 

و باز مى‏فرمايد: و ما علمناه الشعر و ما ينبغي له ان هو الا ذكر و قرآن مبين (يس/69) : ما به او شعر نياموختيم و شايسته او نبود، بلكه اين قرآن، كتاب يادآورى و قرآن مبين است. 

رابعا: هرگز نوابغ نمى‏توانن