ه را كه پيامبر ديده و شنيده، غير واقعى و محصول نفس او مى‏داند و براى آنها واقعيتى قائل نيست قرآن براى همه آنها حقيقت قائل شده و معتقد است كه ابزار شناخت پيامبر، اعم از حواس (چشم) و عقل، هيچيك دچار خطا و اشتباه نشده است. 

و به ديگر سخن: تفسير وحى از طريق وحى نفسى تعبير محترمانه‏اى است از جنون كه پيوسته مخالفان انبيا آنان را به آن متهم مى‏كرده‏اند، چيزى كه هست انسان گذشته، عريان و بى پرده سخن مى‏گفت.و عصر كنونى، عصر خدعه‏ها و حيله‏ها است و تلخ‏ترين و كشنده ترين افكار و انديشه‏ها را با زيركى و آب و رنگ خاصى به خورد جامعه مى‏دهند. 

3ـ تجلى شعور باطن و ضمير ناخود آگاه: 
در اين جا نظريه ديگرى نيز در تفسير وحى مطرح است كه با نظريه دوم فاصله چندانى ندارد، جز اينكه در اين جا مسأله خيال و تخيل در كار نيست، بلكه افاضه‏اى است از باطن نفس به ظاهر آن و حاصل آن اين است كه: 

پيش از روانكاوى عصر حاضر كه به وسيله فرويد و امثال او پى ريزى شد براى روان انسان تنها يك پايه و يك بخش قائل بودند.ولى پس از روانكاوى عصر جديد روشن شد كه روان انسان داراى دو بخش است.بخشى از آن ظاهر، و بخش ديگر آن پنهان است، گوئى انسان به صورت هندوانه‏اى است كه در آب افتاده باشد كه قسمت كوچكى از حجم آن ظاهر و قسمت بزرگتر آن در آب پنهان است، بخش نخست از روان انسان را روان خود آگاه و بخش دوم آن را روان ناخود آگاه مى‏نامد . 

روان خود آگاه مربوط به قسمتهايى از روان است كه انسان آن را در خود احساس مى‏كند و از وجود آن آگاه است مانند شناخت‏هاى حسى و تعقلى، و به‏عبارت روشن‏تر: هر يك از آگاهى‏هاى انسان كه از طريق حواس پنجگانه وارد حوزه روان مى‏گردد و يا به واسطه خرد به آن دست مى‏يابد، يا از طريق درك وجدانى بر آن واقف مى‏گردد.و صور و مفاهيم علمى كه در حافظه بايگانى كرده و در مواقع خاص تداعى و يادآورى مى‏شوند، همگى جزء روان خود آگاه است. 

روان خود آگاه در حالى كه از سنخ روان بوده و ربطى به جسم و تن ندارد ولى در عين حال از قلمرو آگاهى حسى، وجدانى و عقلى انسان مخفى و بيرون است.و تنها در مواقعى كه نفس انسان از سيطره قواى ادراكى ظاهرى و روان خود آگاه، آزاد مى‏گردد، بعد ناخود آگاه روان شروع به فعاليت كرده و آثار خود را نمايان مى‏سازد. 

و به عبارت ديگر: روان ناخودآگاه بر روان خود آگاه حكومت و فرمانروايى دارد.چه بسا انسان رازى دارد كه هرگز راضى به كشف آن نيست.و از ترس فاش شدن، آن را به دست فراموشى مى‏سپارد، اما ناگهان بر زبان او جارى مى‏گردد و راز خود را فاش مى‏سازد، و نكته آن اين است كه، چنين راز از جهان ناخودآگاه وارد حوزه خود آگاه مى‏گردد و به فرمان‏دهى بخش ناخودآگاه روان، بخش خودآگاه بدون اختيار آن را مى‏پذيرد و از طريق زبان ظاهر مى‏گردد. 

ممكن است اين فرمايش امير مؤمنان (ع) كه هيچ كس چيزى را پنهان نمى‏كند مگر آنكه (در مواقعى) در چهره او ظاهر و يا بر زبان او جارى گردد.اشاره به همين مطلب باشد. 

قرآن كريم خداوند را داناى پنهان و پنهان‏تر (سر و اخفى) توصيف كرده مى‏فرمايد: و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى (طه/7) و اگر سخن خود را آشكار كنى (يا پنهان سازى، از نظر علم الهى يكسان است) زيرا او پنهان‏و پنهان‏تر را مى‏داند. 

امام صادق (ع) در تفسير اين آيه فرموده‏اند: «السر ما اخفيته في نفسك و اخفى، ما خطر ببالك ثم انسيته» : راز آن چيزى است كه آن را در دل پنهان نموده‏اى و پنهان‏تر آن است كه در ذهن آمده ولى آن را به دست فراموشى سپرده‏اى. 

اين گروه با اثبات اين شخصيت نامرئى براى انسان مى‏خواهند مشكل وحى را از اين طريق توجيه كنند، مى‏گويند وحى همان تراوش وجدان مخفى و تجلى شعور باطن پيامبران است و هرگز فرشته‏اى در كار نبوده و پيامى از خدا نيامده است، بلكه شخصيت باطنى آنان در صفحه ذهن خودآگاه، ظاهر شده و از آن نهانگاه به صفحه ذهن خودآگاه وارد مى‏شود. 

تحليل اين نظريه 
اين نظريه بسان نظريه پيش كاملا بى پايه است، در نظريه نخست، وحى مخلوق تخيل انسان بوده و در اين نظريه، وحى، مولود ظهور افكار پس رانده انسان در صفحه ذهن خود آگاه معرفى شده است، و سرانجام هر دو نظريه، وحى را مخلوق نفس انسانى مى‏دانند، چيزى كه هست دومى رنگ علمى بيشترى به خود گرفته است، در اين باره چند مطلب را يادآور مى‏شويم. 

1ـ اگر ما براى انسان، شعور مخفى و ضمير ناخودآگاه قائل شديم، به چه دليل بايد وحى را معلول افاضه درونى نفس بدانيم و ارتباط آن را از مقام ربوبى قطع كنيم؟ طراح اين نظريه هرگز رابطه اين دو را با هم بيان نكرده است.به چه دليل مى‏گويد وحى تراوش ضمير ناخودآگاه است؟ يك چنين تحليل و برداشت عاملى جز غرور علمى ندارد.بشر مى‏خواهد تمام مجهولات خود را در يك عصرحل كند و براى آينده جاى سؤال و ابهامى باقى نماند، چقدر فكر خام و سست و بى پايه‏اى است؟ و ما اوتيتم من العلم الا قليلا . 

2ـ تجليات ضمير ناخودآگاه در افراد صحيح و سالم بسيار كم و نادر است و قلمرو ذهن ناخودآگاه معمولا در افراد بيمار، خسته، نگران و شكست خورده تجلى مى‏نمايد، زيرا قلمرو ذهن ناخودآگاه آنان از مشاغل روزانه كاملا تخليه شده است، و ميان هزاران دانشمند براى يك دانشمند، آنهم در طول عمر يكى دو بار ممكن است اتفاق افتد كه به طور ناخودآگاه بدون تأمل و تفكر در سطح ذهن خودآگاه به برهان نظريه‏اى دست يابد. 

خلاصه: تجلى شعور باطن در زندگى انسان بسيار كم است و در شرايط خاصى مانند رؤيا، يا دگرگونيهاى زندگى كه توجه او را از عالم خارج كم مى‏كند، و به ضمير باطن متوجه مى‏سازد، تجلى مى‏نمايد. 

ولى اين شرايط در پيامبران وجود نداشته است و قرآن مجيد در مدت 23 سال بر پيامبر نازل گرديد، و در اين مدت قلمرو خودآگاه او كاملا به واسطه مسائل و فعاليت‏هاى سياسى و تبليغى و دهها گرفتارى‏هاى روزانه اشغال بود، و تمام توجه او معطوف به اين فعاليت‏ها بوده است، بسيارى از آيات مربوط به جهاد، در صحنه‏هاى خونين نبرد نازل شده، و در آن حالت شخصيت روحى او مقهور و متأثر مسائل حاد نظامى و سياسى بوده است. 

اگر پيامبران الهى افرادى گوشه گير، بيمار، خسته، و شكست خورده در زندگى بودند و شرائط فعاليت ضمير باطن، در آنها موجود بود و ضمير ظاهر و خود آگاه آنان دستخوش ضمير باطن و ناخودآگاه آنان بود، نه متأثر از حوادث مهم اجتماعى، جاى يك چنين توهم پيرامون وحى آسمانى بود.ولى پيامبران آسمانى در طول دوران نبوت خود، مردانى مجاهد و مبارز بودند كه فكرى جز اصلاح اجتماع‏و رهبرى مردم و حل مشكلات زندگى و بالا بردن سطح معنويات آنان نداشتند، در يك چنين شرايط، چگونه شخصيت دوم انسان مى‏تواند فعاليت كند، و حقائق مهمى را از ضمير باطن و ناخودآگاه به روح خود آگاه القا نمايد؟ ! 

3ـ مدعيان وحى، مصلحان پاك و مخلصان پيراسته از هر نوع دروغ بودند چرا آنان تعاليم خود را به مبدأ آفرينش نسبت داده‏اند و هرگز در گفتار آنان حتى 