اشاره‏اى هم به تجلى شخصيت باطنى پيامبر، وجود ندارد، چنان كه مى‏فرمايد: كذلك يوحي اليك و الى الذين من قبلك الله العزيز الحكيم (شورى/3: اين چنين خداى عزيز و حكيم به تو و به كسانى كه قبل از تو بودند وحى (كرده) و مى‏كند. 

4ـ مهمتر از همه اينكه بايد بدانيم كه ذهن ناخودآگاه، خود منبع اطلاعات و آگاهى‏ها نيست به گونه‏اى كه از درون او انديشه‏هاى بلند و افكار ثمر بخش برخيزد و از طريق ذهن خودآگاه به جامعه ابلاغ گردد، بلكه ذهن ناخودآگاه گيرنده دومى است كه از مجراى ذهن خودآگاه مسائلى را دريافت مى‏كند، در اين صورت چگونه مى‏توان شرايع آسمانى و خصوصا، آخرين و كاملترين شريعت را از اين طريق توجيه كرد.ما در قرآن، حقايقى را مشاهده مى‏كنيم كه مغز هيچ بشرى قادر به ابتكار آن نيست، انديشه‏اى كه ما فوق مرزهاى علوم بشرى است... 

طراح اين نظريه تصور كرده است كه شخصيت باطنى، منبع علومى است كه هر لحظه از آن آگاهى‏هاى خاصى مى‏جوشد و پس از عبور از مرز، وارد ذهن خودآگاه مى‏شود.در حالى كه ذهن و ضمير ناخودآگاه، حكم بايگانى ذهن نخست را دارد و چيزى از خود بر آن اضافه نمى‏كند.بنابراين شايسته است در مقابل حقيقت وحى خضوع لازم را بكار ببريم و بگوئيم: وحى يك ادراك مرموز و شعور نهفته و پنهانى است كه از آن پيامبران مى‏باشد و ديگران را در آن سهمى نيست، و اگر هم سهمى باشد، مربوط به القاءات الهى است كه در قلوب اولياى خود وارد مى‏سازد و از آن به كرامت تعبير مى‏آوريم.
4ـ عقيده فلاسفه مشاء: 
فلاسفه مشاء پس از اثبات وجود صانع به عقول ده گانه معتقدند، كه دهمين عقل را عقل فعال مى‏نامند، و وظيفه عقل فعال اين است كه نفوس انسانى را از مقام قوه به فعل رسانيده و در خواست طبيعى هيولاى جهان ماده را كه با زبان حال خواستار صورتهاى جوهرى است، پاسخ مثبت دهد. 

عقل فعال در مكتب مشاء نقش مهمى در القاء حقايق و افاضه معارف و تكميل نفوس دارد و تمام معارف كه بر قلوب اولياء و بزرگان افاضه مى‏شود، همگى از ناحيه او است. 

نفوس ضعيف همواره اسير حواس ظاهرى و گرفتار قواى باطنى مى‏باشند.ولى هرگز قدرت و توانائى صعود به مقام برتر را ندارند، اما نفوس قوى و نيرومند، نفوسى كه از صفاى كامل برخوردارند در حالت خواب و بيدارى مى‏توانند با عقل فعال تماس گرفته و حقايق و معارفى از آنجا دريافت نمايند. 

از آنجا كه قواى درونى انسان، حالت محاكات داشته و بسان آئينه‏هاى متقابل مى‏باشند، اين معارف عقلى را در قوه خيال به صورت كلام موزون و فصيح درك كرده، و قوه خيال، اين افاضات عقلى را در اين مرحله به صورت كلام كه‏مشتمل بر يك سلسله معارف حقيقى است، دريافت مى‏كند و سپس اين كلام موزون، به حكم اصل محاكات، از مرحله خيال تنزل كرده و در حس مشترك به صورت كلام شنيده مى‏شود. 

در نتيجه حقايق علمى و معارف الهى از طريق عقل فعال (البته به اذن و مشيت الهى) به نفوس مستعد و آماده افاضه مى‏گردد.از طرفى عقل فعال، كه در لسان شرع همان فرشته الهى و ملك قدسى است، و مفيض اين حقايق علمى و معارف الهى است، در عالم مثال به صورت ملك ديده مى‏شود .و گاهى حقيقت آن تنزل يافته در عالم طبيعت و ملك به صورت انسان متمثل مى‏گردد، و انسان كامل با ديدگان ظاهرى خود او را مشاهده مى‏كند. 

اكنون كه با اين اصل كلى در زمينه دريافت حقايق علمى توسط نفوس انسانى از طريق غيب، آشنا شديم مى‏توانيم تفسير روشنى از نبوت، وحى و كلام الهى و فرشته آورنده وحى داشته باشيم: 

حقيقت نبوت همان ارتقاى نفس نبوى به مقام عقل فعال است كه مى‏تواند با ضمير صاف خود، حقايق را از آن عالم درك كند، حقايقى از آن به صورت معارف و علوم در آئينه روح او منعكس گردد.و در حالت بيدارى و خواب با او ارتباط و تماس پيدا كند، و كلام الهى كه بر قلب پيامبر القا مى‏گردد، جز اين نيست كه قوه خيال، اين حقايق را در اين مرحله كه عالم اشباح و صور است، به صورت كلام فصيح و بليغ كه پرتو وجود عقلى آن معارف است درك كند، و سپس صورتى محسوس از آن، در حس مشترك منعكس گردد، و نفس نبوى با گوش خود كلام الهى را بشنود، و فرشته وحى، همان عقل فعال است، كه در عالم مثال به صورت موجود مثالى نمايان گرديده و گاهى نيز به صورت انسانى در عالم طبيعت متجسم مى‏شود.بنابر اين وحى يك حقيقت علمى است كه در هر سه درجه واقعيت و خارجيت دارد، ولى لازمه يك حقيقت قابل تشكيك اين است كه در هر مرحله متناسب با آن تجلى كرده و به صورت مناسب آن درآيد. 

مثلا وحى در عالم عقل به صورت وجود عقلى و معارف كلى است و در عالم مثال كه سايه و شبحى از جهان است، به صورت الفاظ و اصوات مثالى است كه در اين ظرف و مرتبه وجودى، حقيقتا وجود دارد، و در حس مشترك به صورت اصوات و الفاظ مسموع مى‏باشد، و هر كدام در مرحله خود وجود واقعى داشته و هرگز مخلوق نفس پيامبر و ساخته فكر و خيال او نيست، بلكه آيينه روح او شايستگى دارد كه حقيقت وحى با مراحل سه‏گانه آن در مراتب عقل، خيال و حس مشترك او متجلى گردد.و از آنجا كه سلسله نظام هستى به آفريدگار جهان منتهى مى‏گردد، سرانجام حقيقت وحى از مبدء آفرينش به نفس پيامبر افاضه مى‏شود. 

فرشته وحى نيز واقعيتى است غير قابل انكار ولى در هر مرحله با وجود مناسب آن جلوه و تجلى مى‏كند.فرشته وحى در عالم مثال و خيال، وجود مثالى همان عقل فعال است كه براى خود واقعيتى انكار ناپذير دارد و همين گونه است تمثل جسمانى او در برابر ديدگان پيامبر كه در اين مرحله نيز براى خود داراى حقيقت و واقعيت متناسب با اين مرحله است. 

تحليل اين نظريه 
نظريه عقول ده‏گانه در سلسله طويله نظام وجود، از آراء مخصوص فلسفه مشاء است كه از طريق آن مشكل فلسفى صدور كثرت از علت و فاعل بسيط من‏جميع الجهات، يعنى واجب الوجود تعالى را حل كرده‏اند.و بررسى آن نياز به بحث عميق فلسفى دارد، كه از حوصله بحث ما بيرون است .آنچه مربوط به اين بحث مى‏شود اصل وجود عالم عقل و جهان برتر از عالم ماده است كه جاى انكار ندارد، و براهين عقلى متعددى وجود آن را تاييد و تثبيت مى‏نمايد، كه در كتابهاى فلسفى مذكور است.ولى در عين حال تفسير حقيقت وحى و نبوت و نيز فرشته حامل وحى بر اساس اين نظريه مطلبى است كه جاى تأمل دارد، و نمى‏توان به طور دربست آن را پذيرفت و ما در اين رابطه دو نكته را يادآور مى‏شويم: 

1ـ آنچه فلاسفه مشاء در تفسير وحى و نبوت گفته‏اند، تنها در حد يك فرضيه است، و دليل بر مطابقت وجود عقل مفارق با فرشته وحى، و القاى معارف الهى و شرايع آسمانى بر قلب پيامبران اقامه نگرديده است. 

2ـ تفسير وحى از طريق تشكيك در وجود و اينكه وحى در عالم عقل، وجود عقلانى و در عالم مثال، وجود مثالى، و در عالم حس، به صورت الفاظ و اصوات متمثل مى‏گردد، در پاره‏اى از آيات قرآن صحيح و پا برجا است، عين آيات مربوط به معارف و احكام كه مى‏توان براى آنها يك نوع وجود عقلى و مثالى و حسى تصور كرد، و وحى را هم تنزل و تمثل وجودى اين مراحل دانست.