 شود و در قرآن به شخصى كه واجد اين حيثيت است نبى گفته مى‏شود. 

ولى از آنجا كه يك چنين انسان آگاه، مسئوليت ابلاغ پيامى و يا انجام عملى را بر عهده دارد از اين جهت چنين شخصى را رسول مى‏نامند و با توجه به اشتقاق نبى از نبأ و رسول از رسالت و با توجه به آنچه كه اهل لغت پيرامون اين دو كلمه گفته‏اند اين تفاوت روشن مى‏شود. 

بنابراين هر جا به يك انسان نبى گفته مى‏شود، ملاك اين استعمال همان آگاهى از غيب است، و هرگاه به انسان مطلع از غيب رسول گفته مى‏شود، جهت ابلاغ پيام و انجام مأموريت الهى در نظر گرفته مى‏شود. 

و به ديگر سخن نبى هر انسان گزارشگر و خبرگيرى نيست، بلكه گزارشگر اخبار مهم سماوى است كه از جانب خدا به او ابلاغ مى‏گردد.و همچنين رسول (رسولى كه در ارتباط با وحى تشريعى است نه رسول لغوى) آن انسان مطلع و آگاه از اخبار سماوى است كه مأمور است آنچه را دريافت كرده است، ابلاغ نمايد و جامه عمل بپوشاند، و در تمام موارد قرآن، آنجا كه لفظ نبى بكار رفته، نظر به جهت نخست بوده و آنجا كه لفظ رسول بكار رفته است نظر به جهت دوم‏مى‏باشد . 

از اين جهت پيوسته كلمه «وحي» با واژه نبى و نبيين همراه بوده است چنان كه مى‏فرمايد : (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان و آتينا داود زبورا) (نساء/163) . 

: ما به تو وحى كرديم همچنانكه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم و نيز به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب، و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم، و به داود، زبور را داديم. 

آرى اگر در مواردى كلمه وحى با واژه رسول بكار رفته است به خاطر نكته ديگرى است كه از اين اصل عدول شده است، چنان كه مى‏فرمايد: (و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحي اليه انه لا اله الا انا فاعبدون) (انبياء/25) : ما پيش از تو رسولى را نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه جز من خدائى نيست، مرا پرستش كنيد. 

علت عدول از كلمه نبى به رسول در اين آيه جمله و ما ارسلنا است، و اگر به جاى آن كلمه و ما اوحينا من قبلك به كار مى‏برد، حتما به جاى رسول، كلمه نبى را استعمال مى‏كرد. 

و همچنين در مواردى كه شخص طرف وحى را بر انجام كارى و تبليغ سخنى مأمور مى‏سازد از كلمه رسول بهره مى‏گيرد، نه از كلمه نبى، و اين خود، گواه بر اين است كه رسول و نبى ناظر به دو گروه و دو صنف از پيامبران نيست، بلكه از نظر قرآن، گروه واحدى است داراى دو حيثيت كه از جهتى نبى و از جهت ديگر رسول ناميده مى‏شوند.مثلا مى‏فرمايد: (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك) (مائده/67) : اى پيام رسان آنچه كه از پروردگارت به سوى تو فرود آمده است ابلاغ كن.و نيز مى‏فرمايد: (قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلامازكيا) (مريم/19) : گفت من فرستاده پروردگار تو هستم تا به تو فرزند پاكيزه‏اى ببخشم. 

همچنان كه ملاحظه مى‏شود در هر دو آيه، كلمه رسول بكار برده است، چيزى كه هست در آيه نخست، وظيفه او ابلاغ پيام و در آيه دوم انجام كارى است. 

باز گواه روشن بر اين مدعا اين است كه آنجا كه خدا وظيفه پيامبران الهى را تحديد و تعيين مى‏كند و مى‏گويد شما جز ابلاغ سخن و پيام، تكليف ديگرى نداريد در همه موارد كلمه رسول بكار مى‏برد، و لفظ ابلاغ را با لفظ رسول همراه مى‏سازد و ما در اين قسمت نمونه‏هائى از اين آيات را مطرح مى‏كنيم: 

1ـ (فهل على الرسول الا البلاغ المبين) (نحل/35) : آيا بر پيامبر جز ابلاغ روشن تكليف ديگرى هست. 

2ـ (و ما على الرسول الا البلاغ المبين) (عنكبوت/18) : بر پيامبر غير از ابلاغ روشن رسالت، تكليف ديگرى نيست. 

3ـ (فان توليتم فانما على رسولنا البلاغ المبين) (تغابن/12) : اگر اعراض نمائيد، بر رسول ما جز ابلاغ روشن، تكليف ديگرى نيست. 

4ـ (الا بلاغا من الله و رسالاته و من يعص الله و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها ابدا) (جن/23) : بگو من از جانب پروردگار خود وظيفه‏اى ندارم جز ابلاغ پيامهاى او و هر كس با خدا و رسول او مخالفت كند براى او آتش دوزخ است و در آن جاودانه خواهد بود . 

5ـ (الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه) (احزاب/39) : آنان كه پيامهاى خدا را ابلاغ مى‏كنند و از او مى‏ترسند. 

6ـ (ابلغكم رسالات ربي و انصح لكم) (اعراف/62) : من رسالتهاى پروردگار خود را ابلاغ مى‏كنم و خير خواه شما هستم. ـ (انما العلم عند الله و ابلغكم ما ارسلت به) (احقاف/23) : بگو علم نزد خدا است، و آنچه را كه براى بيان آن مبعوث شده‏ام ابلاغ مى‏كنم. 

8ـ (يا بني اسرائيل اني رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدي من التوراة) (صف/6) : اى بنى اسرائيل، من پيام رسان خدا به سوى شما و تصديق كننده توراتى كه پيش از من فرستاده شده است مى‏باشم. 

اين آيات و آيات ديگر كه در آنها لفظ نبى و رسول آمده است بر اين حقيقت دلالت دارند كه ملاك اتصاف به نبوت و اطلاق لفظ نبى همان ارتباط پيامبران با مقام ربوبى است و ملاك بكار بردن لفظ رسول و توصيف آنان به اين وصف، همان عهده‏دار بودن آنان نسبت به ابلاغ دستورات الهى مى‏باشد. 

و اگر در مواردى كه ضابطه ايجاب كرد لفظ نبى بكار رود اين ضابطه رعايت نگرديده است، به خاطر نكته‏اى است كه اين عدول را ايجاب كرده است.و گرنه اين دو واژه داراى دو مفهوم مى‏باشند، و يكى (نبوت) مقدم بر ديگرى (رسالت) است. 

و از اين جا روشن مى‏شود كه هرگز نمى‏توان اين دو لفظ را از نظر مفهوم مترادف خواند بلكه دو مفهوم مختلف دارند. 

اما از نظر مصداق و مقام انطباق، غالبا ميان آن دو تساوى است، يعنى هر نبى و پيامبر (كه به او از عالم بالا وحى مى‏شد) رسول بوده، يعنى وظيفه‏اى را بر عهده داشته است كه پيامى را برساند، و يا عملى را انجام دهد همچنان كه هر رسولى (رسالت انسان از جانب خدا)، نبى و طرف وحى مى‏باشد، ولى از طرف اول يك حكم غالبى است يعنى اكثريت قريب به اتفاق انبياء كه طرف وحى بوده‏اند، رسالتى را بر عهده داشته‏اند، اگر چه در موارد اندكى نبوت او مخصوص خود او بوده و از خود او تجاوز نمى‏كرده است ـ چنان كه در برخى از روايات واردشده است كه نبوت برخى از پيامبران بنى اسرائيل از خود تجاوز نكرده و نسبت به ديگران ماموريتى نداشته‏اند. 

آرى بحث ما در مقام نسبت سنجى ميان نبى و انسان رسولى است كه از جانب خدا مأموريت ابلاغ پيام و يا انجام كارى داشته باشد، و اگر از اين نكته صرف نظر كنيم، گاهى قرآن كلمه رسول را درباره فرشته بكار مى‏برد و مى‏فرمايد: (انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا) (مريم/19) : من فرستاده پروردگار تو هستم تا اينكه فرزندى را به تو ببخشم. 

و باز مى‏فرمايد: (حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا) (انعام/61) آنگاه كه مرگ يكى از شما فرارسد فرستادگان ما جان او را مى‏گيرند. 

همچنانكه گاهى كلمه رسول را در فردى به كار مى‏برد كه از جانب بشر معمولى، مأموريتى را بر عهده داشته باشد.چنان كه در سوره يوسف مى‏خوانيم: (فلما جاءه الرسول قال ارجع الى رب