ه و هشدارى است، پس هر كس خواست‏بسوى پروردگارش راهى انتخاب كند، ولى نمى‏كنيد، مگر آنكه خدا بخواهد) (3) و آيه(ان هو الا ذكرللعالمين، لمن شاء منكم ان يستقيم، و ما تشاؤن الا ان يشاء الله رب العالمين، او نيست مگر هشداردهى براى عالميان، براى هر كس كه از شما بخواهد مستقيم شود، ولى نميخواهيد مگر آنكه خدابخواهد، كه رب العالمين است). (4) 

بيان اينكه اراده و فعل انسان موقوف به اراده و فعل خدا است
اين آيات دلالت كرد بر اينكه آن امرى كه انسان ميتواند اراده‏اش كند، و زمام اختيار وى‏بدست آنست، هرگز تحقق نمى‏يابد، مگر آنكه خدا بخواهد، يعنى خدا بخواهد كه انسان آنرابخواهد، و خلاصه اراده انسان را اراده كرده باشد، كه اگر خدا بخواهد انسان اراده مى‏كند، وميخواهد، و اگر او نخواهد، اراده و خواستى در انسان پيدا نميشود. 

آرى آيات شريفه‏ايكه خوانديد، در مقام بيان اين نكته‏اند كه كارهاى اختيارى و ارادى بشرهر چند بدست‏خود او و باختيار او است، و لكن اختيار و اراده او ديگر بدست او نيست، بلكه‏مستند بمشيت‏خداى سبحان است، بعضى‏ها گمان كرده‏اند آيات در مقام افاده اين معنا است كه‏هر چه را انسان اراده كند خدا هم همان را اراده كرده، و اين خطائى است فاحش، چون لازمه‏اش‏اين است كه در مورديكه انسان اراده‏اى ندارد، و خدا اراده دارد، مراد خدا از اراده‏اش تخلف 

كند، و خدا بزرگتر از چنين نقص و عجز است، علاوه بر اينكه اصلا اين معنا مخالف با ظواهرآياتى بى شمار است، كه در اين مورد وارد شده، مانند آيه: (و لو شئنا لاتينا كل نفس هديها، اگرميخواستيم هدايت همه نفوس را بانها ميداديم)، (5) يعنى هر چند كه خود آن نفوس نخواهند هدايت‏شوند، پس مشيت‏خدا تابع خواست مردم نيست، و آيه شريفه(و لو شاء ربك لامن من فى الارض‏كلهم جميعا، و اگر پروردگارت ميخواست تمامى مردم روى زمين همگيشان ايمان مى‏آوردند)، (6) پس معلوم ميشود اراده مردم تابع اراده خداست، نه بعكس، چون مى‏فرمايد: اگر او اراده مى‏كرد كه‏تمامى مردم ايمان بياورند، مردم نيز اراده ايمان مى‏كردند، و از اين قبيل آياتى ديگر. 

پس اراده و مشيت، اگر تحقق پيدا كند، معلوم ميشود تحقق آن مراد به اراده خداى سبحان ومشيت او بوده، و همچنين افعاليكه از ما سر مى‏زند مراد خداست، و خدا خواسته كه آن افعال ازطريق اراده ما، و با وساطت مشيت ما از ما سر بزند، و اين دو يعنى اراده و فعل، هر دو موقوف برامر خداى سبحان، و كلمه(كن)است.پس تمامى امور، چه عادى، و چه خارق العاده، وخارق العاده هم، چه طرف خير و سعادت باشد، مانند معجزه و كرامت، و چه جانب شرش باشد،مانند سحر و كهانت، همه مستند باسباب طبيعى است، و در عين اينكه مستند باسباب طبيعى است،موقوف باراده خدا نيز هست، هيچ امرى وجود پيدا نمى‏كند، مگر بامر خداى سبحان، يعنى باينكه‏سبب آن امر مصادف و يا متحد باشد با امر خداى تعالى. 

و تمامى اشياء، هر چند از نظر استناد وجودش بخدايتعالى بطور مساوى مستند باو است،باين معنا كه هر جا اذن و امر خدا باشد، موجودى از مسير اسبابش وجود پيدا مى‏كند، و اگر امر واجازه او نباشد تحقق پيدا نمى‏كند، يعنى ببيت‏سببش تمام نميشود، الا اينكه قسمى از آن اموريعنى معجزه انبياء، و يا دعاى بنده مؤمن، همواره همراه اراده خدا هست، چون خودش چنين‏وعده‏اى را داده، و در باره خواست انبيائش فرموده: (كتب الله لاغلبن انا و رسلى)، (7) و در باره اجابت‏دعاى مؤمن وعده داده، و فرموده: (اجيب دعوة الداع اذا دعان)الخ، (8) آياتى ديگر نيز اين استثناءرا بيان مى‏كنند، كه در فصل سابق گذشت. 

پى‏نوشتها: 

1 - سوره مؤمن آيه 78 2 - سوره يس آيه 82 3 - سوره دهر آيه 30 4 - تكوير آيه 29 5 - سوره سجده آيه 13 6 - سوره يونس آيه 99 7 - سوره مجادله آيه 21 8 - سوره بقره آيه 186 

ترجمه تفسير الميزان جلد اول صفحه 126. استاد علامه طباطبايى رضوان الله تعلى عليه. 

اسباب معجزه مغلوب نمى‏شود 
قرآن معجزه را به سببى نسبت ميدهد كه هرگز مغلوب نميشود. 

در پنج فصل گذشته روشن گرديد كه معجزه هم مانند ساير امور خارق العاده از اسباب‏عادى خالى نيست و مانند امور عادى محتاج به سببى طبيعى است، و هر دو اسبابى باطنى غيرآنچه ما مسبب ميدانيم دارند، تنها فرقى كه ميان امور عادى و امور خارق العاده هست، اين استكه 

امور عادى مسبب از اسباب ظاهرى و عادى و آن اسباب هم توام با اسبابى باطنى و حقيقى هستند،و آن اسباب حقيقى توام با اراده خدا و امر او هستند، كه گاهى آن اسباب با اسباب ظاهرى هم‏آهنگى نمى‏كنند، و در نتيجه سبب ظاهرى از سببيت مى‏افتد، و آن امر عادى موجود نميشود، چون‏اراده و امر خدا بدان تعلق نگرفته. 

تفاوت بين سحر و معجزات و كرامات 

بخلاف امور خارق العاده كه چه در ناحيه شرور، مانند سحر و كهانت، و چه خيرات، چون‏استجابت دعا و امثال آن، و چه معجزات، مستند باسباب طبيعى عادى نيستند، بلكه مستند باسباب‏طبيعى غير عادى‏اند، يعنى اسبابى كه براى عموم قابل لمس نيست، و آن اسباب طبيعى غير عادى‏نيز مقارن با سبب حقيقى و باطنى، و در آخر مستند باذن و اراده خدا هستندو تفاوتى كه ميان سحر و كهانت از يكطرف و استجابت دعا و كرامات اولياء و معجزات‏انبياء از طرفى ديگر هست اينستكه در اولى اسباب غير طبيعى مغلوب ميشوند ولى در دو قسم‏اخير نميشوند. 

باز فرقى كه ميانه مصاديق قسم دوم هست اينستكه در مورد معجزه از آنجا كه پاى تحدى وهدايت‏خلق در كار است، و با صدور آن صحت نبوت پيغمبرى و رسالت و دعوتش بسوى خدااثبات ميشود، لذا شخص صاحب معجزه در آوردن آن صاحب اختيار است، باين معنا كه هر وقت‏از او معجزه خواستند ميتواند بياورد، و خدا هم اراده‏اش را عملى ميسازد، بخلاف استجابت دعا وكرامات اولياء، كه چون پاى تحدى در كار نيست، و اگر تخلف بپذيرد كسى گمراه نميشود، وخلاصه هدايت كسى وابسته بدان نيست، لذا تخلف آن امكان پذير هست. 

اشكال بر حجيت معجزه 
حال اگر بگوئى: بنا بر آنچه گفته شد، اگر فرض كنيم كسى بتمامى اسباب و علل طبيعى‏معجزه آگهى پيدا كند، بايد او هم بتواند آن عوامل را بكار گرفته، و معجزه بياورد، هر چند كه‏پيغمبر نباشد، و نيز در اينصورت هيچ فرقى ميان معجزه و غير معجزه باقى نمى‏ماند، مگر صرف‏نسبت، يعنى يك عمل براى مردمى معجزه باشد، و براى غير آن مردم معجزه نباشد، براى مردمى كه‏علم و فرهنگى ندارند معجزه باشد، و براى مردمى ديگر كه علمى پيشرفته دارند، و به اسرار جهان‏آگهى يافته‏اند، معجزه نباشد، و يا يك عمل براى يك عصر معجزه باشد و براى اعصار بعد از آن‏معجزه نباشد، اگر پى بردن باسباب حقيقى و علل طبيعى قبل از علت اخير در خور توانائى علم وابحاث علمى باشد، ديگر اعتبارى براى معجزه باقى نمى‏ماند، و معجزه از حق كشف نميكند، ونتيجه اين بحثى كه شما پيرامون معجزه كرديد، اين ميشود: كه معجزه هيچ حجيتى ندارد، مگر تنهابراى مردم جاهل، كه باسرار خلقت و علل طبيعى حوادث اطلاعى ندارند، و حا