او نازل ميشود، ادعاى امرى‏خارق العاده ميكند، چون وحى و امثال آن از سنخ ادراكات ظاهرى و باطنى كه عامه مردم آنراميشناسند، و در خود مى‏يابند، نيست، بلكه ادراكى است مستور از نظر عامه مردم، و اگر اين ادعاصحيح باشد، معلوم است كه از غيب و ماوراى طبيعت تصرفاتى در نفس وى ميشود، و بهمين‏جهت با انكار شديد مردم روبرو ميشود. 

(دو نوع عكس العمل مردم در انكار دعوى انبياء(ع)) 

و مردم در انكار دعوى انبياء يكى از دو عكس العمل را نشان دادند، جمعى در مقام ابطال‏دعوى آنان بر آمده، و خواستند تا با استدلال آنرا باطل سازند، از آنجمله گفتند: (ان انتم الا بشرمثلنا، تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤنا، شما جز بشرى مثل ما نيستيد، و با اينحال ميخواهيدما را از پرستش چيزهائيكه پدران ما مى‏پرستيدند باز بداريد)، (2) كه حاصل استدلالشان اينستكه‏شما هم مثل ساير مردميد، و مردم در نفس خود چنين چيزهائى كه شما براى خود ادعا مى‏كنيدنمى‏يابند، با اينكه آنها مثل شما و شما مثل ايشانيد، و اگر چنين چيزى براى يك انسان ممكن بود، براى همه بود، و يا همه مثل شما ميشدند. 

و از سوى ديگر يعنى از ناحيه انبياء جوابشان را بنا بر حكايت قرآن كريم چنين دادند: 

(قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم، و لكن الله يمن على من يشاء من عباده، رسولان ايشان‏بايشان گفتند: ما(همانطور كه شما ميگوئيد)جز بشرى مثل شما نيستيم، تنها تفاوت ما با شما منتى‏است كه خدا بر هر كسى بخواهد مى‏گذارد)، (3) يعنى مماثلت را قبول كرده گفتند: رسالت از منت‏هاى‏خاصه خدا است، و اختصاص بعضى از مردم به بعضى از نعمت‏هاى خاصه، منافاتى با مماثلت‏ندارد، همچنانكه مى‏بينيم: بعضى از مردم به بعضى از نعمت‏هاى خاصه اختصاص يافته‏اند و اگرخدا بخواهد اين خصوصيت را نسبت به بعضى قائل شود مانعى نيست كه جلوگيرش شود، نبوت‏هم يكى از آن خصوصيت‏ها است، كه خدا انبياء را بدان اختصاص داده، هر چند كه ميتوانست بغيرايشان نيز بدهد. 

نظير اين احتجاج كه عليه انبياء كردند، استدلالى است كه عليه رسول اسلام(ص)كردند، و قرآن آنرا چنين حكايت ميكند: (ا انزل عليه الذكر من بيننا، آيا از ميانه همه ما مردم، قرآن تنها باونازل شود؟) (1) و نيز حكايت مى‏كند كه گفتند: (لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم؟ 

............................................ 

1 - سوره ابراهيم آيه 10 

2 - سوره ابراهيم آيه 11 

3 - سوره ص آيه 8 

چرا اين قرآن بر يكى از دو مردان بزرگ اين دو محل نازل نشد). 

باز نظير اين احتجاج و يا قريب بان، احتجاجى است كه در آيه: (و قالوا ما لهذا الرسول‏ياكل الطعام و يمشى فى الاسواق؟ لو لا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا؟او يلقى اليه كنز؟او تكون‏له جنة ياكل منها، گفتند: اين چه پيغمبرى است كه غذا ميخورد، و در بازارها راه مى‏رود؟اگرپيغمبر است، چرا فرشته‏اى بر او نازل نميشود، تا با او بكار انذار بپردازد، و چرا گنجى برايش‏نمى‏افتد، و يا باغى ندارد كه از آن بخورد؟) (2) بچشم ميخورد. 

چون خواسته‏اند بگويند: ادعاى رسالت، ايجاب مى‏كند كه شخص رسول مثل ما مردم‏نباشد، چون حالاتى از قبيل وحى و غيره دارد كه در ما نيست، و با اين حال چرا اين رسول طعام‏ميخورد، و در بازارها راه مى‏رود، تا لقمه نانى بدست آورد؟او بايد براى اينكه محتاج كاسبى نشود، گنجى نزدش بيفتد و ديگر محتاج بامدن بازار و كار و كسب نباشد، و يا بايد باغى داشته باشد كه ازآن ارتزاق كند، نه اينكه از همان طعامها كه ما ميخوريم استفاده كند، ديگر اينكه بايد فرشته‏اى با اوباشد كه در كار انذار كمكش كند. 

و خدايتعالى استدلالشان را رد نموده فرمود: (انظر كيف ضربوا لك الامثال، فضلوافلا يستطيعون سبيلا) (3) تا آنجا كه ميفرمايد: (و ما ارسلنا قبلك من المرسلين، الا انهم لياكلون‏الطعام، و يمشون فى الاسواق، و جعلنا بعضكم لبعض فتنة، ا تصبرون؟و كان ربك بصيرا، ببين‏چگونه مثلها مى‏زنند، و اين بدان جهت است كه گمراه شده نميتوانند راهى پيدا كنند - تا آنجا كه‏مى‏فرمايد - و ما قبل از تو هيچيك از پيغمبران را نفرستاديم، الا اينكه آنان نيز طعام ميخوردند، ودر بازارها راه ميرفتند، و ما بعضى از شما را مايه فتنه بعضى ديگر كرده‏ايم، ببينيم آياخويشتن دارى مى‏كنيد يا نه، البته پروردگار تو بينا است) (4) و در جاى ديگر از استدلال نامبرده آنان اين قسمت را كه مى‏گفتند: بايد فرشته‏اى‏نازل شود، رد نموده مى‏فرمايد: (و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا، و للبسنا عليهم ما يلبسون، بفرض‏هم كه آن رسول را فرشته مى‏كرديم باز در صورت مردى مى‏كرديم و امر را بر آنان مشتبه‏ميساختيم). (5) باز قريب بهمين استدلال را در آيه: (و قال الذين لا يرجون لقاءنا، لو لا انزل علينا الملائكة؟ 

او نرى ربنا لقد استكبروا فى انفسهم، و عتوا عتوا كبيرا، آنانكه اميد ديدار ما ندارند، گفتند: چراملائكه بر خود ما نازل نميشود؟و چرا پروردگارمان را نمى‏بينيم؟راستى چقدر پا از گليم خود بيرون 

............................................ 

1 - زخرف آيه 31 

2 - سوره فرقان آيه 8 

3 - سوره فرقان آيه 9 

4 - سوره فرقان آيه 20 

5 - سوره انعام آيه 9 

نهادند، و چه طغيان بزرگى مرتكب شدند؟!)، (1) از ايشان حكايت كرده چون در اين گفتارشان‏خواسته‏اند با اين توقع كه خودشان نزول ملائكه و يا پروردگار را ببينند، دعوى رسالت رسول‏خدا(ص)را باطل كنند، و بگويند: ما هم كه مثل اوئيم، پس چرا خودمان نزول ملائكه را نبينيم؟ 

و چرا خودمان پروردگارمان را ديدار نكنيم؟! 

خدايتعالى استدلالشان را رد نموده و فرموده: (يوم يرون الملائكة، لا بشرى يومئذ للمجرمين، و يقولون حجرا محجورا، روزى خواهد رسيد كه ملائكه را ببينند، اما روزى كه مجرمين مژده‏اى‏ندارند و در امانخواهى فريادشان به حجرا حجرا بلند ميشود) (2) و حاصل معناى آن اين استكه اين‏كفار با اين حال و وصفى كه دارند، ملائكه را نمى‏بينند، مگر در حال مردن، همچنانكه در جاى‏ديگر همين پاسخ را داده و فرموده: (و قالوا: يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون، لو ما تاتينابالملائكة؟ان كنت من الصادقين، ما ننزل الملائكة الا بالحق، و ما كانوا اذا منظرين، گفتند: اى‏كسيكه ذكر بر او نازل شده، تو ديوانه‏اى، اگر راست ميگوئى، چرا اين ملائكه بسر وقت‏خود مانيايد؟(مگر ما از تو كمتريم؟)اينان ميدانند كه ما ملائكه را جز بحق نازل نميكنيم، و وقتى بحق‏نازل كنيم ديگر بايشان مهلت نميدهند). (3) اين چند آيه اخير علاوه بر وجه استدلال، نكته‏اى اضافى دارد، و آن اين است كه اعتراف‏براستگوئى رسولخدا(ص)كرده‏اند، چيزيكه هست ميگويند: خود او نميداند آنچه كه ميگويد، اماوحى آسمانى نيست، بلكه هذيانهائى است كه بيمارى جنون در او پديد آورده، همچنانكه در جاى‏ديگر از ايشان حكايت ميكند كه گفتند: (مجنون و ازدجر، اجنه او را آزار ميدهند). (4) و كوتاه سخن آنكه امثال آيات نامبرده در مقام بيان استدلالهائى است كه كفار از طريق‏مماثلت بر ابطال دعوى نبوت ا