، و كرسى، و كتاب، حساب و بهشت، و دوزخ، از اين قبيل حقايق را ببالينى مناسب با اصول‏نامبرده مى‏خوابانند. 

و خامسا: بطور كلى، دين تابع مقتضيات هر عصرى است، كه با تحول آن عصر بعصرى‏ديگر بايد متحول شود. 

و سادسا: معجزاتى كه از انبياء نقل شده، همه دروغ است، و خرافاتى است كه بان حضرات‏نسبت داده‏اند، و يا از باب اغراق گوئى حوادثى عادى بوده، كه بمنظور ترويج دين، و حفظ‏عقائد عوام، از اينكه در اثر تحول اعصار متحول شود، و يا حفظ حيثيت پيشوايان دين، و رؤساى‏مذهب، از سقوط، بصورت خارق العاده‏اش در آورده، و نقل كرده‏اند، و از اين قبيل‏ياوه‏سرائى‏هائى كه يك عده آنرا سروده، و جمعى ديگر هم از ايشان پيروى نموده‏اند. 

و نبوت باين معنا به خيمه شب بازيهاى سياسى شبيه‏تر است، تا به رسالت الهى، و چون‏بحث و گفتگو در پيرامون اين سخنان، خارج از بحث مورد نظر است، لذا از پرداختن پاسخ‏بدانها صرفنظر نموده مى‏گذريم. 

آنچه در اينجا ميتوانيم بگوئيم، اين استكه كتابهاى آسمانى، و بياناتيكه از پيغمبران بمارسيده، بهيچ وجه با اين تفسيريكه آقايان كرده‏اند، حتى كمترين سازش و تناسب را ندارد. 

خواهيد گفت: آخر صاحبان اين نظريه‏ها، باصطلاح دانشمندند، و همانهايند كه مو را ازماست مى‏كشند، چطور ممكن است‏حقيقت دين و حقانيت آورندگان اديانرا نفهمند؟!در پاسخ‏ميگوئيم: عينك انسان بهر رنگ كه باشد، موجودات را بان رنگ بادمى نشان ميدهد، ودانشمندان مادى همه چيز را با عينك ماديت مى‏بينند، و چون خودشان هم مادى و فريفته مادياتند، لذا در نظر آنان معنويات و ماوراى طبيعت مفهوم ندارد، و هر چه از حقائق دين كه برتر از ماده‏اند بگوششان بخورد تا سطح ماديت پائينش آورده، معناى مادى جامدى برايش درست مى‏كنند، (عينامانند كودك خاك‏نشين، كه عاليترين شيرينى را تا با كثافت آغشته نكند نميخورد). 

البته آنچه از آقايان شنيدى، در حقيقت تطور جديدى است، كه يك فرضيه قديمى بخودگرفته، چون در قديم نيز اشخاصى بودند كه تمامى حقائق دينى را بامورى مادى تفسير مى‏كردند، بااين تفاوت، كه آنها مى‏گفتند: اين حقائق مادى در عين اينكه مادى هستند، از حس ما غايبند، عرش، و كرسى، و لوح، و قلم، و ملائكه، و امثال آن، همه مادى هستند، و لكن دست‏حس و تجربه‏ما بانها نميرسد. 

اين فرضيه در قديم بود، لكن بعد از آنكه قلمرو علوم طبيعى توسعه يافت، و اساس همه‏بحث‏ها حس و تجربه شد، اهل دانش ناگزير حقائق نامبرده را بعنوان امورى مادى انكار كردند، چون نه تنها با چشم معمولى ديده نميشدند، حتى با چشم مسلح به تلسكوپ و امثال آن نيزمحسوس نبودند، و براى اينكه يكسره زيراب آنها را نزنند، و هتك حرمت دين نكنند، و نيز علم‏قطعى خود را مخدوش نسازند، حقائق نامبرده را بامورى مادى برگردانيدند. 

و اين دو طائفه از اهل علم، يكى ياغى، و ديگرى طاغيند، دسته اول كه از قدماى متكلمين، يعنى دارندگان علم كلامند، از بيانات دينى آنچه را كه بايد بفهمند فهميده بودند، چون بيانات دينى‏مجازگوئى نكرده، ولى بر خلاف فهم و وجدان خود، تمامى مصاديق آن بيانات را امورى مادى‏محض دانستند، وقتى از ايشان پرسيده شد: آخر اين عرش مادى و كرسى، و بهشت و دوزخ و لوح‏و قلم مادى كجايند كه ديده نميشوند؟در پاسخ گفتند: اينها مادياتى غايب از حسند، در حاليكه‏واقع مطلب بر خلاف آن بود. 

دسته دوم نيز بيانات واضح و روشن دين را از مقاصدش بيرون نموده، بر حقايقى مادى وديدنى و لمس كردنى تطبيق نمودند، با اينكه نه آن امور، مقصود صاحب دين بود، و نه آن بيانات والفاظ بر آن امور تطبيق ميشد. 

و بحث صحيح و دور از غرض و مرض، اقتضاء مى‏كند، كه اين بيانات لفظى را بر معنائى‏تفسير كنيم، كه عرف و لغت آنرا تعيين كرده باشند، و عرف و لغت هر چه در باره كلمات عرش وكرسى و غيره گفته‏اند، ما نيز همان را بگوئيم، و آنگاه در باره مصاديق آنها، از خود كلام استمدادبجوئيم، چون كلمات دينى بعضى بعض ديگر را تفسير مى‏كند، سپس آنچه بدست آمد، بعلم ونظريه‏هاى آن عرضه بداريم، ببينيم آيا علم اين چنين مصداقى را قبول دارد؟و يا آنكه آنرا باطل‏ميداند؟. 

در اين بين اگر بتحقيقى برخورديم، كه نه مادى بود، و نه آثار و احكام ماده را داشت، مى‏فهميم پس راه اثبات و نفى اين مصداق غير آن راهى است كه علوم طبيعى در كشف اسرارطبيعت طى مى‏كند، بلكه راه ديگرى است، كه ربطى بعلوم طبيعى ندارد، آرى علمى كه در باره‏اسرار و حقايق داخل طبيعت بحث مى‏كند، چه ارتباطى با حقايق خارج از طبيعت دارد؟و اگر هم‏بخواهد در آنگونه مسائل دست درازى نموده، چيزى را اثبات و يا نفى كند، در حقيقت فضولى‏كرده است، و نبايد باثبات و نفى آن اعتنائى كرد. 

و آن دانشمند طبيعى دانى هم كه در اينگونه مسائل غير طبيعى دخل و تصرفى كرده، و اظهارنظرى نموده، نيز فضولى كرده، و بيهوده سخن گفته است، و بكسى ميماند كه عالم بعلم لغت است، و بخواهد از علم خودش احكام فلكى را اثبات و يا نفى كند، بنظرم همين مقدار براى روشن شدن‏خواننده عزيز كافى است، و بيشترش اطاله سخن است، لذا به تفسير بقيه آيات مورد بحث‏مى‏پردازيم. 

(بيان آيات) 
(توضيح"فاتقو النار التى و قودها الناس و الحجارة...") 

.(فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة)الخ، هر چند سوق آيات از اول سوره بمنظور بيان‏حال منافقين، و كفار، و متقين بود، و ميخواست‏حال هر سه طائفه را بيان كند، لكن خداى سبحان، از آنجائيكه در آيه: (يا ايها الناس اعبدوا ربكم) الخ، خطابرا متوجه هر سه كرد، و همه مردم رابسوى پرستش خود دعوت نمود، قهرا مردم در مقابل اين دعوت به دو قسم تقسيم شدند، پذيرنده ونپذيرنده، چون بطور كلى دعوت از حيث اجابت و عدم اجابت بغير از اين دو طائفه تقسيم‏نمى‏پذيرد، و مردم در برابر آن يا مؤمنند.و يا كافر، و اما در منافق سخن از ظاهر و باطن بميان‏مى‏آيد، و وقتى شخصى منافق شناخته ميشود، كه زبان و دلش يكسان نباشد، و در نتيجه مردم دردعوت نامبرده يا زبان و قلبشان با هم آنرا مى‏پذيرند، و بدان ايمان مى‏آورند، و يا هم با زبان و هم باقلب آنرا انكار مى‏كنند، و يا آنكه بزبان مى‏پذيرند، و با قلب انكار مى‏كنند، و شايد بهمين جهت بودكه در آيه مورد بحث و آيه بعدش مردم را دو دسته كرد، و منافقين را نام نبرد، و نيز بهمين جهت‏بجاى عنوان متقين عنوان مؤمنين را ذكر كرد. 

و اما الفاظ آيه: كلمه(وقود)بمعناى آتش‏گيرانه است، (كه در قديم به صورت سنگ وچخماق بود، و در امروز به صورت فندك در آمده)و در آيه مورد بحث تصريح كرده: باينكه‏آتش‏گيرانه دوزخ، انسانهايند، كه خود بايد در آن بسوزند، پس انسانها هم آتش‏گيرانه‏اند، و هم هيزم‏آن، و اين معنا در آيه: (ثم فى النار يسجرون) (1) نيز آمده، چون مى‏فرمايد: سپس در آتش افروخته‏مى‏شوند، و همچنين آيه: (نار الله الموقدة، التى تطلع على الافئدة، آتش افروخته كه از دلها 

............................................ 

1 - سوره 