مه جا سر كه صفرا بر باشد)، بلكه بنحوى ديگر است كه تنها خدا بدان آگاه‏است، (دليل روشن اين معنا اين استكه مى‏بينيم فرضيات علمى موجود قاصر از آنند كه تمامى‏حوادث وجود را تعليل كنند). 

اين همان حقيقتى است كه آيات قدر نيز بر آن دلالت دارد، مانند آيه(و ان من شى‏ء الا عندناخزائنه، و ما ننزله الا بقدر معلوم، هيچ چيز نيست مگر آنكه نزد ما خزينه‏هاى آنست، و ما نازل و درخور اين جهانش نميكنيم، مگر به اندازه‏اى معلوم) (1) و آيه(انا كل شى‏ء خلقناه بقدر، ما هر چيزيرابقدر و اندازه خلق كرده‏ايم)، (2) و آيه(و خلق كل شى‏ء، فقدره تقديرا و هر چيزى آفريد، و آنرا به 

............................................ 

1 - سوره حجر آيه 21 

2 - سوره قمر آيه 49 

نوعى اندازه‏گيرى كرد) (1) و آيه(الذى خلق فسوى، و الذى قدر فهدى، آنكسى كه خلق كرد، و خلقت‏هر چيزيرا تكميل و تمام نمود، و آنكسيكه هر چه را آفريد اندازه گيرى و هدايتش فرمود)، (2) وهمچنين آيه(ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم، الا فى كتاب من قبل ان نبراها هيچ‏مصيبتى در زمين و نه در خود شما پديد نمى‏آيد، مگر آنكه قبل از پديد آوردنش در كتابى ضبطبوده)، (3) كه در باره ناگواريها است، و نيز آيه(ما اصاب من مصيبة الا باذن الله، و من يؤمن بالله يهدقلبه، و الله بكل شى‏ء عليم، هيچ مصيبتى نمى‏رسد، مگر باذن خدا، و كسيكه بخدا ايمان آورد، خداقلبش را هدايت مى‏كند، و خدا بهر چيزى دانا است). (4) 

............................................ 

1 - سوره فرقان آيه 2 

2 - اعلى آيه 3 

3 - سوره حديد آيه 22 

4 - سوره تغابن آيه 11 

آيه اولى و نيز بقيه آيات، همه دلالت دارند بر اينكه هر چيزى از ساحت اطلاق بساحت ومرحله تعين و تشخص نازل ميشود، و اين خدا است كه با تقدير و اندازه‏گيرى خود، آنها را نازل‏ميسازد، تقديريكه هم قبل از هر موجود هست، و هم با آن، و چون معنا ندارد كه موجودى درهستيش محدود و مقدر باشد، مگر آنكه با همه روابطى كه با ساير موجودات دارد محدود باشد، ونيز از آنجائيكه يك موجود مادى با مجموعه‏اى از موجودات مادى ارتباط دارد، و آن مجموعه‏براى وى نظير قالبند، كه هستى او را تحديد و تعيين مى‏كند، لا جرم بايد گفت: هيچ موجود مادى‏نيست، مگر آنكه بوسيله تمامى موجودات مادى كه جلوتر از او و با او هستند قالب‏گيرى شده، و اين‏موجود، معلول موجود ديگرى است مثل خود. 

ممكن هم هست در اثبات آنچه گفته شد استدلال كرد بايه(ذلكم الله ربكم، خالق كلشى‏ء، اين الله است كه پروردگار شما، و آفريدگار همه كائنات است) (5) .و آيه(ما من دابة الا هوآخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم)، (6) چون اين دو آيه بضميمه آيات ديگريكه گذشت قانون‏عمومى عليت را تصديق مى‏كند، و مطلوب ما اثبات ميشود. 

براى اينكه آيه اول خلقت را بتمامى موجوداتى كه اطلاق كلمه(چيز)بر آن صحيح باشد، عموميت داده، و فرموده هر آنچه(چيز)باشد مخلوق خداست، و آيه دومى خلقت را يك و تيره ويك نسق دانسته، اختلافى را كه مايه هرج و مرج و جزاف باشد نفى مى‏كند. 

و قرآن كريم همانطور كه ديديد قانون عمومى عليت ميان موجودات را تصديق كرد، نتيجه‏ميدهد كه نظام وجود در موجودات مادى چه با جريان عادى موجود شوند، و چه با معجزه، بر صراطمستقيم است، و اختلافى در طرز كار آن علل نيست، همه بيك و تيره است، و آن اين استكه هرحادثى معلول علت متقدم بر آن است. 

............................................ 

5 - سوره مؤمن آيه 62 

6 - سوره هود آيه 56 

از اينجا اين معنا نيز نتيجه‏گيرى ميشود: كه هر سبب از اسباب عادى، كه از مسبب خودتخلف كند، سبب حقيقى نيست، ما آنرا سبب پنداشته‏ايم، و در مورد آن مسبب، اسباب حقيقى‏هست، كه بهيچ وجه تخلف نمى‏پذيرد، و احكام و خواص، دائمى است، همچنانكه تجارب‏علمى نيز در عناصر حياة و در خوارق عادات، اين معنا را تاييد مى‏كند. 

3 - قرآن در عين اينكه حوادث مادى را بعلل مادى نسبت ميدهد بخدا هم منسوب ميدارد 

قرآن كريم همانطور كه ديديد ميان موجودات عليت و معلوليت را اثبات نمود، و سببيت‏بعضى را براى بعضى ديگر تصديق نمود، همچنين امر تمامى موجودات را بخدايتعالى نسبت داده، نتيجه مى‏گيرد: كه اسباب وجودى، سببيت‏خود را از خود ندارند، و مستقل در تاثير نيستند، بلكه‏مؤثر حقيقى و بتمام معناى كلمه كسى جز خداى(عز سلطانه)نيست، و در اين باره فرموده: (الا له‏الخلق و الامر، آگاه باش كه خلقت و امر همه بدست او است)، (1) و نيز فرموده: (لله ما فى السماوات‏و ما فى الارض، از آن خداست آنچه در آسمانها است و آنچه در زمين است) (2) و نيز فرموده: (له‏ملك السماوات و و نيز فرموده: (قل كل من عند الله، بگو همه از ناحيه خداست) (4) و آياتى بسيار ديگر، كه همه دلالت ميكنند بر اينكه هر چيزى مملوك‏محض براى خداست، و كسى در ملك عالم شريك خدا نيست، و خدا ميتواند هر گونه تصرفى كه‏بخواهد و اراده كند در آن بكند، و كسى نيست كه در چيزى از عالم تصرف نمايد، مگر بعد از آنكه‏خدا اجازه دهد، كه البته خدا بهر كس بخواهد اجازه تصرف ميدهد، ولى در عين حال همان كس‏نيز مستقل در تصرف نيست، بلكه تنها اجازه دارد، و معلوم است كه شخص مجاز، دخل و تصرفش‏بمقدارى است كه اجازه‏اش داده باشند، و در اين باره فرموده(قل اللهم مالك الملك، توتى‏الملك من تشاء، و تنزع الملك ممن تشاء، بار الها كه مالك ملكى، و ملك را بهر كس بخواهى‏ميدهى، و از هر كس بخواهى باز مى‏ستانى)، (5) و نيز فرموده: (الذى اعطى كلشى‏ء خلقه ثم هدى، آنكه خلقت هر موجودى را بان داده و سپس هدايت كرده) (6) و آياتى ديگر از اين قبيل، كه تنهاخدايرا مستقل در ملكيت عالم معرفى مى‏كنند. 

همچنانكه در دو آيه زير اجازه تصرف را بپاره‏اى اثبات نموده، در يكى فرموده: (له ما فى‏السماوات و ما فى الارض، من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه؟مر او راست ملك آنچه در آسمانها وآنچه در زمين است، كيست آنكس كه نزد او بدون اذن او شفاعت كند)، (7) و در دومى مى‏فرمايد: (ثم 

............................................ 

1 - سوره اعراف آيه 54 

2 - سوره بقره آيه 284 

3 - سوره حديد آيه 5 

4 - سوره نساء آيه 80 

5 - سوره آل عمران آيه 26 

6 - سوره طه آيه 50 

7 - سوره بقره آيه 255 

استوى على العرش، يدبر الامر، ما من شفيع الا من بعد اذنه، سپس بر مصدر اوامر قرار گرفته، امررا اداره كرد، هيچ شفيعى نيست مگر بعد از اذن او). (1) پس با در نظر گرفتن اين آيات، اسباب هر چه باشند، مالك سببيت‏خود هستند، اما به‏تمليك خدايتعالى، و در عين اينكه مالك سببيت‏خود هستند، مستقل در اثر نيستند، اين معنا همان‏است كه خدايتعالى از آن به شفاعت و اذن تعبير نموده، و معلوم است كه اذن وقتى معناى صحيحى‏خواهد داشت كه وجود و عدمش يكسان نباشد، باين معنا كه اگر اذن باشد مانعى از تصرف ماذون‏نباشد، و اگر اذن نباشد، مانعى از تصرف او جلوگيرى كند، و آن مانع هم وقتى تصور دارد، كه درشى‏ء مورد بحث اقتضائى براى تصرف باشد، چيزيكه هست مانع جلو آن اقتضاء را بگيرد، ونگذارد شخص ماذون در آن شى‏ء تصرف كند. 

پس روشن شد كه در ه