ر سببى مبدئى است مؤثر و مقتضى براى تاثير، كه بخاطر آن مبدء ومقتضى سبب در مسبب مؤثر مى‏افتد، و خلاصه هر سببى وقتى مؤثر ميشود كه مقتضى تاثير موجود، و مانع از آن معدوم باشد، و در عين حال يعنى با 

وجود مقتضى و عدم مانع، شرط مهم‏ترى دارد، وآن اين است كه خداوند جلوگير سبب از تاثير نشود.%] 4 - قرآن كريم براى نفوس انبياء تاثيرى در معجزات قائل است

بدنبال آنچه در فصل سابق گفته شد، اضافه مى‏كنيم كه بنا بر آنچه از آيات كريمه قرآن‏استفاده مى‏شود، يكى از سبب‏ها در مورد خصوص معجزات نفوس انبياء است، يكى از آن آيات آيه: 

(و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله، فاذا جاء امر الله، قضى بالحق، و خسر هنا لك المبطلون: 

هيچ رسولى نميتواند معجزه‏اى بياورد، مگر باذن خدا پس وقتى امر خدا بيايد بحق داورى شده، ومبطلين در آنجا زيانكار ميشوند) (2) 

از اين آيه بر مى‏آيد كه آوردن معجزه از هر پيغمبرى كه فرض شود منوط باذن خداى سبحان‏است، از اين تعبير بدست مى‏آيد كه آوردن معجزه و صدور آن از انبياء، بخاطر مبدئى است مؤثر كه‏در نفوس شريفه آنان موجود است، كه بكار افتادن و تاثيرش منوط باذن خداست، كه تفصيلش درفصل سابق گذشت. 

آيه ديگريكه اين معنا را اثبات مى‏كند، آيه(و اتبعوا ما تتلوا الشياطين على ملك سليمان، و ماكفر سليمان، و لكن الشياطين كفروا، يعلمون الناس السحر، و ما انزل على الملكين ببابل هاروت‏و ماروت، و ما يعلمان من احد، حتى يقولا انما نحن فتنة، فلا تكفر، فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين 

............................................ 

1 - يونس آيه 3 

2 - سوره مؤمن آيه 78 

المرء و زوجه، و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله، آنچه شيطانها بر ملك سليمان ميخواندند، پيروى كردند، سليمان خودش كفر نورزيد، و لكن شيطانها كفر ورزيدند كه سحر بمردم آموختند، آن سحريكه بر دو فرشته بابل يعنى هاروت و ماروت نازل شده بود، با اينكه آن دو فرشته بهيچ كس‏ياد نميدادند مگر بعد از آنكه زنهار ميدادند: كه اين تعليم ما، مايه فتنه و آزمايش شما است، مواظب‏باشيد با اين سحر كافر نشويد، ولى آنها از آن دو فرشته تنها چيزيرا فرا مى‏گرفتند كه مايه جدائى‏ميانه زن و شوهر بود، هر چند كه با حدى ضرر نمى‏رساندند مگر باذن خدا) (1) . 

اين آيه همانطور كه صحت علم سحر را فى الجمله تصديق كرده، بر اين معنا نيز دلالت دارد: 

كه سحر هم مانند معجزه ناشى از يك مبدء نفسانى در ساحر است، براى اينكه در سحر نيز مسئله‏اذن آمده، معلوم ميشود در خود ساحر چيزى هست، كه اگر اذن خدا باشد بصورت سحر ظاهرميشود. 

و كوتاه سخن اينكه: كلام خدايتعالى اشاره دارد باينكه تمامى امور خارق العاده، چه سحر، وچه معجزه، و چه غير آن، مانند كرامتهاى اولياء، و ساير خصاليكه با رياضت و مجاهده بدست‏مى‏آيد، همه مستند بمبادئى است نفسانى، و مقتضياتى ارادى است، چنانكه كلام خدايتعالى تصريح‏دارد باينكه آن مبدئى كه در نفوس انبياء و اولياء و رسولان خدا و مؤمنين هست، مبدئى است، ما فوق تمامى اسباب ظاهرى، و غالب بر آنها در همه احوال، و آن تصريح اينستكه مى‏فرمايد: 

(و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين، انهم لهم المنصورون، و ان جندنا لهم الغالبون، كلمه ما در باره‏بندگان مرسل ما سبقت‏يافته، كه ايشان، آرى تنها ايشان يارى خواهند شد، و بدرستيكه لشگريان ماتنها غالبند) (2) و نيز فرموده: (كتب الله لاغلبن انا و رسلى، خدا چنين نوشته كه من و فرستادگانم‏بطور مسلم غالبيم)، (3) و نيز فرموده: (انا لننصر رسلنا، و الذين آمنوا فى الحياة الدنيا، و يوم يقوم‏الاشهاد، ما فرستادگان خود را و نيز آنهائى را كه در زندگى دنيا ايمان آوردند، در روزيكه گواهان‏بپا مى‏خيزند يارى مى‏كنيم)، (4) و اين آيات بطوريكه ملاحظه مى‏كنيد مطلقند، و هيچ قيدى ندارند. 

از اينجا ممكن است نتيجه گرفت، كه مبدء موجود در نفوس انبياء كه همواره از طرف خدامنصور و يارى شده است، امرى است غير طبيعى، و ما فوق عالم طبيعت و ماده، چون اگر مادى بودمانند همه امور مادى مقدر و محدود بود، و در نتيجه در برابر مادى قوى‏ترى مقهور و مغلوب ميشد. 

خواهى گفت امور مجرده هم مانند امور مادى همينطورند، يعنى در مورد تزاحم غلبه باقوى‏تر است، در پاسخ ميگوئيم: درست است، و لكن در امور مجرده، تزاحمى پيش نمى‏آيد، مگر 

............................................ 

1 - سوره بقره آيه 102 

2 - سوره صافات آيه 173 

3 - سوره مجادله آيه 21 

4 - سوره مؤمن 53 

آنكه آن دو مجردى كه فرض كرده‏ايم تعلقى به ماديات داشته باشند، كه در اينصورت اگر يكى قوى‏ترباشد غلبه مى‏كند، و اما اگر تعلقى بماديات نداشته باشند تزاحمى هم نخواهند داشت، و مبدءنفسانى مجرد كه باراده خداى سبحان همواره منصور است وقتى بمانعى مادى برخورد خدايتعالى‏نيروئى بان مبدء مجرد افاضه مى‏كند كه مانع مادى تاب مقاومت در برابرش نداشته باشد. 

5 - قرآن كريم همانطور كه معجزات را بنفوس انبياء نسبت ميدهد، بخدا هم نسبت ميدهد. 

جمله اخير از آيه‏ايكه در فصل سابق آورديم يعنى آيه‏اى: كه ميفرمود: (فاذا جاء امر الله قضى‏بالحق) (1) الخ، دلالت دارد بر اينكه تاثير مقتضى نامبرده منوط بامرى از ناحيه خدايتعالى است، كه‏آن امر با اذن خدا كه گفتيم جريان منوط بان نيز هست صادر ميشود، پس تاثير مقتضى وقتى است‏كه مصادف با امر خدا، و يا متحد با آن باشد، و اما اينكه امر چيست؟در آيه(انما امره اذا اراد شيئاان يقول له كن فيكون) (2) كلمه ايجاد و كلمه(كن)تفسير شده. 

و آيات زير اين اناطه به امر خدا را آماده مى‏كنند، (ان هذه تذكرة، فمن شاء اتخذ الى ربه‏سبيلا، و ما تشاؤن الا ان يشاء الله، بدرستى اين قرآن تذكره و هشدارى است، پس هر كس خواست‏بسوى پروردگارش راهى انتخاب كند، ولى نمى‏كنيد، مگر آنكه خدا بخواهد) (3) و آيه(ان هو الا ذكرللعالمين، لمن شاء منكم ان يستقيم، و ما تشاؤن الا ان يشاء الله رب العالمين، او نيست مگر هشداردهى براى عالميان، براى هر كس كه از شما بخواهد مستقيم شود، ولى نميخواهيد مگر آنكه خدابخواهد، كه رب العالمين است). (4) 

(بيان اينكه اراده و فعل انسان موقوف به اراده و فعل خدا است) 

اين آيات دلالت كرد بر اينكه آن امرى كه انسان ميتواند اراده‏اش كند، و زمام اختيار وى‏بدست آنست، هرگز تحقق نمى‏يابد، مگر آنكه خدا بخواهد، يعنى خدا بخواهد كه انسان آنرابخواهد، و خلاصه اراده انسان را اراده كرده باشد، كه اگر خدا بخواهد انسان اراده مى‏كند، وميخواهد، و اگر او نخواهد، اراده و خواستى در انسان پيدا نميشود. 

آرى آيات شريفه‏ايكه خوانديد، در مقام بيان اين نكته‏اند كه كارهاى اختيارى و ارادى بشرهر چند بدست‏خود او و باختيار او است، و لكن اختيار و اراده او ديگر بدست او نيست، بلكه‏مستند بمشيت‏خداى سبحان است، بعضى‏ها گمان كرده‏اند آيات در مقام افاده اين معنا است كه‏هر چه را انسان اراده كند خدا هم همان را اراده كرده، و اين خطائى است فاحش، چون لازمه‏اش‏اي