ياه‏» (1) خدا حكم كرده است كه جز او هيچ چيزى را پرستش نكنيد) - براى اينكه بدانيد كه مطلب را تا كجاها برده‏اند- عرفا يك حرفى گفته‏اند كه داد و قال فقها را بلند كرده‏اند.عرفا گفتند اين قضا قضاى تكوينى است و اجتناب ناپذيراست(اتفاقا از ابن عباس هم روايتى در همين زمينه هست)يعنى براى بشر امكان ندارد غير خدا را پرستش‏كند.مى‏گويد پس بت پرست چيست؟مى‏گويد بت پرست هم خودش نمى‏داند خدا را پرستش مى‏كند، طبيعتش او را به دنبال خداراه انداخته است ولى اشتباه در تطبيق مى‏كند.در همين جا يك حرفهايى زدند كه ديگر سر و صدا هم راه انداخته: مسلمان گر بدانستى كه بت چيست يقين كردى كه دين در بت پرستى است اين يك طنزى به اين مطلب است، نه اينكه بخواهدبت پرستى به اين مفهوم كثيفش را تاييد كند.مى‏خواهد بگويد آن بت پرست هم در واقع خداپرست است، يعنى آن‏حس پرستش واقعى خداست كه او را به اين طرف و آن طرف كشانده، منتها خدا را گم كرده، معبود واقعى خودش را گم‏كرده، حقيقت را گم كرده، به مجاز چسبيده اما علت چسبيدنش به مجاز، آن حس واقعى است كه او را به دنبال حقيقت روان كرده است.

نظر فلاسفه و روان شناسان جديد اين طور نيست‏كه علماى جديد(روان‏شناسان و فيلسوفان جديد)اين مطلب را تاييد نكرده باشند.نمى‏خواهم بگويم وحدت نظر كاملى وجود دارد ولى

.............................................................. 1.اسراء/23.

صفحه : 46
لا اقل از نظريات بسياربسيار اساسى و متينى كه محققين روان‏شناس و روانكاو امروز دارنديكى همين است.بعضى مقالات به زبان فارسى هم ترجمه شده است.

اين روان‏شناس معروفى كه شاگرد فرويد هست‏به نام يونگ، از كسانى است كه در اصل «شعور باطن‏» عقيده‏اش با فرويد موافق است، مى‏گويد راست مى‏گويى، شعور انسان‏منحصر به شعور ظاهر نيست، يك شعور مغفول و باطنى هم دارد; ولى معتقد است كه بر خلاف آنچه فرويد مى‏گويد كه‏شعور باطن را فقط عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى‏دهند، شعور باطن در فطرت هر كسى و در خلقت هر كسى قبل‏از اينكه به اين دنيا بيايد، با خودش وجود دارد; عناصر مطرود از شعور ظاهر قسمتى از شعور باطن است و معتقد است‏كه اعتقاد به خدا در شعور باطن انسان وجود دارد و جزء عناصر اصلى شعور باطن انسان است نه جزء عناصر مطرود از شعورظاهر، كه فرويد معتقد است اعتقاد به خدا شناسى يك عنصر مطرود از شعور ظاهر است كه اينهارفته‏اند در باطن، بعد تغيير شكل داده و به شكل خداشناسى آمده‏اند.

يكى ديگر از كسانى كه سخت طرفداراين حس و اين غريزه است‏يعنى خداشناسى را به صورت يك حس و به صورت يك تمايل در وجود انسان مى‏شناسد، روان شناس‏و فيلسوف معروف آمريكايى ويليام جيمز است كه تقريبا معاصر هم ست‏يعنى در قرن ما مى‏زيسته و در نيمه اول‏قرن بيستم در گذشته است.اين مرد يك كتابى نوشت و چون من ترجمه اين كتاب را قبل از اينكه چاپ شده باشد ديدم و مطالعه‏كردم و هنوز مترجم اسم روى ترجمه نگذاشته بود، نمى‏دانم اسمش چيست ولى بعد چاپ شده (1) .اين كتاب را آقاى مهدى‏قاينى رفيق ما در هفت هشت‏سال پيش ترجمه كرد و قبل از آنكه چاپ كند آورد من ديدم.من آن‏وقت‏يك قسمتهايى از آن برداشتم.در آن كتاب اين مرد اين طور مى‏گويد: «هر قدر انگيزه و محرك ميلهاى ما از اين عالم‏طبيعت‏سر چشمه گرفته باشد، غالب ميلها و آرزوهاى ما از عالم ماوراء طبيعت‏سر چشمه گرفته است‏» .

مى‏گويد بيشترآرزوهاى ما ريشه‏اش طبيعت نيست.اگر در ما ميل به خوراك وجود دارد،اين غذاى خارجى است كه اين ميل را در ما به وجود آورده ولى در ما

.............................................................. 1.[اين كتاب به نام دين و روان چاپ شده است.]

صفحه : 47
ميلهاى عالى‏ترى‏وجود دارد كه منشاش حقايق بالاتر از امور مادى است، چرا كه غالب آنها باحسابهاى مادى و عقلانى يعنى با حسابهاى فكرى كه آدم روى منافع و حسابگرى‏بخواهد به وجود بياورد جور درنمى‏آيد.ما بيشتر به آن عالم بستگى داريم تا به اين عالم محسوس و معقول.اين يك قسمت از عبارت اوست.

قسمت ديگر اين است، مى‏گويد: «هر وضع و حالتى را كه «مذهبى‏» بناميم چيزى از وقارو سنگينى و وجد و لطف و محبت و ايثار همراه دارد.اگر خوشى به او روى دهد خنده‏هاى جلف و سبك از او ديده نمى‏شود واگر غمى به او روى دهد ناله و ناسزا از او شنيده نمى‏شود.آنچه من در آزمايشهاى خود اصرار دارم وقار و سنگينى است‏» .

يكى از خصائص حس دينى را به اصطلاح‏يك حالت‏سنگينى و وقار در انسان تشخيص مى‏دهد، چون اين مرد روان‏شناس بوده است و در حدود سى سال روى همين حس‏مذهبى افراد مطالعه كرده، روى افرادى كه به اصطلاح يك حالت تصوف و عرفان داشته‏اند، روى مكاشفات اينها[مطالعه‏كرده].كتاب شيرين و جالبى است، حتما آن را بخوانيد.يك عبارت ديگر هم همين مرد دارد، آن را هم برايتان نقل كنم، مى‏گويد: «آيا احساسات الوهيت و وجدان خداوند در نزدبشر يك احساس واقعى و حقيقى است‏يا يك امر خيالى و وهمى؟» بعد اين طور مى‏گويد: «من به خوبى مى‏پذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است‏» .

ساير سر چشمه‏هايى‏را كه ديگران مى‏گويند مذهب را چه و چه و چه تامين كرده قبول‏ندارد، ريشه‏اش از دل خود آدم سر چشمه مى‏گيرد.بعد مى‏گويد: «قبول هم دارم كه فرمولها و دستور العملهاى‏فلسفى و خداشناسى مانند مطالب ترجمه شده‏اى است كه اصل آن به زبان ديگرى باشد» .

خيلى حرف عالى و جالبى است.مى‏گويد فلسفه و علوم‏يا علم كلام مذهب را به

صفحه : 48
وجود نياورده، اين احساس مذهبى است كه اينها را به‏وجود آورده.مى‏گويد مثل بيانات فلاسفه و متكلمين مثل اين است كه يك كتابى را از زبانى به زبان ديگرى ترجمه كنند.درواقع آن چيزى كه اين حرفها را به وجود آورده دل بشر است، فطرت بشر است، بعد به اين صورت در آمده است.

- آن حس مذهبى است.

استاد: بله،يا آن حس مذهبى انسان است كه در هر كسى هست.يك كتاب كوچكى اين آقاى‏دكتر شريعتى خودمان ترجمه كرد[به نام]نيايش، شركت انتشار چاپ كرد.نيايش‏مال همين الكسيس كارل معروف است.او راجع به اصالت دعا بحث مى‏كند، چون دعا هم عبادت است.كارل‏از آن كسانى است كه خيلى اصرار دارد روى اين حس مذهبى كه حس مذهبى يك حس اصيلى در انسان است.مثلا درباره دعامى‏گويد: دعا پرواز روح است به سوى خدا، پرواز واقعى روح است به سوى خدا.

فريد وجدى در دائرة المعارف از رنان نقل مى‏كند كه گفته است: «ممكن است روزى هر كه را دوست مى‏دارم نابودو از هم پاشيده شود، هر چه كه در نزد من لذت بخش‏تر و بهترين نعمتهاى حيات است از ميان برود و نيز ممكن است آزادى به‏كار بردن عقل و دانش و هنر بيهوده گردد ولى محال است كه علاقه به دين متلاشى يا محو شود بلكه همواره و هميشه‏باقى خواهد ماند و در كشور وجود من گواهى صادق و شاهدى ناطق بر بطلان ماديت‏خواهد بود» .

در اين زمينه خيلى سخنها گفته شده است.مطلبى‏را كه اخيرا من خودم برخورد كرده و پيدا كرده‏ام براى شما نقل مى‏كنم. يك كتابى اخيرا دس