 انشاء الله به زودى مى‏آيد. 

اين را هم بايد دانست كه لفظ"كلام"يا"تكليم"از الفاظى است كه خداى تعالى در قرآن آن را در غير مورد انسان استعمال نكرده، بلكه لفظ"كلمه"، و يا لفظ"كلمات"را در غير مورد انسان استعمال كرده، مثلا نفس آدمى را در آيه زير، "كلمه"خوانده، و فرمود: 

"و كلمته القيها الى مريم" (12) و دين خدا را كلمه خوانده و فرموده: "و كلمة الله هى العليا". (13) 

و نيز فرموده: "و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا" (14) ، و قضاى خدا و يا نوعى از خلق او را كلمه خوانده، و فرموده: "ما نفدت كلمات الله" (15) كه توضيح بيشترش خواهد آمد. 

و اما لفظ"قول"را در قرآن مجيد بطور عموم استعمال كرده، يعنى هم سخن گفتن خدا با انسان را شامل مى‏شود، و هم با غير انسان را، از آن جمله در مورد انسان فرموده: "فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك"پس گفتيم اى آدم، اين ابليس دشمن تو و دشمن همسر تو است. " (16) 

و در مورد ملائكه فرموده: "اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة"آن زمان كه پروردگارت به ملائكه گفت: من در زمين جانشين خواهم نهاد. (17) 

و نيز فرموده: "اذ قال ربك للملائكة انى خالق بشرا من طين"آن زمان كه پروردگارت به ملائكه گفت، من بشرى از گل خواهم آفريد. (18) 

و در مورد ابليس فرموده: "قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى"فرمود: 

اى ابليس چه عامل و انگيزه‏اى تو را از اينكه سجده كنى در برابر چيزى كه من به دست خود آفريده‏ام بازداشت؟ . (19) 

و در مورد غير صاحبان عقل فرموده: "ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها، قالتا اتينا طائعين"سپس به خلقت آسمان كه دودى بيش نبود بپرداخت، پس به آسمان و زمين گفت: چه بخواهيد و چه نخواهيد بايد بيائيد، گفتند: به طوع و رغبت آمديم. (20) 

و نيز فرموده: "قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم"به آتش گفتيم بر ابراهيم سرد و بى آزار شود. (21) 

و نيز فرموده: "و قيل يا ارض ابلعى مائك و يا سماء اقلعى" (22) گفته شد اى زمين آب خودت را فرو ببر، و اى آسمان تو هم بس كن. 

و در آيه زير تمامى موارد را يعنى صاحبان عقل و غير صاحبان عقل را جمع كرده با اينكه موارد آن بسيار مختلف است يكسره فرموده: "انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون "امر او در وقتى كه چيزى را اراده كرده باشد تنها اين است كه به آن چيز بفرمايد موجود شو و آن چيز موجود مى‏شود. (23) 

و نيز فرموده: "اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون"چون قضاى امرى را براند تنها به آن امر ميگويد موجود شو و آن امر موجود مى‏شود. (24) 

و آنچه كه بعد از دقت و تدبر از كلام خداى تعالى استفاده مى‏شود، اين است كه لفظ "قول "از خداى تعالى به معناى ايجاد چيزى است كه: آنچه با وجود يافتنش دلالت بر معنائى مى‏كند كه مقصود خدا بوده است، (همچنانكه قول در اصطلاح خود آدميان نيز به معناى ايجاد صدائى است كه بر معناى مقصود ما دلالت مى‏كند) . 

دليل بر اينكه لفظ قول در قرآن مجيد به معناى چنين ايجادى است اين است كه هم در مواردى كه شنونده‏اى داراى گوش و درك است استعمال شده، و هم در مواردى كه گوش و درك به آن معنائى كه معهود بين ما است ندارد، مانند آسمان و زمين، و تنها راه سخن گفتن با آنها تكوين و ايجاد است، و به دليل اينكه دو آيه اخير يعنى آيه سوره يس و سوره مريم، "قول" 

در آيات قبلى را به ايجاد و خلقت تفسير كرده است. 

اين همان معنائى است كه گفتيم از تدبر در كلام خدا به دست مى‏آيد حال هر يك از دو مورد تكوينيات و غير تكوينيات را توضيح داده و مى‏گوئيم: اما قول خدا در مورد تكوينيات عبارت شد از خود آن موجود تكوينى، كه خدا ايجادش كرد، پس موجودات عالم در عين اينكه مخلوق خدايند قول خدا هم هستند، براى اينكه خاصيت قول در آنها هست، خاصيت قول اين است كه غير مرا به آنچه در قلب من است آگاه مى‏سازد، مخلوقات خدا هم با خلقت و وجود خود بر خواست خدا دلالت مى‏كنند، و اين پر واضح است كه به حكم دو آيه سوره يس و مريم، وقتى خدا چيزى را اراده مى‏كند و مى‏فرمايد موجود شو حتى كلمه"باش"هم بين خدا و آن چيز واسطه نيست، و غير از وجود خود آن چيز هيچ امر ديگرى دست اندر كار نيست، پس هستى آن چيز، بعينه، قول خدا و"باش"خدا است، پس قول خدا در تكوينيات عين همان خلقت و ايجاد است، كه آن نيز عين وجود است، و وجود هم عين آن چيز است و اما در غير تكوينيات از قبيل سخن گفتن با يك انسان، مثلا بايد دانست كه قول خدا عبارت است از ايجاد امرى كه باعث پديد آمدن علمى باطنى در انسان مى‏شود، علم به اينكه فلان مطلب چنين و چنان است، حال يا به اينكه خداى تعالى صدايى در كنار جسمى ايجاد كند، و انسانى كه پهلوى آن جسم ايستاده، مطلب را بشنود و بفهمد، و يا به نحوى ديگر كه ما نه آن را درك مى‏كنيم، و نه مى‏توانيم كيفيت تاثيرش را در قلب پيامبر تصور نمائيم، و نمى‏دانيم چگونه خداى تعالى به پيامبرى از پيامبران خود مى‏فهماند كه مثلا فلان مطلب چنين و چنان است، اما اينقدر مى‏دانيم كه قول و كلام خدا با پيامبر خود، حقيقت معناى"قول"و"كلام"را دارد. 

و همچنين در مورد"قول خدا"با ملائكه يا شيطان، ليكن در خصوص اين دو مورد و شبيه آن اگر مشابهى داشته باشند، به خاطر اينكه وجودشان از سنخ وجود ما انسانها نيست، يعنى حيوانى اجتماعى نيستند، و همانند ما از راه تحصيل علم، تكامل تدريجى ندارند. 

بايد"قول"معنائى ديگر داشته باشد، در ما انسانها"قول"عبارت بود از استخدام صوت يا اشاره به ضميمه قرارداد قبلى، كه فطرت انسانى ما، و اينكه حيوانى اجتماعى هستيم آن را ايجاب مى‏كرد و اما ملائكه و جن و مشابه آن دو و بطورى كه از كلام خداى سبحان بر مى‏آيد چنين وجودى ندارند، پس قطعا سخن گفتن خدا با آنان طورى ديگر است. 

از اينجا روشن مى‏شود كه سخن گفتن خود فرشتگان با يكديگر، و خود شيطانها با يكديگر از راه استخدام صدا و استعمال لغت‏هائى در برابر معانى نيست و بنابر اين وقتى يك فرشته مى‏خواهد با فرشته‏اى ديگر سخن بگويد و مقاصد خود را به او بفهماند، و يا شيطانى مى‏خواهد با شيطان ديگر سخن بگويد، اينطور نيست كه مانند ما، بدنى و سرى و در سر دهنى و در دهان زبانى داشته باشد، و آن زبان صدا را قطعه قطعه نموده، از هر چند قطعه‏اش لفظى در برابر مقصد خود درست كند، و شنونده‏اى هم سرى و در سر سوراخى بنام گوش و داراى حس شنوايى و در پشت آن، دستگاه انتقال صوت به مغز داشته باشد، تا سخنان گوينده را بشنود، و اين پر واضح است. 

اما هر چه باشد بطور مسلم در بين اين دو نوع مخلوق، حقيقت معناى سخن گفتن و سخن شنيدن هست، و اثر قول و مخصوصا فهم، معناى مقصود و ادراك آن را دارد، هر چند كه قولى چون قول ما ندارند، و همچنين بين خداى سبحان و بين ملائكه و شيطان قول هست، اما نه چون ما، كه عبارت است از ايجاد صوت از طرف صاحب قول، و شنيدن آن از طرف مقابل. 

و همچنين قولى كه احيانا به پاره‏اى از حيوانات بى زبان نسبت داده شده، و از آن جمله قرآن كريم در باره مورچه زمان حضرت سليمان فرموده است: "قالت نملة يا 