د.به آن مبنا كه اساسا انسان هيچ دخالتى ندارد، به نظر من ديگر معجزه اصلا توجيه ندارد يعنى من كه نمى‏توانم و هيچ كس هم نتوانسته كه روى آن مبنا توجيه كند و بخواهد يك نظام علمى يعنى نظام فلسفى و على و معلولى هم براى جهان قائل باشد، مگر اينكه همان حرفها را بايد بزند كه اصلا در جهان نظم به صورت يك واقعيت وجود ندارد، به صورت يك ضرورت وجود ندارد، فقط ما از باب اينكه حوادثى را متوالى يكديگر ديده‏ايم اسمش را نظم گذاشته‏ايم.هيچ فرق نمى‏كند كه عكس قضيه باشد.يك عادتى است كه خدا دلش خواسته اين طور باشد، به اين شكلى كه ما الآن مى‏بينيم نظم عالم جريان دارد، خواسته اينجور باشد، دلش هم بخواهد عوض مى‏كند، وقتى دلش خواست عوض كند جلوى مشيت او را كسى نمى‏تواند بگيرد، اگر بگوييم نه، آنوقت اين محدوديت اراده پروردگار مى‏شود.ما تاكنون نديده‏ايم در دنيا كه از يك پاره سنگ يك حيوان به وجود بيايد.هيچ در رابطه واقعى و نظم واقعى فرق نمى‏كند كه مثلا يك شتر از نطفه يك شتر ديگر به وجود بيايد يا از داخل كوه بيرون بيايد.روى اين حساب تمام حسابها را از بيخ انكار دارند.با آنها ديگر بحثى نيست.ما بايد برويم سر آن مطلب ببينيم واقعا اين جور است كه اصلا حسابها قابل انكار است در دنيا يا نه؟اگر قبول كرديم قابل انكار است ديگر فرقى بين معجزه و غير معجزه نيست، و اما اگر قبول نكرديم، همان طور كه قبلا عرض كرديم، نظام را براى عالم قبول كرديم، چاره‏اى جز اينكه - همين طور كه ظاهر قرآن هم حكايت مى‏كند - قدرت و اراده انبياء را هم در اين زمينه بپذيريم نداريم. 

عرض كرديم كه نمونه‏اى از اين - و لو نمونه‏هاى خيلى كوچكى - در انسان به طور كلى وجود دارد و حد اعلايش در انبياء وجود دارد.اينجا من شما را يكى راهنمايى مى‏كنم به تفسير الميزان جلد ششم عربى(كه چون هر جلدش دو جلد فارسى مى‏شود على القاعده بايد در جلد يازدهم يا دوازدهم فارسى باشد)در ذيل اين   آيه از سوره مائده: يا ايها الذين امنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم (6) اى كسانى كه ايمان داريد، به خود باشيد، مراقب خود باشيد و اگر ديگران گمراه شوند گمراهى آنها الزاما به شما ضرر نمى‏زند.اينجا مسائلى مطرح شده.يكى از مسائل اين است كه اگر فرض كنيم تمام دنيا هم گمراه شود اين جور نيست كه يك انسان الزاما گمراه گردد يعنى يك انسان مى‏تواند خودش را با توجه به خود و با توجه به نفس خود حفظ و نگهدارى كند.به اين مناسبت ايشان مسائلى در باب نفس مطرح كرده‏اند كه آنها را به طور اختصار برايتان عرض مى‏كنم. 

ديگر، كتاب بسيار خوبى مرحوم كاظم زاده ايرانشهر (7) نوشته است به نام تداوى روحى.او معتقد است كه بسيارى از معالجات بدنى را از غير راه پزشكى و طب، از راه قواى روحى مى‏شود انجام داد ولى براى اين مطلب، اصول و مقدماتى و مطالبى ذكر كرده كه براى بحث ما مفيد است.من اول آن قسمتهايى كه آقاى طباطبايى ذكر كرده‏اند برايتان عرض مى‏كنم و بعد به قسمتهايى كه او گفته اشاره مى‏كنم. 

پينوشتها:

1.  الان هم كه تفويض كرده ، تفويض الهی معنايش اين نيست كه ببخشد و  خودش برود كنار ، الان هم باز با اراده خداوند است كه اراده او می‏چرخد  ولی خداوند از مجرای اراده او اين كار را می‏كند . 

2. مؤمن / 78.

3. بقره/ 102.

4. آل عمران / 49.

5. فرقان / 21.

6. مائده / . 105 
7.  اسمش را خيلی شنيده‏ايد . كتابهای زيادی دارد و البته افكار مخصوص‏  داشته است . او يك ايرانی است كه حدود چهل سال بود كه در اروپا - گويا  در سوييس - بود . آنجا مانند يك نفر درويش يا يك نفر راهب زندگی‏  می‏كرد و اصول خاصی برای زندگی خودش انتخاب كرده بود . وی يك دانشمند  روحی است . در عين اينكه در حرفهای خودش خيلی تكيه دارد به حرفهای‏  دانشمندان امروز و به علوم امروز ولی خودش فی حد ذاته يك دانشمند روحی‏  است وبه گفته‏های دانشمندان روحی اروپا خيلی تكيه دارد . 

 

فرق معجزه و كارهاى خارق العاده 
كتاب: ترجمه الميزان ج 1، ص 127

نويسنده: علامه طباطبايى 

در پنج فصل گذشته روشن گرديد كه معجزه هم مانند ساير امور خارق العاده از اسباب 

عادى خالى نيست و مانند امور عادى محتاج به سببى طبيعى است، و هر دو اسبابى باطنى غير 

آنچه ما مسبب ميدانيم دارند، تنها فرقى كه ميان امور عادى و امور خارق العاده هست، اين استكه 

........................................... 

1 ـ سوره سجده آيه 13

2 ـ سوره يونس آيه 99

3 ـ سوره مجادله آيه 21

4 ـ سوره بقره آيه 186

امور عادى مسبب از اسباب ظاهرى و عادى و آن اسباب هم توأم با اسبابى باطنى و حقيقى هستند، 

و آن اسباب حقيقى توأم با اراده خدا و امر او هستند، كه گاهى آن اسباب با اسباب ظاهرى هم 

آهنگى نمى‏كنند، و در نتيجه سبب ظاهرى از سببيت مى‏افتد، و آن امر عادى موجود نميشود، چون 

اراده و امر خدا بدان تعلق نگرفته. 

بخلاف امور خارق العاده كه چه در ناحيه شرور، مانند سحر و كهانت، و چه خيرات، چون 

استجابت دعا و امثال آن، و چه معجزات، مستند باسباب طبيعى عادى نيستند، بلكه مستند باسباب 

طبيعى غير عادى‏اند، يعنى اسبابى كه براى عموم قابل لمس نيست، و آن اسباب طبيعى غير عادى 

نيز مقارن با سبب حقيقى و باطنى، و در آخر مستند باذن و اراده خدا هستند 

و تفاوتى كه ميان سحر و كهانت از يكطرف و استجابت دعا و كرامات اولياء و معجزات 

انبياء از طرفى ديگر هست اينستكه در اولى اسباب غير طبيعى مغلوب ميشوند ولى در دو قسم 

اخير نميشوند. 

باز فرقى كه ميانه مصاديق قسم دوم هست اينستكه در مورد معجزه از آنجا كه پاى تحدى و 

هدايت خلق در كار است، و با صدور آن صحت نبوت پيغمبرى و رسالت و دعوتش بسوى خدا 

اثبات ميشود، لذا شخص صاحب معجزه در آوردن آن صاحب اختيار است، باين معنا كه هر وقت 

از او معجزه خواستند ميتواند بياورد، و خدا هم اراده‏اش را عملى ميسازد، بخلاف استجابت دعا و 

كرامات اولياء، كه چون پاى تحدى در كار نيست، و اگر تخلف بپذيرد كسى گمراه نميشود، و 

خلاصه هدايت كسى وابسته بدان نيست، لذا تخلف آن امكان پذير هست. 

حال اگر بگوئى: بنا بر آنچه گفته شد، اگر فرض كنيم كسى بتمامى اسباب و علل طبيعى 

معجزه آگهى پيدا كند، بايد او هم بتواند آن عوامل را بكار گرفته، و معجزه بياورد، هر چند كه 

پيغمبر نباشد، و نيز در اينصورت هيچ فرقى ميان معجزه و غير معجزه باقى نمى‏ماند، مگر صرف 

نسبت، يعنى يك عمل براى مردمى معجزه باشد، و براى غير آن مردم معجزه نباشد، براى مردمى كه 

علم و فرهنگى ندارند معجزه باشد، و براى مردمى ديگر كه علمى پيشرفته دارند، و به اسرار جهان 

آگهى يافته‏اند، معجزه نباشد، و يا يك عمل براى يك عصر معجزه باشد و براى اعصار بعد از آن 

معجزه نباشد، اگر پى بردن باسباب حقيقى و علل طبيعى قبل از علت اخير در خور توانائى علم و 

ابحاث علمى باشد، ديگر اعتبارى براى معجزه باقى نمى‏ماند، و معجزه از حق كشف نميكند، و 

نتيجه اين بحثى كه شما پيرامون معجزه كرديد، اين ميشود: كه معجزه هيچ حجيتى ندارد، مگر تنه