له يمن على من يشاء من عباده، رسولان ايشان بايشان گفتند: ما (همانطور كه شما ميگوئيد) جز بشرى مثل شما نيستيم، تنها تفاوت ما با شما منتى است كه خدا بر هر كسى بخواهد مى‏گذارد)، (7) يعنى مماثلت را قبول كرده گفتند: رسالت از منت‏هاى خاصه خدا است، و اختصاص بعضى از مردم به بعضى از نعمت‏هاى خاصه، منافاتى با مماثلت ندارد، همچنانكه مى‏بينيم: بعضى از مردم به بعضى از نعمت‏هاى خاصه اختصاص يافته‏اند و اگر خدا بخواهد اين خصوصيت را نسبت به بعضى قائل شود مانعى نيست كه جلوگيرش شود، نبوت هم يكى از آن خصوصيت‏ها است، كه خدا انبياء را بدان اختصاص داده، هر چند كه ميتوانست بغير ايشان نيز بدهد. 

نظير اين احتجاج كه عليه انبياء كردند، استدلالى است كه عليه رسول اسلام (ص) كردند، و قرآن آنرا چنين حكايت ميكند: (ا انزل عليه الذكر من بيننا، آيا از ميانه همه ما مردم، قرآن تنها باو نازل شود؟) (8) و نيز حكايت مى‏كند كه گفتند: (لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم؟ 

چرا اين قرآن بر يكى از دو مردان بزرگ اين دو محل نازل نشد) . 

باز نظير اين احتجاج و يا قريب بان، احتجاجى است كه در آيه: (و قالوا ما لهذا الرسول ياكل الطعام و يمشى فى الاسواق؟ لو لا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا؟ او يلقى اليه كنز؟ او تكون له جنة ياكل منها، گفتند: اين چه پيغمبرى است كه غذا ميخورد، و در بازارها راه مى‏رود؟ اگر پيغمبر است، چرا فرشته‏اى بر او نازل نميشود، تا با او بكار انذار بپردازد، و چرا گنجى برايش نمى‏افتد، و يا باغى ندارد كه از آن بخورد؟) (9) بچشم ميخورد. 

چون خواسته‏اند بگويند: ادعاى رسالت، ايجاب مى‏كند كه شخص رسول مثل ما مردم نباشد، چون حالاتى از قبيل وحى و غيره دارد كه در ما نيست، و با اين حال چرا اين رسول طعام ميخورد، و در بازارها راه مى‏رود، تا لقمه نانى بدست آورد؟ او بايد براى اينكه محتاج كاسبى نشود، گنجى نزدش بيفتد و ديگر محتاج بامدن بازار و كار و كسب نباشد، و يا بايد باغى داشته باشد كه از آن ارتزاق كند، نه اينكه از همان طعامها كه ما ميخوريم استفاده كند، ديگر اينكه بايد فرشته‏اى با او باشد كه در كار انذار كمكش كند. 

و خدايتعالى استدلالشان را رد نموده فرمود: (انظر كيف ضربوا لك الامثال، فضلوا فلا يستطيعون سبيلا) (10) تا آنجا كه ميفرمايد: (و ما ارسلنا قبلك من المرسلين، الا انهم لياكلون الطعام، و يمشون فى الاسواق، و جعلنا بعضكم لبعض فتنة، أ تصبرون؟ و كان ربك بصيرا، ببين چگونه مثلها مى‏زنند، و اين بدان جهت است كه گمراه شده نميتوانند راهى پيدا كنند ـ تا آنجا كه مى‏فرمايد ـ و ما قبل از تو هيچيك از پيغمبران را نفرستاديم، الا اينكه آنان نيز طعام ميخوردند، و در بازارها راه ميرفتند، و ما بعضى از شما را مايه فتنه بعضى ديگر كرده‏ايم، ببينيم آيا خويشتن دارى مى‏كنيد يا نه، البته پروردگار تو بينا است) (11) 

و در جاى ديگر از استدلال نامبرده آنان اين قسمت را كه مى‏گفتند: بايد فرشته‏اى نازل شود، رد نموده مى‏فرمايد: (و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا، و للبسنا عليهم ما يلبسون، بفرض هم كه آن رسول را فرشته مى‏كرديم باز در صورت مردى مى‏كرديم و امر را بر آنان مشتبه ميساختيم) . (12) 

باز قريب بهمين استدلال را در آيه: (و قال الذين لا يرجون لقاءنا، لو لا انزل علينا الملائكة؟ 

او نرى ربنا لقد استكبروا فى انفسهم، و عتوا عتوا كبيرا، آنانكه اميد ديدار ما ندارند، گفتند: چرا ملائكه بر خود ما نازل نميشود؟ و چرا پروردگارمان را نمى‏بينيم؟ راستى چقدر پا از گليم خود بيرون نهادند، و چه طغيان بزرگى مرتكب شدند؟ !)، (13) از ايشان حكايت كرده چون در اين گفتارشان خواسته‏اند با اين توقع كه خودشان نزول ملائكه و يا پروردگار را ببينند، دعوى رسالت رسول خدا (ص) را باطل كنند، و بگويند: ما هم كه مثل اوئيم، پس چرا خودمان نزول ملائكه را نبينيم؟ 

و چرا خودمان پروردگارمان را ديدار نكنيم؟ ! 

خدايتعالى استدلالشان را رد نموده و فرموده: (يوم يرون الملائكة، لا بشرى يومئذ للمجرمين، و يقولون حجرا محجورا، روزى خواهد رسيد كه ملائكه را ببينند، اما روزى كه مجرمين مژده‏اى ندارند و در امانخواهى فريادشان به حجرا حجرا بلند ميشود) (14) و حاصل معناى آن اين استكه اين كفار با اين حال و وصفى كه دارند، ملائكه را نمى‏بينند، مگر در حال مردن، همچنانكه در جاى ديگر همين پاسخ را داده و فرموده: (و قالوا: يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون، لو ما تاتينا بالملائكة؟ ان كنت من الصادقين، ما ننزل الملائكة الا بالحق، و ما كانوا اذا منظرين، گفتند: اى كسيكه ذكر بر او نازل شده، تو ديوانه‏اى، اگر راست ميگوئى، چرا اين ملائكه بسر وقت خود ما نيايد؟ (مگر ما از تو كمتريم؟) اينان ميدانند كه ما ملائكه را جز بحق نازل نميكنيم، و وقتى بحق نازل كنيم ديگر بايشان مهلت نميدهند) . (15) 

اين چند آيه اخير علاوه بر وجه استدلال، نكته‏اى اضافى دارد، و آن اين است كه اعتراف براستگوئى رسولخدا (ص) كرده‏اند، چيزيكه هست ميگويند: خود او نميداند آنچه كه ميگويد، اما وحى آسمانى نيست، بلكه هذيانهائى است كه بيمارى جنون در او پديد آورده، همچنانكه در جاى ديگر از ايشان حكايت ميكند كه گفتند: (مجنون و ازدجر، اجنه او را آزار ميدهند) . (16) 

و كوتاه سخن آنكه امثال آيات نامبرده در مقام بيان استدلالهائى است كه كفار از طريق مماثلت بر ابطال دعوى نبوت انبياء كرده‏اند. 

عكس العمل دوم كه مردم در برابر دعوت انبياء نشان دادند، اين بود كه دعوت آنان را نپذيرفتند مگر وقتى كه حجت و شاهدى بر صدق دعوى خود بياورند، براى اينكه دعوى انبياء مشتمل بر چيزهائى بود كه نه دلها و نه عقول بشر آشنائى با آن نداشت، و لذا باصطلاح فن مناظره از راه منع با سند وارد شدند، و منظورشان از شاهد همان معجزه است. 

توضيح اينكه ادعاى نبوت و رسالت، از هر نبى و رسولى كه قرآن نقل كرده، با ادعاى وحى و سخن گوئى با خدا، و يا به گفتگوى با واسطه و بى واسطه نقل كرده، و اين مطلبى است كه هيچيك از حواس ظاهرى انسان با آن آشنائى ندارد، و حتى تجربه نيز نميتواند انسانرا با آن آشنا سازد، در نتيجه از دو جهت مورد اشكال واقع ميشود. 

اول اينكه شما انبياء چه دليلى بر اين ادعا داريد كه وحى بر ما نازل ميشود؟ دوم اينكه، ما دليل بر نبود چنين چيزى داريم، و آن اينستكه وحى و گفتگوى با خدا، و دنباله‏هاى آن، كه همان تشريع قوانين و تربيت‏هاى دينى است، همه از امورى استكه براى بشر قابل لمس نيست، و بشر آنرا در خود احساس نميكند، و قانون جارى در اسباب و مسببات نيز منكر آنست، پس اين ادعاء ادعاى بر امرى خارق العاده است، كه قانون عمومى عليت آنرا جائز نميداند. 

بنا بر اين اگر پيغمبرى چنين ادعائى بكند، و در دعويش راستگو هم باشد، لازمه دعويش اين استكه با ماوراء طبيعت اتصال و رابطه داشته باشد، و مؤيد به نيروئى الهى باشد، كه آن نيرو ميتواند عادت را خرق كند، و وقتى يك پيغمبر داراى نيروئ