ى است كه عادت را خرق مى‏كند، بايد معجزه مورد نظر ما را هم بتواند بياورد، چون فرقى ميان آن خارق العاده و اين خارق العاده نيست، و حكم امثال يكى است، اگر منظور خدا هدايت مردم از طرق خارق العاده يعنى از راه نبوت و وحى است، بايد اين نبوت و وحى را با خارق العاده‏ى ديگرى تاييد كند، تا مردم آنرا بپذيرند، و او بمنظور خود برسد. 

اين آن علتى است كه امتهاى انبيا را وادار كرد تا از پيغمبر خود معجزه‏اى بخواهند، تا مصدق نبوتشان باشد، و منظورشان از درخواست معجزه، همانطور كه گفته شد تصديق نبوت بوده، نه اينكه بر صدق معارف حقه‏ايكه بشر را بدان ميخواندند دلالت كند، چون آن معارف مانند توحيد و معاد همه برهانى است، و احتياج به معجزه ندارد. 

مسئله درخواست امتها از پيامبرانشان كه معجزه بياورد، مثل اين استكه مردى از طرف بزرگ يك قوم پيامى براى آن قوم بياورد، كه در آن پيام اوامر و نواهى آن بزرگ هست، و مردم هم ايمان دارند باينكه بزرگشان از اين دستورات جز خير و صلاح آنان را نميخواهد، در چنين فرض همينكه پيام آرنده احكام و دستورات بزرگ قوم را براى قوم بيان كند، و آنرا برهانى نمايد، كافى است در اينكه مردم بحقانيت، آن دستورات ايمان پيدا كنند، ولى آن برهانها براى اثبات اين معنا كه پيام آرنده براستى از طرف آن بزرگ آمده، كافى نيست، لذا مردم اول از او شاهد و دليل ميخواهند، كه از كجا ميگوئى: بزرگ ما تو را بسوى ما گسيل داشته؟ درست است كه احكامى كه براى ما خواندى همه صحيح است، اما بايد اثبات كنى كه اين احكام دستورات بزرگ ما است، يا باينكه دستخط او را بياورى، يا باينكه مهر او در ذيل نامه‏ات باشد، و يا علامت ديگرى كه ما آنرا بشناسيم، داستان انبياء و معجزه خواستن قومشان، عينا نظير اين مثال است، و لذا قرآن از مشركين مكه حكايت مى‏كند: كه گفتند: (حتى تنزل علينا كتابا نقرؤه، تا آنكه كتابى بياورى كه ما آنرا بخوانيم) . (17) 

پس از آنچه تاكنون گفته شد چند مطلب روشن گرديد: 

اول اينكه ميانه دعوى نبوت و قدرت بر آوردن معجزه ملازمه هست، و معجزه دليل بر صدق دعوى پيغمبر است، و در اين دلالت فرقى ميان عوام و خواص مردم نيست. 

دوم اينكه وحيى كه انبياء از غيب مى‏گيرند، از سنخ مدركات ما، و آنچه كه ما با حواس و با عقل نظرى خود درك مى‏كنيم، نيست، و وحى غير فكر صائب است، و اين معنا در قرآن كريم از واضحات قرآن است، بطوريكه احدى در آن ترديد نمى‏كند، و اگر كسى كمترين تامل و دقت نظر و انصاف داشته باشد، آنرا در مى‏يابد. 

ولى متاسفانه جمعى از اهل علم معاصر، در همين جا منحرف شده‏اند، و همانطور كه در سابق نيز اشاره كرده‏ايم، گفته‏اند: اساس معارف الهى و حقايق دينى بر اصالت ماده و تحول و تكامل آنست، چون اساس علوم طبيعى بر همان است، در نتيجه تمامى ادراك‏هاى انسانى را در خواص ماده دانسته‏اند، كه ماده دماغ، آنرا ترشح ميدهد، و نيز گفته‏اند: تمامى غايات وجودى و همه كمالات حقيقى، چه افراد براى درك آن تلاش كنند، و چه اجتماعات، همه و همه مادى است. 

و در دنبال اين دعوى بدون دليل خود نتيجه گرفته‏اند: كه پس نبوت هم يك نوع نبوغ فكرى، و صفاى ذهنى است، كه دارنده آن كه ما او را پيغمبر مى‏ناميم بوسيله اين سرمايه كمالات اجتماعى قوم خود را هدف همت قرار ميدهد، و باين صراط مى‏افتد، كه قوم خويش را از ورطه وحشيت و بربريت بساحت حضارت و تمدن برساند، و از عقائد و آرائى كه از نسلهاى گذشته بارث برده، آنچه را كه قابل انطباق با مقتضيات عصر و محيط زندگى خودش هست، منطبق مى‏كند، و بر همين اساس قوانين اجتماعى و كليات عملى بر ايشان تشريع نموده، با آن اصول و قوانين اعمال حياتى آنان را اصلاح مى‏كند، و براى تتميم آن، احكام، و امورى عبادى نيز جعل مى‏كند، تا بوسيله آن عبادتها خصوصيات روحى آنانرا نيز حفظ كرده باشد، چون جامعه صالح و مدينه فاضله جز با داشتن چنين مراسمى درست نمى‏شود. 

از اين تئوريها و فرضيات كه جز در ذهن، و در عالم فرض، جائى ندارد، نتيجه گرفته‏اند كه اولا: پيغمبر آن كسى استكه داراى نبوغ فكرى باشد، و قوم خود را دعوت كند، تا باصلاح محيط اجتماعى خود بپردازند. 

و ثانيا: وحى بمعناى نقش بستن افكار فاضله در ذهن انسان نامبرده است. 

و ثالثا: كتاب آسمانى عبارت است از مجموع همان افكار فاضله، و دور از هوس و از اغراض نفسانى شخصى. 

و رابعا: ملائكه كه انسان نامبرده از آنها خبر ميدهد، عبارتند از قواى طبيعى‏ايكه در عالم طبيعت امور طبيعى را اداره مى‏كند، و يا عبارتست از قواى نفسانيه‏ايكه كمالات را به نفس افاضه مى‏كند، و در ميان ملائكه خصوص روح القدس عبارتست از مرتبه‏اى از روح طبيعى مادى، كه اين افكار از آن ترشح ميشود. 

و در مقابل، شيطان عبارتست از مرتبه‏اى از روح كه افكار زشت و پليد از آن ترشح مى‏گردد، و انسانرا بكارهاى زشت و بفساد انگيزى در اجتماع دعوت مى‏كند، و روى همين اساس واهى، تمامى حقايقى را كه انبياء از آن خبر داده‏اند، تفسير مى‏كنند، و سر هر يك از لوح، و قلم، و عرش، و كرسى، و كتاب، حساب و بهشت، و دوزخ، از اين قبيل حقايق را ببالينى مناسب با اصول نامبرده مى‏خوابانند. 

و خامسا: بطور كلى، دين تابع مقتضيات هر عصرى است، كه با تحول آن عصر بعصرى ديگر بايد متحول شود. 

و سادسا: معجزاتى كه از انبياء نقل شده، همه دروغ است، و خرافاتى است كه بان حضرات نسبت داده‏اند، و يا از باب اغراق گوئى حوادثى عادى بوده، كه بمنظور ترويج دين، و حفظ عقائد عوام، از اينكه در اثر تحول اعصار متحول شود، و يا حفظ حيثيت پيشوايان دين، و رؤساى مذهب، از سقوط، بصورت خارق العاده‏اش در آورده، و نقل كرده‏اند، و از اين قبيل ياوه‏سرائى‏هائى كه يك عده آنرا سروده، و جمعى ديگر هم از ايشان پيروى نموده‏اند. 

و نبوت باين معنا به خيمه شب بازيهاى سياسى شبيه‏تر است، تا به رسالت الهى، و چون بحث و گفتگو در پيرامون اين سخنان، خارج از بحث مورد نظر است، لذا از پرداختن پاسخ بدانها صرفنظر نموده مى‏گذريم. 

آنچه در اينجا ميتوانيم بگوئيم، اين استكه كتابهاى آسمانى، و بياناتيكه از پيغمبران بما رسيده، بهيچ وجه با اين تفسيريكه آقايان كرده‏اند، حتى كمترين سازش و تناسب را ندارد . 

خواهيد گفت: آخر صاحبان اين نظريه‏ها، باصطلاح دانشمندند، و همانهايند كه مو را از ماست مى‏كشند، چطور ممكن است حقيقت دين و حقانيت آورندگان اديانرا نفهمند؟ ! در پاسخ ميگوئيم : عينك انسان بهر رنگ كه باشد، موجودات را بان رنگ بادمى نشان ميدهد، و دانشمندان مادى همه چيز را با عينك ماديت مى‏بينند، و چون خودشان هم مادى و فريفته مادياتند، لذا در نظر آنان معنويات و ماوراى طبيعت مفهوم ندارد، و هر چه از حقائق دين كه برتر از ماده‏اند بگوششان بخورد تا سطح ماديت پائينش آورده، معناى مادى جامدى برايش درست مى‏كنند، (عينا مانند كودك خاك‏نشين، كه عاليترين شيرينى را تا با كثافت آغشته نكند نميخورد) . 

البته 