نچه از آقايان شنيدى، در حقيقت تطور جديدى است، كه يك فرضيه قديمى بخود گرفته، چون در قديم نيز اشخاصى بودند كه تمامى حقائق دينى را بامورى مادى تفسير مى‏كردند، با اين تفاوت، كه آنها مى‏گفتند: اين حقائق مادى در عين اينكه مادى هستند، از حس ما غايبند، عرش، و كرسى، و لوح، و قلم، و ملائكه، و امثال آن، همه مادى هستند، و لكن دست حس و تجربه ما بانها نميرسد. 

اين فرضيه در قديم بود، لكن بعد از آنكه قلمرو علوم طبيعى توسعه يافت، و اساس همه بحث‏ها حس و تجربه شد، اهل دانش ناگزير حقائق نامبرده را بعنوان امورى مادى انكار كردند، چون نه تنها با چشم معمولى ديده نميشدند، حتى با چشم مسلح به تلسكوپ و امثال آن نيز محسوس نبودند، و براى اينكه يكسره زيراب آنها را نزنند، و هتك حرمت دين نكنند، و نيز علم قطعى خود را مخدوش نسازند، حقائق نامبرده را بامورى مادى برگردانيدند. 

و اين دو طائفه از اهل علم، يكى ياغى، و ديگرى طاغيند، دسته اول كه از قدماى متكلمين، يعنى دارندگان علم كلامند، از بيانات دينى آنچه را كه بايد بفهمند فهميده بودند، چون بيانات دينى مجازگوئى نكرده، ولى بر خلاف فهم و وجدان خود، تمامى مصاديق آن بيانات را امورى مادى محض دانستند، وقتى از ايشان پرسيده شد: آخر اين عرش مادى و كرسى، و بهشت و دوزخ و لوح و قلم مادى كجايند كه ديده نميشوند؟ در پاسخ گفتند: اينها مادياتى غايب از حسند، در حاليكه واقع مطلب بر خلاف آن بود. 

دسته دوم نيز بيانات واضح و روشن دين را از مقاصدش بيرون نموده، بر حقايقى مادى و ديدنى و لمس كردنى تطبيق نمودند، با اينكه نه آن امور، مقصود صاحب دين بود، و نه آن بيانات و الفاظ بر آن امور تطبيق ميشد. 

و بحث صحيح و دور از غرض و مرض، اقتضاء مى‏كند، كه اين بيانات لفظى را بر معنائى تفسير كنيم، كه عرف و لغت آنرا تعيين كرده باشند، و عرف و لغت هر چه در باره كلمات عرش و كرسى و غيره گفته‏اند، ما نيز همان را بگوئيم، و آنگاه در باره مصاديق آنها، از خود كلام استمداد بجوئيم، چون كلمات دينى بعضى بعض ديگر را تفسير مى‏كند، سپس آنچه بدست آمد، بعلم و نظريه‏هاى آن عرضه بداريم، ببينيم آيا علم اين چنين مصداقى را قبول دارد؟ و يا آنكه آنرا باطل ميداند؟ . 

در اين بين اگر بتحقيقى برخورديم، كه نه مادى بود، و نه آثار و احكام ماده را داشت، مى‏فهميم پس راه اثبات و نفى اين مصداق غير آن راهى است كه علوم طبيعى در كشف اسرار طبيعت طى مى‏كند، بلكه راه ديگرى است، كه ربطى بعلوم طبيعى ندارد، آرى علمى كه در باره اسرار و حقايق داخل طبيعت بحث مى‏كند، چه ارتباطى با حقايق خارج از طبيعت دارد؟ و اگر هم بخواهد در آنگونه مسائل دست درازى نموده، چيزى را اثبات و يا نفى كند، در حقيقت فضولى كرده است، و نبايد باثبات و نفى آن اعتنائى كرد. 

و آن دانشمند طبيعى دانى هم كه در اينگونه مسائل غير طبيعى دخل و تصرفى كرده، و اظهار نظرى نموده، نيز فضولى كرده، و بيهوده سخن گفته است، و بكسى ميماند كه عالم بعلم لغت است، و بخواهد از علم خودش احكام فلكى را اثبات و يا نفى كند، بنظرم همين مقدار براى روشن شدن خواننده عزيز كافى است، و بيشترش اطاله سخن است، لذا به تفسير بقيه آيات مورد بحث مى‏پردازيم. 

. (فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة) الخ، هر چند سوق آيات از اول سوره بمنظور بيان حال منافقين، و كفار، و متقين بود، و ميخواست حال هر سه طائفه را بيان كند، لكن خداى سبحان، از آنجائيكه در آيه: (يا ايها الناس اعبدوا ربكم) الخ، خطابرا متوجه هر سه كرد، و همه مردم را بسوى پرستش خود دعوت نمود، قهرا مردم در مقابل اين دعوت به دو قسم تقسيم شدند، پذيرنده و نپذيرنده، چون بطور كلى دعوت از حيث اجابت و عدم اجابت بغير از اين دو طائفه تقسيم نمى‏پذيرد، و مردم در برابر آن يا مؤمنند.و يا كافر، و اما در منافق سخن از ظاهر و باطن بميان مى‏آيد، و وقتى شخصى منافق شناخته ميشود، كه زبان و دلش يكسان نباشد، و در نتيجه مردم در دعوت نامبرده يا زبان و قلبشان با هم آنرا مى‏پذيرند، و بدان ايمان مى‏آورند، و يا هم با زبان و هم با قلب آنرا انكار مى‏كنند، و يا آنكه بزبان مى‏پذيرند، و با قلب انكار مى‏كنند، و شايد بهمين جهت بود كه در آيه مورد بحث و آيه بعدش مردم را دو دسته كرد، و منافقين را نام نبرد، و نيز بهمين جهت بجاى عنوان متقين عنوان مؤمنين را ذكر كرد. 

و اما الفاظ آيه: كلمه (وقود) بمعناى آتش‏گيرانه است، (كه در قديم به صورت سنگ و چخماق بود، و در امروز به صورت فندك در آمده) و در آيه مورد بحث تصريح كرده: باينكه آتش‏گيرانه دوزخ، انسانهايند، كه خود بايد در آن بسوزند، پس انسانها هم آتش‏گيرانه‏اند، و هم هيزم آن، و اين معنا در آيه: (ثم فى النار يسجرون) (18) نيز آمده، چون مى‏فرمايد: سپس در آتش افروخته مى‏شوند، و همچنين آيه: (نار الله الموقدة، التى تطلع على الافئدة، آتش افروخته كه از دلها سرمى‏زند) . (19) 

پس معلوم ميشود كه انسان در آتشى معذب مى‏شود، كه خودش افروخته، و اين جمله كه مورد بحث ما است، نظير جمله‏ايست كه قرآن كريم در باره بهشتيان فرموده، و آن اينست: (كلما رزقوا منها من ثمرة رزقا، قالوا هذا الذى رزقنا من قبل، و اتوا به متشابها، از ميوه‏هاى بهشت بهر رزقى كه مى‏رسند، ميگويند اين همان است كه قبلا هم روزيمان شد و آنچه را كه بايشان داده ميشود شبيه با توشه‏اى مى‏يابند، كه از دنيا با خود برده‏اند) . (20) 

چه، هم از جمله مورد بحث و هم از اين آيه بر مى‏آيد: آدمى در جهان ديگر، جز آنچه خودش در اين جهان براى خود تهيه كرده چيزى ندارد، همچنانكه از رسولخدا (ص) هم روايت شده كه فرمود: (همانطور كه زندگى مى‏كنيد، ميميريد، و همانطور كه ميميريد، مبعوث ميشويد) تا آخر حديث. (21) 

هر چند ميان دو طائفه، اين فرق هست، كه اهل بهشت را علاوه بر آنچه خود تهيه كرده‏اند ميدهند، چون قرآن مى‏فرمايد: (لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد، هر چه بخواهند در اختيار دارند، و نزد ما بيش از آنهم هست) . (22) 

و اما كلمه (حجارة)، مقصود از اين كلمه، در جمله (وقودها الناس و الحجارة) همان سنگهائى است كه بعنوان بت مى‏تراشيدند، و مى‏پرستيدند بشهادت اينكه در جاى ديگر فرموده: 

(انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم، شما و آنچه مى‏پرستيد هيزم جهنميد) (23) ، چون كلمه حصب نيز بهمان معنى وقود است. 

. (و لهم فيها ازدواج مطهرة) كلمه (ازواج) قرينه‏ايست كه دلالت مى‏كند بر اينكه مراد بطهارت طهارت از همه انواع قذارتها و مكارهى است كه مانع از تماميت الفت و التيام و انس ميشود، چه قذارتهاى ظاهرى و خلقتى، و چه قذارتهاى باطنى و اخلاقى. 

بحث روايتى 
مرحوم صدوق روايت كرده كه شخصى از امام صادق (ع) معناى اين آيه را پرسيد، فرمود: 

ازواج مطهرة، حوريانى هستند كه نه حيض دارند و نه حدث. (24) 

مؤلف: و در بعضى روايات طهارت را عموميت داده، و بمعناى برائت از تمامى عيب‏ها و مكاره گرفته‏اند. 

پى‏نوشت‏ها: 

1ـ سوره طه آيه 42

2ـ سوره آ