ايها النمل ادخلوا مساكنكم"مورچه‏اى بانگ زد: اى مورچگان به سوراخهاى خود برويد. (25) 

و نيز در باره هدهد سليمان ع مى‏فرمايد: "فقال احطت بما لم تحط به و جئتك من سبا بنبا يقين"گفت: من به چيزى دست يافتم كه تو هرگز از آن خبر ندارى، و من از شهر سباء خبرى يقينى آورده‏ام. (26) 

و نيز در باره وحيى كه خود خدا به بعضى از جانداران بى‏زبان كرده مى‏فرمايد: "و اوحى ربك الى النحل ان اتخذى من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون"پروردگارت به زنبور عسل وحى كرد كه از سوراخ كوهها و سقف خانه‏هايى كه مردم مى‏سازند و از شكاف درختان براى خود خانه‏ها بسازيد. (27) 

اين را هم بايد تذكر داد كه غير از لفظ"قول"و"كلام"الفاظ ديگرى در قرآن هست كه به معناى آن دو نزديك است، از قبيل لفظ"وحى"، مانند آيه زير كه مى‏فرمايد: "انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين"ما به سويت وحى كرديم آنچنانكه به انبيائى كه قبل از تو بودند وحى كرديم. (28) 

يكى ديگر، لفظ"الهام"است، كه در اين باره فرموده: "و نفس و ما سويها، فالهمها فجورها و تقويها"سوگند به نفس، كه آن را چه كامل آفريد، و سپس فجور و تقوايش را الهامش كرد . (29) 

يكى ديگر لفظ"نبا"است كه در آن باره فرمود: "قال نبانى العليم الخبير"گفت: 

خداى دانا و با خبر مرا خبر داد. (30) 

يكى ديگر لفظ"قص"است، كه در آن باره فرموده: "يقص الحق"حق را مى‏سرايد. (31) 

و معناى سخن گفتن در همه اين الفاظ يعنى در وحى و الهام و نبا و قصه همان معنائى است كه در اول بحث گفتيم، و آن اين بود كه حقيقت معناى قول در اين موارد بايد باشد، و اثر قول و خاصيت آن را داشته باشد، چه اينكه ما حقيقت امر آن را بشناسيم، و يا نشناسيم، و يا اجمالا چيزى از آن را درك كنيم، و اما در خصوص وحى كه چگونه است گفتارى داريم كه به زودى در تفسير سوره شورى انشاء الله خواهيد ديد. 

سؤال ديگر كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه چرا بعضى از موارد بالا را به بعضى از آن تعبيرات اختصاص داده، با اينكه معناى مشتركى كه گفتيد در همه هست؟ ، مثلا چرا بعضى از موارد را"كلام"ناميده، و بعضى را"قول"و بعضى را"وحى"؟ و چرا جاى اين تعبيرات را عوض نكرده است؟ و مثلا آنجائى كه تعبير به قول كرده تعبير به وحى نكرده است؟ . 

جواب اين سؤال اين است كه اختصاص هر مورد به يك تعبير از اين جهت بوده كه انطباق عنايت لفظى با مورد، ظهور بهترى داشته باشد، مثلا اگر در آنجا كه از"قول"تعبير"به كلام"كرده، خواسته است هم اصل معنا را برساند، و آن اين است كه خداى تعالى به موسى چنين و چنان گفت، هم احترامى از موسى ع كرده باشد، و بفهماند كه او نسبت به ساير انبياى قبل از خود، فضيلتى دارد، و لذا از گفتار خود با موسى تعبير"به كلام"كرده و فرموده: خدا با موسى گفتگو كرد. 

پس عنايت در اينطور تعبير نكردن، در همين است كه بفهماند موسى مورد خطاب و گفتگوى با خدا قرار گرفت، هر چند كه همين معنا از نظر اينكه به موسى چنين و چنان فهمانده، قول است، و لذا از اين امر الهى در مورد قضا و قدر و حكم و تشريع و امثال آن تعبير به قول كرده است، مثلا فرموده: "قال فالحق و الحق اقول لاملان" (32) كه در جمله"و الحق اقول"، گفتن به معناى قضا راندن است. 

و همين"قول"در جائى كه به اين جهت مورد عنايت است كه بفهماند اين گفتار پنهانى، از غير انبياء صورت مى‏گيرد و از آن به وحى تعبير مى‏شود، و به همين جهت است كه تفهيم به انبياء ع را وحى خواند، و از آن جمله فرموده: "انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين " (33) ما به تو وحى كرديم همانطور كه به انبياى قبل از تو وحى مى‏كرديم. 

جهت دوم: يعنى بحث از جهت كيفيت استعمال ـ در سابق توجه فرموديد كه بشر در آغاز مفردات لغات را در مقابل محسوسات و امور جسمانى وضع كرد، و هر وقت لغتى را به زبان مى‏آورد، شنونده به معناى مادى و محسوس آن منتقل مى‏شد و خلاصه دايره استعمال لغات امور مادى و محسوس بود، سپس به تدريج منتقل به امور معنوى شد، و اين انتقال و استعمال لفظ در امور معنوى هر چند در ابتدا، استعمال مجازى بود ليكن در اثر تكرار استعمال كار به جائى رسيد كه آن امر معنوى هم معناى حقيقى كلمه شد، چون يكى از نشانيهاى حقيقت بودن استعمال، تبادر است، يعنى اينكه هر وقت كلمه به زبان جارى شود آن معنا به ذهن راه يابد، و استعمال لغات در امور معنوى اينطور شد. 

و ترقى اجتماع و پيشرفت انسان در تمدن باعث مى‏شد كه وسايل زندگى دوشادوش حوائج زندگى تحول پيدا كند، و مرتب رو به دگرگونى بگذارد، در حالى كه فلان كلمه و اسم، همان اسم روز اول باشد، مصداق و معناى فلان كلمه تغيير شكل دهد، در حالى كه غرضى كه از آن مصداق منظور بوده همان غرض سابق باشد. 

مثلا روز اولى كه بشر"عربى زبان"، كلمه"سراج"و بشر"فارسى زبان"كلمه "چراغ"، را وضع كرد، براى آن ابزار و وسيله‏اى وضع كرد كه احتياجش را به نور برطرف سازد، و در روزهاى اولى كه اين كلمه وضع شده بود معنا و مصداقش يعنى آن وسيله‏اى كه در شبهاى تاريك پيش پايش را روشن مى‏كرد عبارت بود از يك پياله پايه‏دار سفالى، كه مقدارى روغن خوراكى و يا هر چربى ديگر در آن قرار داشت، و فتيله‏اى در آن روغن، غوطه خورده بود، و سر فتيله در لبه پياله قرار گرفته و افروخته مى‏شد، و شعله آن، اطاق و مسير راه او را روشن مى‏كرد، و سراميك سازان آن روز هم همين پياله پايه‏دار را مى‏ساختند، و نام آن را چراغ مى‏گذاشتند، سپس اين وسيله استضائه و روشنائى، به صورتهاى ديگرى در آمد، و در هر بار كه تغيير شكل مى‏داد، كمالى زائد بر كمال قبلى خود را واجد مى‏شد، تا آخر منتهى شد به چراغ الكتريكى، كه نه پياله دارد و نه روغن و نه فتيله، و با اينكه هيچيك از اجزاى روز اول را ندارد، باز لفظ چراغ را بر آن اطلاق مى‏كنيم، و اين لفظ را بطور مساوى در مورد همه انحاء چراغها استعمال مى‏كنيم، بدون اينكه احتياج به اعمال عنايتى داشته باشيم، و اين نيست مگر به خاطر همين كه غرض و نتيجه‏اى كه روز اول بشر را واداشت تا پياله پيه سوز را بسازد، آن غرض بدون هيچ تفاوتى در تمامى اشكال چراغها حاصل است، و آن عبارت بود از روشن شدن تاريكيها . 

و معلوم است كه بشر به هيچيك از وسائل زندگى علاقه نشان نمى‏دهد و آن را نمى‏شناسد مگر به نتائجى كه براى او، و در زندگيش دارند. 

پس حقيقت چراغ، عبارت شد از هر چيزى كه با روشنايى خود در شب نور دهد مادامى كه اين خاصيت و اثر باقى است حقيقت چراغ هم هست، اسم چراغ هم بطور حقيقت بر چنين وسيله‏اى صادق است، به شرط اينكه تغييرى در معناى كلمه رخ نداده باشد، هر چند كه احيانا در شكل آن وسيله يا در كيفيت كارش يا در كميت آن، يا در اصل اجزاى ذاتش تغييراتى رخ داده باشد، همانطور كه در مثال چراغ ديديم. 

و بنابر اين، پس ملاك در بقاى معناى حقيقى و عدم بقاى آن، همان بقاى اثر است، كه مطلوب از آن معنا است، مادام كه در معناى كلمه، تغييرى حاصل نشده باشد، كلمه در آن معنا استعمال مى‏شود، و بطور حقيقت هم استعمال مى‏شود، و در وساي