ت نشده و بدسترس بشر نرسيده است، كشيده شده است.»

حس دينى هم اكنون در ميان ملل متمدن جهان يك حس طبيعى است كه در هر گوشه‏اى از جهان براى خود تجلياتى دارد، و اگر از قاره‏هاى مختلف جهان عبور كنيم آثار و جلوه‏هاى اين حس را هم در ميان غنى‏ترين و صنعتى‏ترين كشورهاى جهان، و هم در ميان فقيرترين و عقب مانده‏ترين ملل عالم با ديدگان خود مشاهده مينمائيم.°‚K 30°‚K آيا گسترش خداشناسى در تمام زمانها و قرنها و در ميان تمام ملتهاى جهان نشانه فطرى بودن آن نيست؟ 

گذشته از اين، هر فرد منصفى در صورتيكه خود را از مسائل سياسى و غيره حتى گفته‏هاى خداپرستان و ماديها خالى سازد، هنگام بيچارگى و سختى و گرفتارى، در اعماق دل خود احساس مى‏كند كه بسوى يك قوه ازلى و ابدى كه ميتواند نيازمندى و بيچارگى او را برطرف سازد كشيده ميشود، و بى اختيار از او استمداد مى‏كند. 

اين چنين خداجوئى و توجه به خدا كه در اعماق روح انسان بدون اختيار پديد مى آيد، نتيجه براهين عقلى و علمى و دلائل فلسفى نيست، اين خداشناسى محصول محيط درس و بحث و گفتگو نيست، بلكه مايه آن سرشت و فطرت انسان است و دست آفرينش، نهاد انسان را از روز نخست با آن خمير كرده است، بطورى كه انسان با تمام ذرات وجودى خود، در مواقع بيچارگى بسوى او كشيده ميشود. 

آرى ما بدون اينكه متوجه باشيم كه گم شده‏اى داريم و گمشده ما چيست و چگونه او ميتواند بيچارگى ما را رفع كند، و بما آرامش بخشد، ناخودآگاه بدنبال او ميرويم همانطور كه نوزاد بدون كوچكترين آگاهى در جستجوى مادر و بدنبال او ميباشد. 

2 ـ فطرت، انسان را بسوى خدا رهبرى و هدايت مى‏كند. 
حس خداجوئى بسان ساير احساسات درونى انسان، بدون تعليم و رهبرى در درون انسان پيدا مى‏شود، همانطور كه افراد انسان در مواقع مخصوص از عمر بيك سلسله از امور مانند منصب و مقام و ثروت و پول متوجه ميگردند، و توجه باين امور بطور ناخودآگاه بدون تعليم كسى، در باطن آنها پديد مى‏آيد، همچنين حس خداجوئى در انسان وجود دارد بدون اينكه نياز بتعليم و ياد گرفتن داشته باشد.پيدايش ميل بمذهب و توجه بخدا در انسان، بدون تعليم و آموزش، نشانه فطرى بودن آن است و ميرساند كه اين حس بسان ساير احساسات انسان در شرايط خاصى بيدار ميشود. 

البته از يك نكته نبايد غفلت نمود و آن اينكه اگر مراقبتهاى صحيحى از اين قبيل احساسها بعمل نيايد ممكن است يك سلسله انحرافاتى در آنها پيدا شود.مثلا همين حس مذهبى و حس خداجوئى اگر بوسيله پيامبران آسمانى و دانشمندان الهى و فلاسفه بزرگ جهان، درست رهبرى نشود سر از بت‏پرستى و گرايش بپرستش‏°‚K 31°‚K مخلوق در مى‏آورد بطوريكه انسان مخلوق را به جاى خالق و معبود مى‏گذارد. 

اگر ما مى‏گوئيم كه احساس طبيعى و فطرى نياز به تعليم و آموزش ندارد مقصود اين است كه در تكوين و پيدايش آن مربى و معلم دخالت ندارد، ولى در عين حال بايد بپذيريم كه بهره‏بردارى صحيح و دور از انحرافات و كجرويها، بدون مراقبت مربيان آگاه صورت نمى‏گيرد. 

و از اينرو است كه دانشمندان مى‏گويند ريشه پرستش كليه اجرام سماوى مانند خورشيد و ماه و ستارگان، و موجودات خاكى مانند درخت و سنگ و بت، همان خداجوئى و حس خداخواهى بشر است كه در اثر رهبرى نشدن، باين انحرافات و خرافات دچار شده است، اگر اين حس از طريق عقل و خرد رهبرى ميشد و مردم بگفتار پيامبران الهى درست ميانديشيدند هيچگاه بجاى معبود واقعى و آفريدگار جهان به مخلوقهاى ناتوان توجه پيدا نمى‏كردند. 

3 ـ حس مذهبى مولود عوامل جغرافيائى و يا اقتصادى و سياسى نيست 
از اينكه ما مى‏بينيم حس خداجوئى در تمام نقاط گيتى، و در همه دورانها و اعصار وجود داشته است و دارد، نتيجه ميگيريم كه اين حس يك نداى باطنى است و محركى جز فطرت ندارد، زيرا اگر مولود شرايط جغرافيائى و يا عامل ديگر بود، بايد در يك قسمت از جهان و در يك قسمت از مردم كه شرايط واحدى از نظر اقتصادى و سياسى و غيره دارند وجود داشته باشد.در صورتيكه كاملا عكس آنرا مشاهده ميكنيم يعنى با اينكه شرايط جغرافيائى و سياسى ملتها با هم تفاوت چشمگيرى دارد ولى در عين حال اين حس در همه ملتها وجود دارد. 

البته بايد به اين نكته توجه داشت كه لازمه فطرى بودن يك حس اين نيست كه همواره مورد توجه انسانها باشد، زيرا چه بسا ممكن است علاقه انسان به جاه و مقام و سرگرم شدن او بخوشيها و لذتهاى زندگى، او را از بسيارى از فضائل اخلاقى و امور فطرى كه همگى سرچشمه باطنى دارند، غافل سازد، اصولا امور فطرى انسان منحصر به خداخواهى نيست بلكه غير از آن، انسان داراى غرائز ذاتى و طبيعى ديگرى است و واضح است كه توجه بيشتر به اعمال يك غريزه، طبعا انسان را از ديگرى باز مى‏دارد. 

شما ملاحظه بفرمائيد، كنجكاوى و كشف رازهاى نهفته طبيعت يكى از امور فطرى انسان است و هر فردى بتحقيق و كاوش علمى علاقه فطرى دارد، ولى بطور مسلم اين غريزه در هر محيطى شكوفا نميگردد و فعاليت آن در همه شرايط يكنواخت نيست، يعنى در محيطهاى علمى و در شرايط مناسب و با وجود دوستان همفكر بطور خودكار انجام وظيفه ميكند ولى در شرايط نامناسب آنچنان خمود و آرام ميشود كه بسا اگر اين شرايط ادامه يابد وجود اين حس بدست فراموشى سپرده ميشود، همچنين گرايش به همسر و ازدواج و يا گرايش به كسب مال و مقام، همگى ريشه فطرى دارند اما در هر شرايطى خودنمائى نمى‏كنند و رشد و نمو ندارند و چه بسا اشباع و توجه زياد به يكى از غرائز موجب فراموشى بقيه گردد. 

حس خداجوئى نيز بسان اين امور است.چه بسا سرگرميها و توجه بماديات و فرو رفتگى در شهوات و لذائذ، سبب ميشود كه انسان از اين حس و نداى باطنى غفلت كند، زيرا ميان امور معنوى و توجه بخداوند و بكار بستن اصول اخلاقى و فرو رفتگى در تمايلات نفسانى نسبت متعاكسى وجود دارد، اگر كفه تمايلات نفسانى بقدرى سنگينى كند كه همه محيط روح و روان را فرا گيرد ديگر مجالى براى احساسهاى معنوى باقى نمى‏ماند. 

آرى مصائب و شدائد از عوامل تكان دهنده‏اى هستند كه انسان غفلت زده را از خواب سنگين ماديت بيدار مى‏كنند، و هر نوع پرده غفلت را از روى صفحه دل برطرف نموده و محيط دل را براى تجلى فطرت و توجه بخدا آماده مى‏سازند.و لذا افراد عاقل هنگام گرفتارى و هجوم شدائد و فشارها، خواه و ناخواه بياد خدا افتاده و صميمانه متوجه او ميگردند. 

انسان سرگرم لذائذ و غافل از خدا، بسان كودكى است كه در اثر سرگرمى به بازى از پدر و مادر مهربان خود كه در همه وجود او جا دارند غفلت ميورزد، اما همينكه اتفاق بدى براى او رخ ميدهد فورا بياد آنها افتاده و از ايشان استمداد و كمك ميجويد. 

وقتى كه بشر با زندگى مرفه روبرو شد، اشتغالات روزانه، او را از توجه بعالم ديگر و جهان معنوى بازميدارد ولى ناگاه با بروز حادثه‏اى كه آهنگ يكنواخت زندگى او را قطع كند و خود را در برابر آن عاجز و ناتوان يابد، واكنشى در روح او پديد مى‏آيد كه او را در صدد جستجوى جهانى بر