تند و او را بهاء الله مى‏خوانند مى‏گويند: نبوت به معنى مشاهده در رؤيا ختم شده ولى باب رسالت به معنى مشاهده در بيدارى هنوز مفتوح است و با اين بيان خاتميت پيامبر اسلام را توجيه كرده‏اند. 

سئوال ما در مورد اين سخن آن است كه مقصود اين قائل چيست؟ 

اگر مقصود اين است كه واقعيت نبوت با وحى در عالم رؤيا تحقق مى‏پذيرد و واقعيت رسالت با مشاهده فرشته وحى در بيدارى انجام مى‏گردد، درباره آن يادآور مى‏شويم كه كوچكترين دليلى بر اين مطلب نيست، زيرا نبى به فرد مطلع از غيب مى‏گويند، خواه اين غيب از طريق رؤيا بر او كشف شود، يا با القاء در روح و قلب، يا با شنيدن سخن از كوه و درخت يا از طريق مكالمه فرشته، و هرگز دليلى در دست نيست كه سبب و راه آن منحصر به رؤيا باشد.و همچنين رسول به معنى صاحب رسالت است، خواه اين رسالت در رؤيا فرض و لازم گردد، يا در بيدارى. 

و اگر مقصود اين است كه هر كجا خدا پيامبر را با كلمه يا ايها النبي خطاب كرده است مقصود، جنبه وحى در رؤيا است، اين احتمال نيز فاقد دليل است، زيرا در موارد فراوانى به پيامبر يا ايها النبي گفته شده و هرگز يك چنين التزام در خطاب نبوده است، تا چه رسد كه خطاب يا ايها الرسول مقيد به رؤيت فرشته و مذاكره با او باشد. 

گذشته از اين نزول وحى بر پيامبر در رؤيا بسيار كم و نادر بوده است و فقط قرآن دو مورد را يادآور مى‏شود، يكى مسأله صلح حديبيه است كه در آن پيامبر در رؤيا ديد كه خود با مسلمانان وارد مسجد الحرام شده است.و ديگرى مربوطبه شجره ملعونه است كه تفصيل آن را مفسران در تفاسير خود آورده‏اند. 

در مورد غزوه حديبيه چنين مى‏گويد: (لقد صدق الله رسوله الرءيا بالحق، لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنين، محلقين رءوسكم و مقصرين لا تخافون) (فتح/27) : خدا رؤياى صادقه را نصيب پيامبر كرد، البته به خواست خدا، و با اطمينان خاطر وارد مسجد الحرام خواهيد شد در حالى كه سرها را تراشيده و ناخن‏ها را گرفته‏ايد. 

و در مورد شجره ملعونه كه از نظر مفسران، حكومت هشتاد ساله بنى اميه است چنين مى‏فرمايد : (و ما جعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرآن و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا) (اسراء/60) : ما خوابى را كه به تو نشان داديم، و شجره ملعونه در قرآن را، جز مايه آزمايش انسانها قرار نداديم، و آنان را بيم مى‏دهيم ولى چيزى جز طغيان بزرگ نتيجه نمى‏دهد. 

و در هر حال نزول وحى بر پيامبر در عالم رؤيا بسيار كم بوده است، بنابراين يك چنين فرق ميان نبى و رسول كه مصاديق لفظ نخست را به دو مورد منحصر مى‏كند، صحيح نخواهد بود. 

ه: هر يك از رسالت و نبوت به جنبه خاصى از پيامبران نظر دارد تا اينجا با نظريه‏هايى كه در بيان تفاوت رسول و نبى گفته شده بود آشنا شديم و همان گونه كه ملاحظه شد، هيچ يك از اين اقوال، دليل استوارى نداشته و قابل قبول نيست، ولى در اين جا نظريه ديگرى هست كه مى‏توان تفاوت نبوت و رسالت را بر اساس آن توجيه كرد و آن اينكه: 

نبى و رسول (رسولى كه از جانب خدا مبعوث گردد) هر يك بر شخص واحدى اطلاق مى‏شوند، و غالبا ميان اين دو، مگر در موارد اندك تساوى حاكم است، ولى توصيف اشخاص به نبوت به خاطر ملاكى خواهد بود، و توصيف آنان به رسالت، به خاطر ملاكى ديگر، زيرا نبى از نبأ به معنى خبر، مشتق است، و به كسى گفته مى‏شود كه از جهان بالا خبر را دريافت كند، خواه از طريق رؤيا، و خواه از طرق ديگر كه تفصيل آن در سوره شورى‏آمده است. 

و به ديگر سخن واقعيت «نبى» ، واقعيت «خبرگيرى» و خبردارى او است كه بتواند از عالم بالا گزارش دريافت كند و ميان او و جهان غيب ارتباطى برقرار شود و در قرآن به شخصى كه واجد اين حيثيت است نبى گفته مى‏شود. 

ولى از آنجا كه يك چنين انسان آگاه، مسئوليت ابلاغ پيامى و يا انجام عملى را بر عهده دارد از اين جهت چنين شخصى را رسول مى‏نامند و با توجه به اشتقاق نبى از نبأ و رسول از رسالت و با توجه به آنچه كه اهل لغت پيرامون اين دو كلمه گفته‏اند اين تفاوت روشن مى‏شود. 

بنابراين هر جا به يك انسان نبى گفته مى‏شود، ملاك اين استعمال همان آگاهى از غيب است، و هرگاه به انسان مطلع از غيب رسول گفته مى‏شود، جهت ابلاغ پيام و انجام مأموريت الهى در نظر گرفته مى‏شود. 

و به ديگر سخن نبى هر انسان گزارشگر و خبرگيرى نيست، بلكه گزارشگر اخبار مهم سماوى است كه از جانب خدا به او ابلاغ مى‏گردد.و همچنين رسول (رسولى كه در ارتباط با وحى تشريعى است نه رسول لغوى) آن انسان مطلع و آگاه از اخبار سماوى است كه مأمور است آنچه را دريافت كرده است، ابلاغ نمايد و جامه عمل بپوشاند، و در تمام موارد قرآن، آنجا كه لفظ نبى بكار رفته، نظر به جهت نخست بوده و آنجا كه لفظ رسول بكار رفته است نظر به جهت دوم‏مى‏باشد . 

از اين جهت پيوسته كلمه «وحي» با واژه نبى و نبيين همراه بوده است چنان كه مى‏فرمايد : (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان و آتينا داود زبورا) (نساء/163) . 

: ما به تو وحى كرديم همچنانكه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم و نيز به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب، و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم، و به داود، زبور را داديم. 

آرى اگر در مواردى كلمه وحى با واژه رسول بكار رفته است به خاطر نكته ديگرى است كه از اين اصل عدول شده است، چنان كه مى‏فرمايد: (و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحي اليه انه لا اله الا انا فاعبدون) (انبياء/25) : ما پيش از تو رسولى را نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه جز من خدائى نيست، مرا پرستش كنيد. 

علت عدول از كلمه نبى به رسول در اين آيه جمله و ما ارسلنا است، و اگر به جاى آن كلمه و ما اوحينا من قبلك به كار مى‏برد، حتما به جاى رسول، كلمه نبى را استعمال مى‏كرد. 

و همچنين در مواردى كه شخص طرف وحى را بر انجام كارى و تبليغ سخنى مأمور مى‏سازد از كلمه رسول بهره مى‏گيرد، نه از كلمه نبى، و اين خود، گواه بر اين است كه رسول و نبى ناظر به دو گروه و دو صنف از پيامبران نيست، بلكه از نظر قرآن، گروه واحدى است داراى دو حيثيت كه از جهتى نبى و از جهت ديگر رسول ناميده مى‏شوند.مثلا مى‏فرمايد: (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك) (مائده/67) : اى پيام رسان آنچه كه از پروردگارت به سوى تو فرود آمده است ابلاغ كن.و نيز مى‏فرمايد: (قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلامازكيا) (مريم/19) : گفت من فرستاده پروردگار تو هستم تا به تو فرزند پاكيزه‏اى ببخشم. 

همچنان كه ملاحظه مى‏شود در هر دو آيه، كلمه رسول بكار برده است، چيزى كه هست در آيه نخست، وظيفه او ابلاغ پيام و در آيه دوم انجام كارى است. 

باز گواه روشن بر اين مدعا اين است كه آنجا كه خدا وظيفه پيامبران الهى را تحديد و تعيين مى‏كند و مى‏گويد شما جز ابلاغ سخن و پيام، تكليف ديگرى نداريد در همه مو