ارد كلمه رسول بكار مى‏برد، و لفظ ابلاغ را با لفظ رسول همراه مى‏سازد و ما در اين قسمت نمونه‏هائى از اين آيات را مطرح مى‏كنيم: 

1ـ (فهل على الرسول الا البلاغ المبين) (نحل/35) : آيا بر پيامبر جز ابلاغ روشن تكليف ديگرى هست. 

2ـ (و ما على الرسول الا البلاغ المبين) (عنكبوت/18) : بر پيامبر غير از ابلاغ روشن رسالت، تكليف ديگرى نيست. 

3ـ (فان توليتم فانما على رسولنا البلاغ المبين) (تغابن/12) : اگر اعراض نمائيد، بر رسول ما جز ابلاغ روشن، تكليف ديگرى نيست. 

4ـ (الا بلاغا من الله و رسالاته و من يعص الله و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها ابدا) (جن/23) : بگو من از جانب پروردگار خود وظيفه‏اى ندارم جز ابلاغ پيامهاى او و هر كس با خدا و رسول او مخالفت كند براى او آتش دوزخ است و در آن جاودانه خواهد بود . 

5ـ (الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه) (احزاب/39) : آنان كه پيامهاى خدا را ابلاغ مى‏كنند و از او مى‏ترسند. 

6ـ (ابلغكم رسالات ربي و انصح لكم) (اعراف/62) : من رسالتهاى پروردگار خود را ابلاغ مى‏كنم و خير خواه شما هستم. ـ (انما العلم عند الله و ابلغكم ما ارسلت به) (احقاف/23) : بگو علم نزد خدا است، و آنچه را كه براى بيان آن مبعوث شده‏ام ابلاغ مى‏كنم. 

8ـ (يا بني اسرائيل اني رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدي من التوراة) (صف/6) : اى بنى اسرائيل، من پيام رسان خدا به سوى شما و تصديق كننده توراتى كه پيش از من فرستاده شده است مى‏باشم. 

اين آيات و آيات ديگر كه در آنها لفظ نبى و رسول آمده است بر اين حقيقت دلالت دارند كه ملاك اتصاف به نبوت و اطلاق لفظ نبى همان ارتباط پيامبران با مقام ربوبى است و ملاك بكار بردن لفظ رسول و توصيف آنان به اين وصف، همان عهده‏دار بودن آنان نسبت به ابلاغ دستورات الهى مى‏باشد. 

و اگر در مواردى كه ضابطه ايجاب كرد لفظ نبى بكار رود اين ضابطه رعايت نگرديده است، به خاطر نكته‏اى است كه اين عدول را ايجاب كرده است.و گرنه اين دو واژه داراى دو مفهوم مى‏باشند، و يكى (نبوت) مقدم بر ديگرى (رسالت) است. 

و از اين جا روشن مى‏شود كه هرگز نمى‏توان اين دو لفظ را از نظر مفهوم مترادف خواند بلكه دو مفهوم مختلف دارند. 

اما از نظر مصداق و مقام انطباق، غالبا ميان آن دو تساوى است، يعنى هر نبى و پيامبر (كه به او از عالم بالا وحى مى‏شد) رسول بوده، يعنى وظيفه‏اى را بر عهده داشته است كه پيامى را برساند، و يا عملى را انجام دهد همچنان كه هر رسولى (رسالت انسان از جانب خدا)، نبى و طرف وحى مى‏باشد، ولى از طرف اول يك حكم غالبى است يعنى اكثريت قريب به اتفاق انبياء كه طرف وحى بوده‏اند، رسالتى را بر عهده داشته‏اند، اگر چه در موارد اندكى نبوت او مخصوص خود او بوده و از خود او تجاوز نمى‏كرده است ـ چنان كه در برخى از روايات واردشده است كه نبوت برخى از پيامبران بنى اسرائيل از خود تجاوز نكرده و نسبت به ديگران ماموريتى نداشته‏اند. 

آرى بحث ما در مقام نسبت سنجى ميان نبى و انسان رسولى است كه از جانب خدا مأموريت ابلاغ پيام و يا انجام كارى داشته باشد، و اگر از اين نكته صرف نظر كنيم، گاهى قرآن كلمه رسول را درباره فرشته بكار مى‏برد و مى‏فرمايد: (انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا) (مريم/19) : من فرستاده پروردگار تو هستم تا اينكه فرزندى را به تو ببخشم. 

و باز مى‏فرمايد: (حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا) (انعام/61) آنگاه كه مرگ يكى از شما فرارسد فرستادگان ما جان او را مى‏گيرند. 

همچنانكه گاهى كلمه رسول را در فردى به كار مى‏برد كه از جانب بشر معمولى، مأموريتى را بر عهده داشته باشد.چنان كه در سوره يوسف مى‏خوانيم: (فلما جاءه الرسول قال ارجع الى ربك) (يوسف/50) : وقتى فرستاده پادشاه، در زندان پيش يوسف آمد، يوسف به او گفت به نزد صاحب خود برگرد و داستان زنانى را كه دستان خود را بريدند بررسى كن. 

با توجه به دو نوع استعمال واژه رسول، هرگز نمى‏توان گفت ميان نبى و رسول، تساوى حاكم است بلكه قطعا، رسول به اعتبار اينكه مصاديق بيشترى نسبت به نبى دارد مفهوم گسترده‏ترى نيز دارد.و در حقيقت آن سخن معروف كه مى‏گويند: ميان نبى و رسول از نسبت‏هاى چهارگانه، عموم و خصوص مطلق است صحيح به نظر مى‏رسد.زيرا هر نبى و پيامبرى (منهاى پيامبرى كه اختصاص به‏خود داشته است) رسول است، در حالى كه برخى از رسولان مانند فرشتگان و افراد عادى كه از جانب افراد ديگر اعزام مى‏شوند رسولند، ولى نبى نيستند. 

تفاوت پيامبران و نوابغ
نوابغ افرادى هستند كه نيروى فكرو تعقل و حسابگرى قوى دارند، يعنى از راه حواس خود با اشياء تماس مى‏گيرند وبا نيروى حسابگر عقل خود بر روى فراورده‏هاى ذهنى خود كار مى‏كنند و به نتيجه مى‏رسند و احيانا خطا مى‏كنند.پيامبران‏الهى علاوه بر برخوردارى از نيروى خرد و انديشه و حسابگريهاى ذهنى، به نيروى ديگرى به نام وحى مجهزند و نوابغ از اين نيروبى‏بهره‏اند و به همين جهت به هيچ وجه نتوان پيامبران را با نوابغ مقايسه كرد، زيرا مقايسه هنگامى صحيح است كه كار هردو گروه از يك نوع و از يك سنخ باشد، اما از آنجا كه از دو نوع و دو سنخ است مقايسه غلط است.مثلا صحيح است كه قوه بينايى ويا قوه شنوايى و يا قوه فكر دو نفر را با هم مقايسه كنيم، اما صحيح نيست كه قوه بينايى يك نفر را با قوه شنوايى يك‏نفر ديگر مقايسه كنيم و بگوييم كداميك قوى‏تر است.نبوغ نوابغ مربوط است به نيروى تفكر و انديشه بشرى، و فوق‏العادگى پيامبران مربوط است به نيروى ديگرى به نام وحى و اتصال به مبدا هستى، و لهذا قياس گرفتن آنها با يكديگر غلط است.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 2 صفحه 162 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:223.txt">كدامين پيامبر اولى العزم است </a><a class="text" href="w:text:224.txt">پيامبران صاحب شريعت  </a></body></html>
كدامين پيامبر اولى العزم است
مقدمه: پيامبران بر دو دسته‏اند: پيامبران اولوالعزم و پيامبران غير اولوالعزم علامه طباطبايى(ره) با استفاده از آيه شريفه «فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل...» مطالبى درباره انبياء اولوالعزم بيان داشته است كه تقديم مى‏گردد. 

"فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و لا تستعجل لهم..." 

اين آيه تفريع و نتيجه‏گيرى از حقانيت معاد است كه هم حجت عقلى بر آن دلالت‏دارد، و هم خداى سبحان از آن خبر داده، و شك و ترديد را از آن نفى كرده است. 

و معنايش اين است كه: تو در برابر انكار اين كفار صبر كن، و از اينكه به معاد ايمان‏نمى‏آورند حوصله به خرج ده، همان طور كه رسولان اولوا العزم چنين كردند و در طلب عذاب‏براى آنان عجله مكن كه به زودى آن روز را با عذابهايى كه دارد ديدار خواهند كرد، چون روزقيامت‏خيلى دور نيست، هر چند كه اينان آن را دور مى‏پندارند. 

"كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار" - اين آيه نزديكى قيامت را به‏ايشان و به زندگى دنيايشان بيان مى‏كند چون وقتى آن روز را مشاهده مى‏كنند و وعده‏هايى راكه خدا از آن روز داده مى‏بي