ل زندگى امروز كه به هزاران هزار رسيده و همه در همين امروز ساخته مى‏شود كمتر وسيله‏اى ديده مى‏شود كه ذاتش از ذات روز اولش تغيير نكرده باشد. 

مع ذلك به خاطر اينكه خاصيت روز اول را دارد نام روز اول را بر آن اطلاق مى‏كنيم، (يخچال را كه در روز اول عبارت بود از ميدانى وسيع براى يخ شدن آب، و چاله‏اى عميق براى ذخيره كردن آن يخ، امروز به چيزى اطلاق مى‏كنيم كه نه ميدان دارد و نه چاله) و در لغات و اسامى هر زبانى از انتقالات قسم اول، نمونه‏هاى زيادى ديده مى‏شود، و انتقالات قسم اول اين بود كه لفظى كه در آغاز وضع شده بود براى معنايى محسوس در آخر به معنايى معقول و غير محسوس درآمده باشد، چيزى كه هست مردى جستجوگر مى‏خواهد تا آمارى از اينگونه لغات بگيرد . 

پس معلوم شد كه استعمال لفظ"كلام"و لفظ"قول"در موارد غير بشرى استعمالى حقيقى است، و هيچ مجازى در كار نيست، براى اينكه غرض از كلام و قول كه همان تفهيم ديگران است در كلام خدا با انبيا و ملائكه و جن، و در كلام ملائكه و جن با يكديگر موجود است، هر چند كه لوازم انسانى آن يعنى داشتن ريه و دهان و حنجره و صدا در آن موارد نباشد. 

بنا بر اين، از همه بيانات قبلى، معلوم شد كه اطلاق كلام و قول در مورد خداى تعالى اطلاقى است كه از امرى حقيقى و واقعى حكايت مى‏كند، قولش مى‏فهماند كه واقعا خدا گفتارى داشته، و كلامش حكايت مى‏كند از اينكه خداى تعالى به راستى تكلمى كرده و سخنى گفته است. 

و نيز معلوم شد كه كلام و قول خدا مرتبه‏اى از مراتب معناى حقيقى اين دو كلمه است، هر چند كه از نظر مصداق با مصداقى كه معهود بين ما انسانها است اختلاف داشته باشد، و اين مطلب اختصاصى به دو لفظ"كلام"و"قول"ندارد، همه الفاظى كه هم در خدا استعمال مى‏شود و هم در ما، از قبيل: "حيات"، "علم"، "اراده"، "اعطاء"، "سميع"و"بصير"همينطور هستند، چون معناى همه اين الفاظ در بشر مستلزم جسمانيت است، اگر ما مى‏بينيم براى اين است كه دو چشم داريم، و اگر مى‏شنويم براى اين است كه دو گوش داريم و...و ليكن اين معانى در خدا هست، ولى لوازم امكانى آن در ساحت مقدس او نيست. 

اين را هم بايد دانست كه آنجا هم كه لفظ"قول"در معناى رفع درجات است، و فرموده: "درجه بعضى را از درجه بعضى ديگر بالاتر برده"از آن جهت كه مشتمل است بر يك امرى حقيقى و واقعيتى غير اعتبارى، همان بگومگو و مطالبى كه در قول خدا داشتيم، در اينجا نيز مى‏آيد، و بيشتر علمائى كه كارشان بحث در اطراف معارف دينى است، خيال كرده‏اند اينگونه بيانات از يك امر اعتبارى و معناى وهمى خبر مى‏دهند، نظير همان امور اعتبارى و وهمى‏اى كه در بين ما اهل اجتماع هست، پيش خود يكى را رئيس و زعيم اعتبار نموده و ديگران را مرئوس او قرار داده و يا يكى را بر ديگران برترى و تقدم و صدارت مى‏دهيم، و از اين قبيل عناوين اعتبارى . 

و در نتيجه ادامه اين خيال، كارشان به آنجا كشيده شده است، كه آنچه از حقائق اخروى است را هم با آن عناوين وهمى مرتبط دانسته، و گفته‏اند: بهشت و دوزخ و سؤال و حساب و ساير جزئيات معاد، نيز مترتب بر همين امور اعتبارى است، و به عبارتى ديگر رابطه ميان مقامات معنوى نامبرده و نتايجى كه مترتب بر آن مى‏شود، خود يك رابطه‏اى است اعتبارى و قراردادى . 

و چون به اينجا رسيدند، به حكم اضطرار مجبور شدند بگويند: جاعل و برقرار كننده اين روابط، خداى تعالى است، و خدا خود محكوم به اين آراى اعتبارى است كه از يك شعور و همى ناشى مى‏شود، عينا مانند انسان در عالم ماده كه عالم حركت و استكمال است، و به همين جهت مى‏بينيد كه حاضر نيستند انبيا و اوليا را داراى كمالاتى حقيقى و معنوى بدانند، و به زحمت، همه عباراتى را كه در كتاب و سنت ظهور در اين كلمات حقيقى دارد به نحوى از اعتبارات تاويل مى‏كنند 

پى‏نوشت‏ها: 

1) خدا با موسى به نوعى تكلم كرد."سوره نساء، آيه 163" 

2) بعضى از انبياء كسى است كه خدا با او تكلم كرد. 

3) كسى چنين شايستگى ندارد كه خداوند با او تكلم كند، مگر بطور وحى و يا از پس پرده و يا اينكه رسولى بفرستد و به اذن خود هر چه مى‏خواهد به او وحى كند."سوره شورى، آيه 51" 

4) خدا به هيچ چيزى قياس و تشبيه نمى‏شود."سوره شورا، آيه 11" 

5) سوره شورا، آيه 51

6) سوره اعراف، آيه 142

7) سوره مريم، آيه 9

8) سوره بقره، آيه 243

9) سوره انعام، آيه 151

10) سوره طه، آيه 50

11) سوره توبه، آيه 119

12) سوره نساء، آيه 171

13) سوره توبه، آيه 41

14) سوره انعام، آيه 115

15) سوره لقمان، آيه 27

16) سوره طه، آيه 117

17) سوره بقره، آيه 30

18) سوره ص، آيه 71

19) سوره ص، آيه 75

20) سوره فصلت، آيه 11

21) سوره انبياء، آيه 69

22) سوره هود، آيه 44

23) سوره يس، آيه 82

24) سوره مريم، آيه 35

25) سوره نمل، آيه 18

26) سوره نمل، آيه 22

27) سوره نحل، آيه 68

28) سوره نساء، آيه 162

29) سوره شمس، آيه 8

30) سوره تحريم، آيه 3

31) سوره انعام، آيه 57

32) سوره ص، آيه 80

33) سوره نساء، آيه 163

حقيقت كلام خداوند 
كتاب: ترجمه الميزان، ج 2، ص 496
نويسنده: علامه طباطبايى 
حكما گفته‏اند: آن عملى كه نام آن در نظر مردم گفتار و كلام است، عبارت است از اينكه صاحب كلام بخواهد معنائى را كه در دل دارد به ديگران بفهماند، و به اين منظور، لغت وضع مى‏كند، يعنى قبل از هر كار با ديگران قرار مى‏گذارد كه هر وقت من فلان صدا را از دهان بيرون آوردم، بدان كه منظورم فلان چيز است، (و به همين جهت است كه در تمامى جوامع بشرى لغات و واژه‏هائى معين شده كه هر لغت آن از معنائى حكايت مى‏كند)، و چون آن صدا به گوش طرف مقابل و يا هر شنونده‏اى رسيد، معنائى كه طبق قرارداد قبلى براى آن لغت معين كرده بودند، به ذهن او وارد مى‏شود، و در نتيجه، گوينده و شنونده هر دو به يك معنا متوجه مى‏شوند، و غرض از تكلم كه همان تفهيم و تفهم است، حاصل مى‏گردد، و گفته‏اند غرض نهائى از كلام و حقيقت آن همين است كه فهم و ذهن كسى به معنائى آشنا شود كه تا كنون آشناى به آن نبود، و اما بقيه خصوصيات و اينكه مثلا تفهيم كننده، انسانى باشد، و دستگاه تنفس داشته باشد، و با نفس صدايى در حنجره خود پديد آورد، و آن صدا را در فضاى دهان و به وسيله زبان، شكل دهد، و با تركيب چند صدا، كلمه‏اى بسازد، كه قبلا با همه شنوندگان قرار گذاشته بود كه اين صدا علامت فلان معنا است، و اينكه شنونده، دستگاه شنوائى داشته باشد، دستگاهى كه صدا را در شرايطى معين بشنود يعنى در صورتى كه ارتعاش صدا در ثانيه فلان مقدار باشد، نه كمتر و نه بيشتر، همه اين خصوصيات مربوط به مصداق و مورد تكلم بشرى است، نه اينكه همه آنها در تحقق حقيقت كلام دخالت داشته باشند، و تفهيم‏هاى ديگر كلام نباشد . 

پس در حقيقت كلام مصاديقى دارد، يكى از آنها، همان بود كه گفتيم، مصداق ديگرش اشاره است، مثل اينكه با دست به كسى اشاره كنى كه بنشين، و يا بيا، و يا اشاره كنى كه نرو، و يا نگو، براى اينكه اين حركت هم وسيله‏اى براى تفهيم و مصداقى براى حقيقت كلام است، و همچنين موجودات خارجى كه هر يك معلول علتى است، با هست