بران در تاريخ همواره منفى بوده است.

معمولا متظاهران به روشنفكرى‏اينچنين اظهار نظر مى‏كنند.

ب.گروهى ديگر به نحوى ديگر نقش ارباب اديان‏را منفى معرفى مى‏كنند.

اينان بر عكس گروه اول براى ارباب اديان جهتگيرى دنياگرايانه قائل‏اند و جهتگيرى معنوى آنان را فريبى و پوششى بر روى اين جهتگيرى مى‏دانند و مدعى هستند اين‏جهتگيرى دنيا گرايانه همواره در جهت‏حفظ وضع موجود و به سود طبقه زبردست و عليه طبقه زيردست و در جهت مبارزه‏با تكامل جامعه بوده است.مدعى هستند كه تاريخ مانند هر پديده ديگر حركت ديالكتيكى دارد، يعنى حركت ناشى از تضاددرونى.با پيدايش مالكيت، جامعه به دو طبقه متخاصم تقسيم شد: طبقه حاكم و بهره‏كش، و ديگر طبقه محروم و بهره‏ده.طبقه‏حاكم هميشه طرفدار حفظ وضع موجود براى حفظ امتيازات خود بوده است و على رغم تكامل جبرى ابزار توليد مى‏خواهدجامعه را در يك حال نگه دارد، اما طبقه محكوم، هماهنگ با تكامل ابزار توليد، مى‏خواهد وضع موجود را واژگون سازدو وضع كاملترى جانشين آن سازد.طبقه حاكم در سه چهره مختلف نقش خود را ايفا كرده است: دين، دولت، ثروت، به عبارت ديگر: عامل زور، عامل زر، عامل فريب.نقش ارباب‏اديان، اغفال و فريب به سود ستمگران و استثمارگران بوده است.آخرتگرايى ارباب اديان، واقعى نبوده، فريبى بوده بر چهره دنياگرايى‏آنان براى تسخير وجدان طبقه محروم و انقلابى و پيشرو.پس نقش تاريخى ارباب اديان از آن جهت منفى بوده كه همواره‏در جناح طبقه كهنه‏گرا و محافظه كار و طرفدار حفظ وضع موجود - يعنى صاحبان زر و زور - بوده است.

تز ماركسيسم درتوجيه تاريخ همين است.از نظر ماركسيسم سه عامل دين و دولت و ثروت،همزاد اصل مالكيت و در طول تاريخ عوامل ضد خلقى بوده‏اند.

ج.بعضى ديگر تاريخ را به نوعى‏ديگر و بر ضد نظريه بالا تفسير مى‏كنند و در عين حال نقش دين‏و مذهب و مظاهر آن يعنى پيامبران را منفى مى‏دانند.اينان مدعى هستندقانون تكامل طبيعت و تكامل تاريخ بر اساس غلبه اقويا و حذف ضعفاست،

صفحه : 171
نيرومندان عامل پيشرفت تاريخ و ضعيفان عامل‏توقف و انحطاط بوده و هستند، دين و مذهب اختراع ضعفا براى ترمز اقوياست، ارباب اديان مفاهيم عدل، آزادى،راستى، درستى، انصاف، محبت، ترحم، تعاون...را، به عبارت ديگر اخلاق بردگى را به سود ضعفا يعنى طبقه منحط و ضد تكامل و به زيان‏طبقه اقويا يعنى طبقه پيشرو و عامل تكامل اختراع كردند و وجدان اقويا را تحت تاثير قرار دادند و مانع حذف و از بين‏رفتن ضعفا و اصلاح و بهبود نژاد بشر و پيدايش ابر مردها گشتند.لهذا نقش مذهب و پيامبران كه مظهر اين نيروبوده‏اند، از آن جهت كه طرفدار «اخلاق بردگى‏» و بر ضد «اخلاق خواجگى‏» - كه عامل تكامل تاريخ، و جامعه است - بوده‏اند، منفى بوده است.

«نيچه‏» فيلسوف ماترياليست و معروف‏آلمان طرفدار اين نظريه است.

د.از سه گروه بالا كه بگذريم، گروههاى ديگر،حتى منكران اديان، نقش پيامبران را در گذشته مثبت و مفيد و در جهت تكامل تاريخ مى‏دانند.اين گروهها از طرفى به محتواى‏تعليمات اخلاقى و اجتماعى پيامبران و از طرف ديگر به واقعيتهاى عينى تاريخى توجه كرده‏اند و به اين نتيجه‏رسيده‏اند كه پيامبران در گذشته اساسى‏ترين نقشها را در اصلاح و بهبود و پيشرفت جوامع داشته‏اند.تمدن بشر، دو جنبه دارد:مادى و معنوى.جنبه مادى تمدن جنبه فنى و صنعتى آن است كه دوره به دوره تكامل يافته تا به امروز رسيده است، جنبه‏معنوى تمدن مربوط به روابط انسانى انسانهاست.جنبه معنوى تمدن مرهون تعليمات پيامبران است و در پرتو جنبه‏معنوى تمدن است كه جنبه‏هاى مادى آن نيز مجال رشد مى‏يابد.عليهذا نقش پيامبران در تكامل جنبه معنوى‏تمدن به طور مستقيم است و در تكامل جنبه مادى به صورت غير مستقيم.

از نظر اين گروهها در نقش مثبت تعليمات پيامبران‏در گذشته سخنى نيست، منتها بعضى از اين گروهها نقش مثبت اين تعليمات را منحصر به گذشته مى‏دانند و امروز دوره‏اين گونه تعليمات را منقضى مى‏شمارند و مدعى هستند كه با پيشرفت علوم، تعليمات دينى نقش خود را از دست داده ودر آينده بيشتر از دست‏خواهد داد، ولى بعضى ديگر مدعى هستند كه نقش ايمان و ايدئولوژى مذهبى نقشى است كه هرگز پيشرفتهاى‏علمى جايگزين آن نخواهد شد، همچنانكه مكاتب فلسفى نيز نتوانسته‏اندجايگزين آن گردند.در ميان نقشهاى مختلفى كه پيامبران در گذشته

صفحه : 172
داشته‏اند احيانا مواردى‏پيدا مى‏شود كه تكامل شعور اجتماعى بشر موجب بى‏نيازى از پشتوانه‏تعليمات دينى است، ولى اساسى‏ترين نقشها همانهاست كه در گذشته بوده و درآينده به قوت خود باقى خواهد بود.اينك موارد تاثير تعليمات پيامبران در تكامل تاريخى:

1.تعليم و تربيت
تعليم و تربيت در گذشته انگيزه دينى و مذهبى‏داشته است.انگيزه مذهبى در گذشته يار و ياور معلمان و پدران و مادران بوده است.اين مورد از مواردى‏است كه تكامل شعور اجتماعى، نياز به انگيزه مذهبى را رفع كرده است.

2.استوارساختن ميثاقها و پيمانها
زندگى اجتماعى بشر بر اساس محترم‏شمردن پيمانها و ميثاقها و قراردادها و وفاى به عهدهاست.احترام‏به عهد و پيمان يكى از اركان جنبه انسانى تمدن بشرى است.اين‏نقش را همواره مذهب بر عهده داشته است و هنوز كه هنوز است جانشينى پيدا نكرده است. «ويل دورانت‏» با آنكه يك‏عنصر ضد مذهب است، در كتاب درسهاى تاريخ به اين حقيقت اعتراف مى‏كند و مى‏گويد: «مذهب...به مدد شعائر خود ميثاقهاى بشرى رابه صورت روابط با مهابت انسان و خدا در آورد و از اين راه استحكام و ثبات به وجود آورده است.»(1) مذهب به طور كلى پشتوانه محكم ارزشهاى اخلاقى و انسانى بوده است.

ارزشهاى اخلاقى منهاى مذهب در حكم اسكناس بدون پشتوانه است كه‏زود بى‏اعتبارى‏اش روشن مى‏شود.

.............................................................. 1.درسهاى تاريخ/ص 55.


صفحه : 173
3.آزادى از اسارتهاى اجتماعى
نقش پيامبران درمبارزه با استبدادها و اختناقها و درگيرى با مظاهر طغيان، از اساسى‏ترين‏نقشهاست.قرآن بر اين نقش پيامبران تاكيد فراوان دارد: اولا بپاداشتن‏عدل را به عنوان هدف بعثت و رسالت ذكر مى‏كند، ثانيا در داستانهاى خود درگيريهاى پيامبران را با مظاهر استبداد مكرريادآورى مى‏كند و در برخى آيات خود تصريح مى‏كند كه طبقه‏اى كه با پيامبران همواره در ستيز بوده‏اند، اين طبقه بوده‏اند.

سخن ماركس و پيروانش‏كه دين و دولت و ثروت سه چهره مختلف از طبقه حاكم و بر ضد طبقه‏محروم و مظلوم بوده‏اند، ياوه‏اى بيش نيست و بر ضدحقايق مسلم تاريخى است. «دكتر ارانى‏» در توجيه نظريه ماركس مى‏گويد: «مذهب همواره آلت دست طبقه مقتدر و هيات‏حاكمه جامعه است و براى مغلوب كردن طبقه زيردست همواره تسبيح و صليب‏با سرنيزه در يك صف حركت مى‏نمايند.»(1) براى قبول‏اين گونه توجيهات از تاريخ و اين گونه فلسفه تاريخها تنها يك راه وجود دارد: چشمها را 