م گذاشتن و واقعيات تاريخى را ناديده گرفتن.

على قهرمان تيغ و تسبيح است، هم مرد تيغ‏است و هم مرد تسبيح، اما براى مغلوب كردن كدام طبقه؟طبقه زيردست و محكوم يا طبقه زبردست و حاكم؟شعار على چيست؟شعار على «كوناللظالم خصما و للمظلوم عونا»(1) است.على در تمام عمر، دوست تيغ و تسبيح بود و دشمن طلا.تيغ او عليه خداوندان‏زر و زور به كار رفت.به قول «دكتر على الوردى‏» در كتاب مهزلة العقل البشرى على با شخصيت‏خود فلسفه ماركس را نقض كرده است.

از اين سخن ياوه‏تر سخن نيچه است -درست در جهت عكس نظريه ماركس -

.............................................................. 1.مجله «انترناسيوناليست‏» ، نقل از كتاب «اصول علم روح‏» دكتر ارانى. 1. «همواره دشمن ستمگر و ياور ستمديده‏باشيد.» (نهج البلاغه)بخش نامه‏ها، شماره 47(خطاب به امام حسن و امام حسين عليهما السلام).

صفحه : 174
كه چون يگانه طبقه پيشرو و تكامل بخش‏اجتماع زورداران‏اند و دين به حمايت ضعيفان برخاسته است، عامل توقف و انحطاط بوده است.گويى جامعه بشرى آنگاه درمسير تكامل با شتاب حركت مى‏كند كه قانون جنگل بر آن حكمفرما گردد. از نظر ماركس عامل تكامل، طبقه محروم‏اند وپيامبران بر ضد اين طبقه بوده‏اند و از نظر نيچه عامل تكامل، طبقه زورمندند و پيامبران بر ضد اين طبقه بوده‏اند.ماركس‏مى‏گويد دين اختراع اقويا و اغنياست و نيچه مى‏گويد دين اختراع ضعفا و محرومان است.اشتباه ماركس يكى در اين‏است كه تاريخ را صرفا بر اساس تضاد منافع طبقاتى توجيه كرده و جنبه انسانى تاريخ را ناديده گرفته است (1) ، و ديگر در اين است‏كه عامل تكامل را تنها و تنها طبقه محروم دانسته است، سوم در اين است كه پيامبران را در جناح طبقه حاكمه قرار داده‏است.اشتباه نيچه در اين است كه عامل زور را عامل تكامل تاريخ دانسته است، به اين معنى كه انسان برتر را مساوى با انسان قوى‏تر دانسته‏است و انسان قوى‏تر را يگانه عامل پيش برنده تاريخ (2) .

.............................................................. 1.رجوع شود به رساله قيام و انقلاب مهدى از ديدگاه‏فلسفه تاريخ از مؤلف و به بخش «جامعه و تاريخ‏» از همين سلسله بحثهاى جهان‏بينى. 2.ما در اينجا ناچاريم به همين اجمال در بحث «فلسفه‏تاريخ و نقش پيامبران در تكامل تاريخ‏» بسنده كنيم و تفصيل و تحقيق دقيق اين مطلب را بر عهده‏كتابى تحت عنوان فلسفه تاريخ از نظر فرهنگ اسلامى مى‏گذاريم كه يادداشتهايش آماده است.

پيامبران و تكامل انسانها
مقدمه: نقش پيامبران در تكامل انسانها امرى انكار ناپذير است تا جايى كه تكامل انسان بدون كمك و يارى و هدايت انبياء الهى ممكن نيست در اين مقاله به اين موضوع پرداخته شده و به اشكالى در اين زمينه جواب داده شده است. 

- راجع به مساله‏نبوت كه اصولا ما با چه ديدى به انسان و با چه ديدى به سرنوشت انسان‏نگاه كنيم و نبوت چرا لازم و ضرورى شده؟آيا ضرورى بوده يا نبوده؟يك ديداين است كه ما فكر كنيم انسان هم مثل موجودات ديگر، در هر حال در مرحله عالى‏ترى هست و هدف از اين زندگى در اين‏دنيا آنطور كه بعضى شواهد نشان مى‏دهد و بعضى‏ها هم معتقدند اين است كه انسان هم با گذشتن از يك مرحله‏اى از عمرو يا از تاريخ، هر دو - هم عمر يك فرد و هم عمر تاريخ - به يك مرحله عالى‏ترى برسد و عده‏اى از اينها براى زندگى بعدى‏كه ما «معاد» مى‏ناميم برگزيده بشوند، آنهايى كه شايد نوع جديدى باشند، حتى نوع برترى از انسان فعلى كه ما الآن مى‏شناسيم.براى‏اين كار لازم بوده كه از تجربيات و آزمايشات زيادى بيرون بيايند و انسان به نيروها، به ضعف و قدرت‏هايى هم‏مجهز است و ما به آن جنبه صد در صد طبيعى مى‏دهيم، منتها نه با نفى خدا، يعنى خداوند خواسته يك چنين سير تكاملى‏طى بشود و عده‏اى را برگزيده كه در جهان بعدى هم باشند، منتها اگر از نوع انسان غريزه را به آن قدرتش گرفته بجايش‏عقلى داده كه تشخيص بدهد.پس آنهايى كه بتوانند عقل را بهتر به كار بيندازند مسلم زندگى خود را تكامل مى‏دهند و يك‏زندگى عالى‏ترى انتخاب مى‏كنند، خواه ناخواه جزو برگزيده‏ها خواهند شد،

صفحه : 363
كسانى كه زندگى بعدى را هم مى‏توانند داشته باشند، وآنهايى كه عقل را به كار نيندازند جزو برگزيده‏ها نمى‏شوند و يا در نوع فعلى كه به نسبت نوع بعدى پست‏تر خواهدبود مى‏مانند.مساله تكامل را قبول كنيم.آن انواع پست‏تر در زندگى معمولى‏شان مانده‏اند، يك عده خاصى بوده‏اندكه توانسته‏اند به نوع عالى‏ترى برسند به علت استعدادهاى خاصى كه داشته‏اند.اگر با اين ديد نگاه كنيم، انسان هم [بجاى‏غريزه به شكلى كه در حيوانات است]عقل به او داده شده و بايد به حال خود رها باشد.اينجا ديگر قاعدتا نبايد احتياج‏به يك نيروى اضافى باشد(همه بر فرض است)، چون همه داراى عقل هستند بايد رها بشوند، آن كه واقعا اين عقل را به‏كار انداخته است، استعدادش را رشد داده، مى‏تواند درك حقايق بكند و راهش را تشخيص بدهد.همان طور كه آن موجودات پست‏ترفقط به كمك غريزه بهترين نوع زندگى را مى‏كنند از لحاظ شرايط خودشان، انسان هم به كمك عقل بتواند بهترين‏نوع زندگى خود را داشته باشد، به مرحله عالى برسد، منتها آنهايى كه استعداد بيشترى دارند به مرحله عالى مى‏رسند و جزوكسانى مى‏شوند كه مى‏توانند بعدا به يك نوع عالى‏ترى تبديل بشوند، آنهايى كه ندارند يا به كار نمى‏اندازند خواه ناخواه بايدبمانند.حالا اينجا چه لزومى داشته پيغمبرى بيايد ضمن اينكه انسان اين عقل را دارد كه راهش را تشخيص بدهد يعنى‏جبران كمبود غريزه‏اش شده، چرا بايد پيغمبرى بيايد كه راه نشان بدهد؟ اينجا بالنتيجه يا بايد بين كسانى كه عقلشان را به كارمى‏اندازند و كسانى كه نمى‏اندازند اختلافى حاصل نشود يا اين سير تكاملى به شكل طبيعى‏اش طى نشود.چرا يك‏عامل اضافى مرتب بيايد بخواهد هشدار بدهد؟ولى اگر قرار باشد اين عامل اضافى بيايد مساله عقل چقدر مى‏تواند مؤثر باشدبا توجه به تضادهاى نيروهايى كه در انسان هست، كه عده‏اى ممكن است اين عامل اضافى را درك كنند،عده‏اى نكنند، از راهنماييهاى پيغمبران استفاده بكنند يا نكنند...

جواب: آنچه كه در قسمت آخر فرموديد همان راه‏بود كه ما طى كرديم، منتها من خيلى مختصر و به اجمال عرض كردم. آمدن پيغمبران نه براى اين است كه نيروى عقل‏مردم راكد بشود يعنى جانشين عقل بشوند، بلكه بر عكس است، براى به كار انداختن عقل و براى آزاد ساختن عقول‏است و اين جزء نصوصى است كه در خود اسلام آمده.اولا شما در خود قرآن مى‏بينيد كه مساله‏لعلهم يعقلون، لعلكم تتفكرون واين چيزها هست كه اصلا بناى قرآن بر زنده كردن و بيدار كردن عقل و بر پاره كردن زنجيرهايى است كه‏عقل را در بند مى‏كشد از قبيل تقليدانا وجدنا ابائنا على امة و انا

صفحه : 364
على اثارهم مقتدون(1) كه‏من يك وقت در قرآن مطالعه كردم ديدم جزء مشتركات همه پيغمبران‏يكى همين است كه با اين حس تقليد مردم مبارزه كرده‏