اند.حرف ما اين است كه‏اگر پيغمبران نيامده بودند و رهبرى نكرده بودند، اصلا اين عقل در همان حد كودكى مانده بود و بشر به اين حد نرسيده بود.ماالآن بشر آزاد شده را داريم مى‏بينيم مى‏گوييم مى‏رود به كره ماه، خيال مى‏كنيم اگر پيغمبران هم در چند هزار سال‏پيش نيامده بودند بشر امروز مى‏رفت به كره ماه، در صورتى كه اين پيغمبران بودند كه آمدند و آمدند و زنجيرها را ازعقل بشر پاره كردند و پاره كردند و به او شخصيت دادند.آخر موجودى كه در مقابل ساخته خودش تعظيم‏مى‏كرده، آتش را پرستش مى‏كرده، خاك را پرستش مى‏كرده، سنگ را پرستش مى‏كرده(مى‏گويند هيچ موجودى در دنيا نيست‏الا اينكه مدتى خدايى كرده)وقتى پيغمبرانى مى‏آيند او را از عبادت هر چيزى جز خداى يگانه آزاد مى‏كنند و يك تكيه‏گاه ديگرى‏به او مى‏دهند تا اينكه تكيه گاهها را از او مى‏گيرند و به او مى‏گويندتو اشرف مخلوقات هستى‏و لقد كرمنا بنى ادم و حملناهم‏فى البر و البحر (2) ، اينها براى تو آفريده شده است، حتى مى‏گويد خورشيد و ماه و ستاره مسخرتوست و براى توست و تو اشرف مخلوقات هستى، آن وقت است كه اين بشر دست و پايش آزاد مى‏شود.

حضرت امير در باب فلسفه‏آمدن پيغمبران مى‏فرمايد: فبعث فيهم رسله و واتر اليهم‏انبياءه ليستادوهم ميثاق فطرته‏پيامبران را پشت‏سر هم فرستاد تا آن پيمانى راكه در فطرت مردم از آنها گرفته از ايشان بخواهند(خيلى تعبير عجيبى است!)يعنى آنها را بر جاده فطرت و طبيعتشان‏بيندازند، موانع فطرتشان را بر طرف كنندو يذكروهم منسى نعمته‏نعمتهايى كه به آنها داده و فراموش كرده‏اند به يادشان‏بياورند، بشناسانند به آنها كه تو چه هستى و چه نعمتهايى به تو داده‏ام، اين نعمتهايى كه تو خودت را در خدمت او قرار مى‏دهى،او در خدمت تو باشد. «و يثيروا لهم دفائن العقول‏» (3) .

(دفائن، گنج‏را مى‏گويند كه در زير خاك است، چون در زير خاك است و خاك رويش را گرفته‏آدم از رويش راه مى‏رود ولى نمى‏فهمد كه زير پايش گنج است. «اثاره‏»

.............................................................. 1.زخرف/23. 2.اسراء/70. 3.نهج البلاغه، خطبه 1.

صفحه : 365
برطرف كردن خاكهاست)تا خاكها را از روى‏گنجينه‏هاى عقلها بر دارند.

اين نيروى اضافى‏اى‏كه شما مى‏گوييد، نيامده كه حتى كمك باشد براى عقل، ما فوق كمك‏است براى عقل، تا چه رسد كه بگوييم‏آمده‏اند كه عقل را بگويند تو برو كار نداشته باش ما كار مى‏كنيم.

ما خواستيم عرض كنيم اگر ما باشيم واين ساختمان بشر، مى‏بينيم اين ساختمان بشر هم نياز دارد به رهبرى و هدايت(همان كه شما از آن تعبير مى‏كنيد كه عقلش را كمك‏كند)، و هم نياز دارد به اينكه آن غريزه منفعت جويى فردى او را رام كند يا به قول فرويد آن را تعالى بدهديعنى متوجه مسائل بالاترى بكند تا مصالح اجتماعى‏اش هم بر همين اساس تنظيم بشود.اما اينكه كسى بيايد بگويد چرا اصلابشر اينطور آفريده شد، چرا آنطور آفريده نشد، چرا به همه افراد نبوت داده نشد، اين چراها در متن خلقت اصلا صحيح نيست،يعنى خلقت روى يك نظام لا يتخلفى حركت مى‏كند كه اين نظام را نمى‏شود تغيير داد.اين هم كه من عرض كردم «نيازبه نبوت‏» - و هر كسى كه مى‏گويد - معنايش اين نيست كه چون بشر نيازمند است، خداوند خودش را مكلف دانست‏و بر خداوند واجب شد پيغمبران را خلق كند تا اين نقص خلقت برطرف بشود. آقاى مهندس بازرگان هميشه نقل مى‏كند از آقاى ابوالحسن خان فروغى(كه معلوم مى‏شود ابو الحسن خان فروغى هيچ اين چيزها را نمى‏فهميده)كه «بله، اينها براى خدا آيين‏نامه معين كرده‏اند» .صحبت آيين نامه نيست، صحبت اين است كه اگر ما مساله نياز را مطرح مى‏كنيم براى اين‏است كه در خلقت چنانچه چيزى مورد نياز نباشد اگر هم به وجود بيايد حذف مى‏شود، يعنى چيزى نمى‏تواند در خلقت باقى بماندالا اينكه با ساير نيازها هماهنگى داشته باشد و البته طرح خلقت طرح كاملى است(صحبت آيين نامه و تكليف و اين‏حرفها نيست)و هر چيزى را در جاى خودش[به وجود آورده است]يعنى اگر در خلقت نيازى باشد و استعداد و امكان پذيرشى‏باشد(ممكن است نياز باشد و امكان پذيرش نباشد)فيض خداوند مطلق است، افاضه مى‏كند.

پس مساله نياز را مى‏گوييم،به واسطه[اينكه]يك ركن از پيدايش[نبوت] است.ما نمى‏توانيم‏بگوييم چرا افراد بشر اينجور نيستند؟خلقت نظام منظمى دارد، هر موجودى‏در مرتبه خودش كه موجود شده نمى‏توانسته غير از اين باشد كه هست.

بشر در اين مرحله‏اى كه هست، با اين نيازهايش، باهمين نقصها و كمالهايش،

صفحه : 366
نمى‏تواند غير از اين باشد، نمى‏توانسته از اين‏ناقص‏تر باشد و نمى‏توانسته كاملتر باشد.من يك وقت ديگر عرض كردم: بهترين مثال در باب نظام خلقت مثال اعداد است.اين‏كه انسان فرض مى‏كند كه يك موجودى در مرتبه موجود ديگرى باشد، چرا اين آن نشد، چرا الاغ انسان نشد چرا انسان‏الاغ نشد، حتى چرا زيد عمرو نشد چرا عمرو زيد نشد، چرا ابوجهل پيغمبر نشد چرا پيغمبر ابوجهل نشد، درست مثل اين‏است كه بگوييم چرا 4، 5 نشد چرا 5، 4 نشد.اصلا 4 بودن 4 به همين است كه در اين جايى كه هست باشد، اگر 4 را از اينجا برداريم‏نه اين است كه 4 را ما 7 كرده‏ايم، اصلا آن 4 نيست، آن 7 است.7 را هم از جاى خودش برداريم بياوريم جاى 4، نه‏اين است كه جاى 7 را عوض كرده‏ايم ولى 7، 7 است، اصلا 7 جايش عوض بشود خودش خودش نيست.موجودات در اين عالم‏به اصطلاح فلاسفه مرتبه‏شان مقومشان است، يعنى هر موجودى در هر مرتبه‏اى كه وجود دارد[آن مرتبه]جزءذاتش است، اصلا محال است، فرض امر محال است[كه مرتبه آن عوض شود و آن موجود همان باشد].همين طور كه شما در حساب‏و هندسه اصلا فكر نمى‏كنيد كه بگوييد چرا 7، 8 نشد چرا 8، 7 نشد، در نظام خلقت هم اينطور است، اساسا اين چراها نمى‏آيد.من‏هم [كه]اين مساله نياز را عرض كردم، ديديد دنبالش نياوردم كه چون نياز اينچنين است [پس عدم ارسال پيامبران برخداوند قبيح است].البته بعضى متكلمين بودند كه اينطور مى‏گفتند: چون چنين نياز بود بر خداوند قبيح بود كه پيغمبران‏را نياورد، اگر خداوند پيغمبران را نمى‏فرستاد فقط كار زشتى را مرتكب شده بود.نه، اگر نياز بود و استعداد هم بود،هم نياز بود هم امكان افاضه فيض، قطعا مى‏شود.اگر نياز نباشد يك موجودى است كه در خلقت باقى نمى‏ماند،مثل انگشت اضافى است كه خود طبيعت‏حذفش مى‏كند.خلقت، امرى را كه مورد نياز نباشد و باساير امور تلازم نداشته باشد [فرضا]هم وجود پيدا كند حذف و طرد مى‏كند.

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 362 
نقش پيامبران 

کتاب: مجموعه آثار ج 2 ص 171

نويسنده: استاد مرتضي مطهري 

در ميان نقشهاى مختلفى كه پيامبران در گذشته  داشته‏اند احيانا مواردى پيدا مى‏شود كه تكامل شعور اجتماعى بشر موجب بى‏نيازى از پشتوانه تعليمات دينى است، ولى اساسى‏ترين نقشها همانهاست كه در گذشته بوده و در آينده به قوت خود باقى خواهد بود.اينك موارد