ات و داراى آثار وجوديه خارجى، هيچ حرفى نيست، و اين انسان 

از ناحيه علل فياضه كه به هر موجودى قابليتى براى رسيدن به كمالش مى‏دهد داراى چنين 

قابليتى هست كه به آخرين مرحله كمال وجوديش برسد، و اين معنا را هم تجربه اثبات كرده و 

هم برهان. 

و چون چنين است پس بر خدائى كه واجب الوجود و تام الافاضه است، واجب است 

براى هر نفسى كه استعداد رسيدن به كمالى را دارد افاضه‏اى كند، و شرايطى فراهم آورد، تا 

آن نفس به كمال خود برسد، و آنچه بالقوه دارد بالفعل شود، و اين كمال هر چه مى‏خواهد 

باشد، البته اگر نفس داراى صفات پسنديده‏اى باشد اين كمال سعادت خواهد بود، و اگر داراى 

رذائلى و هياتى نازيبا بود، البته اين كمال كمال در شقاوت خواهد بود. 

و از آنجائى كه اين ملكات و اين صورتها كه براى نفس پيدا مى‏شود از راه افعال 

اختياريه او، و افعال اختياريه او هم از راه اعتقاد به درستى و نادرستى، و خوف از نادرستى، و 

رجاء به درستى، و رغبت به منافع، و ترس از ضررها منشا مى‏گيرد لا جرم آن افاضه خدائى لازم 

است متوجه به دعوت دينى شود، و خداى تعالى از راه دعوتهاى دينى و بشارت و انذار و 

تخويف و تطميع، بشر را به اعمال صالح وادار و از اعمال زشت دور بدارد، تا اين دعوتهاى 

دينى مايه شفاى مؤمنين گشته، سعادتشان بوسيله آن به كمال برسد، و از سوى ديگر مايه 

خسارت ستمگران گشته، شقاوت آنان هم تكميل گردد، و چون دعوت احتياج به داعى دارد تا 

متعهد و مسؤول اين دعوت شود، لا جرم بايد انبيائى برگزيند، اينجاست كه بحث فلسفى ما به 

مساله نبوت عامه منتهى مى‏گردد. 

حال ممكن است بگوئى: در اين دعوت همان عقل خود انسانها كه پيغمبر باطنى 

ايشان است كافى است، چون عقل هم مى‏گويد انسان در اعتقاد و عمل بايد راه حق را پيروى 

كند، و طريق فضيلت و تقوا را پيش گيرد، ديگر چه احتياجى به انبيا هست، چه رسد به اينكه 

مساله نبوت سر از فلسفه در آورد. 

در پاسخ مى‏گوئيم: آن عقلى كه انسان را به حق دعوت مى‏كند عقل عملى است، كه 

به حسن و قبح حكم مى‏كند، و براى ما مشخص مى‏كند چه عملى حسن و نيكو، و چه عملى 

قبيح و زشت است، نه عقل نظرى كه وظيفه‏اش تشخيص حقيقت هر چيز است، و بيانش در 

سابق گذشت و عقل عملى مقدمات حكم خود را از احساسات باطنى مى‏گيرد، كه در هر 

انسانى در آغاز وجودش بالفعل موجود است.و احتياج به اينكه فعليت پيدا كند ندارد، و اين 

احساسات همان قواى شهويه و غصبيه است، و اما قوه ناطقه قدسيه در آغاز وجود انسان بالقوه 

است، و هيچ فعليتى ندارد، و ما در سابق هم گفتيم: كه اين احساسات فطرى خودش عامل 

اختلاف است. 

و خلاصه كلام اينكه آن عقل عملى كه گفتيم مقدمات خود را از احساسات مى‏گيرد، 

و بالفعل در انسان موجود است نمى‏تواند و نمى‏گذارد كه عقل بالقوه انسان مبدل به بالفعل 

گردد، همچنانكه ما وضع انسانها را به چشم خود مى‏بينيم كه هر قوم و يا فردى كه تربيت 

صالح نديده باشد، به زودى به سوى توحش و بربريت متمايل مى‏شود، با اينكه همه انسانهاى 

وحشى، هم عقل دارند، و هم فطرتشان عليه آنان حكم مى‏كند، ولى مى‏بينيم كه هيچ كارى 

صورت نمى‏دهند، پس ناگزير بايد بپذيريم كه ما ابناء بشر هرگز از نبوت بى‏نياز نيستيم، چون 

نبى كسى است كه از ناحيه خدا مؤيد شده، و عقل خود ما نيز نبوتش را تاييد كرده باشد. 

نقش نبوت در كمال يابى انسان 
كتاب: ترجمه الميزان، ج ، ص 220
نويسنده: علامه طباطبايى 
مساله نبوت عامه از اين نظر كه خود يك نحوه تبليغ احكام و قوانين تشريع شده است و قوانين تشريع شده امورى است اعتبارى نه حقايقى خارجى، هر چند مساله‏اى است مربوط به علم كلام نه علم فلسفه كه از حقايق خارجى و عينى بحث مى‏كند، و كارى به امور اعتبارى ندارد. 

و ليكن از يك نقطه نظر ديگر مساله فلسفى هم هست، براى اينكه مواد قانون دينى كه يا معارف اصولى است، و يا احكام اخلاقى است، و يا دستورات عملى، هر چه باشد با نفس انسان سروكار دارد، چون غرض از تشريع اين قوانين اصلاح نفس بشر است، مى‏خواهد با تمرين روزانه ملكات فاضله را در نفس رسوخ دهد. 

آرى علوم و ملكات به نفس انسانى صورتى مى‏دهد، كه يا هم سنخ با سعادت او است، و يا مايه شقاوت او، على اى حال تعيين راه سعادت و شقاوت انسان، و قرب و بعدش از خداى سبحان به عهده همين صورتها است. 

زيرا انسان بواسطه اعمال صالحه و عقائد حقه و صادقه براى نفس خود كمالاتى كسب مى‏كند، كه تنها مى‏تواند با قرب به خدا و رضوان و بهشت او ارتباط داشته باشد، و نيز بواسطه اعمال زشت و عقائد خرافى و باطل براى نفس خود صورتهائى درست مى‏كند، كه جز با دنياى فانى و زخارف ناپايدار آن ارتباطى ندارد، و اين باعث مى‏شود كه بعد از مفارقت از دنيا و از دست رفتن اختيار مستقيما به دار البوار و دوزخ و آتش درآيد، چون صور نفسانى او جز با آتش نمى‏تواند رابطه داشته باشد، و اين خود سيرى است حقيقى. 

و بنا بر اين پس مساله نبوت از اين نظر يك مساله حقيقى خواهد بود، و حجتى هم كه ما در بيان سابق در باره نبوت عامه آورديم و آن را از كتاب خداى عزيز استفاده كرديم يك دليل نقلى نبود بلكه حجتى بود عقلى و برهانى. 

توضيح اينكه اين صورتها كه گفتيم در اثر تكرار عمل پيدا مى‏شود، صورتهائى است براى نفس انسان، انسانى كه در راه استكمال قرار گرفته، و در اينكه انسان موجودى است حقيقى و يكى از انواع موجودات و داراى آثار وجوديه خارجى، هيچ حرفى نيست، و اين انسان از ناحيه علل فياضه كه به هر موجودى قابليتى براى رسيدن به كمالش مى‏دهد داراى چنين قابليتى هست كه به آخرين مرحله كمال وجوديش برسد، و اين معنا را هم تجربه اثبات كرده و هم برهان. 

و چون چنين است پس بر خدائى كه واجب الوجود و تام الافاضه است، واجب است براى هر نفسى كه استعداد رسيدن به كمالى را دارد افاضه‏اى كند، و شرايطى فراهم آورد، تا آن نفس به كمال خود برسد، و آنچه بالقوه دارد بالفعل شود، و اين كمال هر چه مى‏خواهد باشد، البته اگر نفس داراى صفات پسنديده‏اى باشد اين كمال سعادت خواهد بود، و اگر داراى رذائلى و هياتى نازيبا بود، البته اين كمال كمال در شقاوت خواهد بود. 

و از آنجائى كه اين ملكات و اين صورتها كه براى نفس پيدا مى‏شود از راه افعال اختياريه او، و افعال اختياريه او هم از راه اعتقاد به درستى و نادرستى، و خوف از نادرستى، و رجاء به درستى، و رغبت به منافع، و ترس از ضررها منشا مى‏گيرد لا جرم آن افاضه خدائى لازم است متوجه به دعوت دينى شود، و خداى تعالى از راه دعوتهاى دينى و بشارت و انذار و تخويف و تطميع، بشر را به اعمال صالح وادار و از اعمال زشت دور بدارد، تا اين دعوتهاى دينى مايه شفاى مؤمنين گشته، سعادتشان بوسيله آن به كمال برسد، و از سوى ديگر مايه خسارت ستمگران گشته، شقاوت آنان هم تكميل گردد، و چون دعوت احتياج به داعى دارد تا متعهد و مسؤول اين دعوت شود، لا جرم بايد انبيائى برگزيند، اينجاست كه بحث فلسفى ما به مساله نبوت عا