رستيده نشود، و اثرى از ظلم و رذائل باقى نماند، و ما نمى‏توانيم مثل چنين تاثير عظيمى را ناديده گرفته، و بى‏اعتنا از كنارش بگذريم. 

و ثانيا بحثهاى اجتماعى، و همچنين علم روانكاوى و علم اخلاق اين معنا را ثابت كرده كه افعالى كه از انسان سر مى‏زند، ارتباطى با احوال درونى و ملكات اخلاقى دارد، و از سرچشمه صفات نفسانى تراوش مى‏كند، و در عين حال تاثيرى متقابل در نفس دارد. 

پس افعال در عين اينكه آثار نفس و صفات نفس هستند، در نفس و صفات آن اثر هم مى‏گذارند، و از اين مطلب مسلم دو اصل استنتاج مى‏شود، يكى سرايت صفات و اخلاق، و يكى هم اصل وراثت آنها، در اصل اول وجود صفات و اخلاق بوسيله سرايت در عمل وسعت عرضى پيدا مى‏كند، و در اصل دوم بقاى وجود آنها بوسيله وراثت وسعت طولى مى‏يابد. 

(ساده‏تر بگويم عمل آدمى مطابق و هم سنخ نفس او صادر مى‏شود هر قدر نفس داراى صفات كاملترى باشد عمل داراى كيفيت بيشترى از حسن مى‏گردد و اين همان وسعت عرضى است و در اثر تكرار اينگونه اعمال ملكات فاضله رسوخ بيشترى در نفس پيدا مى‏كند و در نتيجه صدور اينگونه اعمال دوام و بقاى بيشترى مى‏يابد و اين همان وسعت طولى است) ."مترجم" 

پس چنين دعوت عظيمى كه همواره دوش به دوش بشر و از قديمى‏ترين عهد بشريت چه قبل از ضبط تاريخ و چه بعد از آن همراه بشر بوده و بشر آن را پذيرفته حتما اثر عميقى در زندگى اجتماعى بشر داشته، و در تهذيب اخلاق بشر و تقويت صفات پسنديده او اثر گذاشته، و گرنه مورد قبول او واقع نمى‏شد، پس دعوت دينى بدون شك آثارى در نفوس داشته حتى در آن اكثريتى كه آنرا نپذيرفته و به آن ايمان نياوردند. 

آرى حقيقت امر اين است كه اين تمدنى كه ما فعلا در جوامع مترقى بشر مى‏بينيم، همه از آثار نبوت و دين است، كه اين جوامع آن را به وراثت و يا تقليد به دست آورده‏اند، از روزى كه دين در ميان بشر پيدا شد، و امت‏ها و جماعتهاى بسيارى خود را متدين به آن دانستند، از همان روز علاقه به اخلاق فاضله و عشق به عدالت و صلاح در بشر پيدا شد، چون غير از دين هيچ عامل ديگرى و هيچ داعى ديگرى بشر را به داشتن ايمان و اخلاق فاضله و عدالت و صلاح دعوت نكرده. 

پس آنچه از صفات پسنديده در امروز در ميان اقوام و ملل مى‏بينيم، هر قدر هم اندك باشد بطور قطع از بقاياى آثار و نتايج آن دعوت است، چون اجتماعاتى كه در بشر پيدا شده، و سيستم‏هائى كه براى خود اتخاذ كرده، بطور كلى سه قسم سيستم است، و چهارمى ندارد. 

يكى سيستم استبداد است، كه جامعه را در تمامى شؤون انسانيت محكوم به اسارت و بردگى مى‏كند . 

و يكى ديگر سيستم پارلمانى است كه در آن قوانين مدنى در ميان مردم حكمفرماست. 

و قلمرو اين قوانين تنها افعال مردم است، و در اخلاق و امور معنوى بشر را آزاد گذاشته، و بلكه به آزادى در آن دعوت هم مى‏كند. 

و سوم دين است كه بشر را در جميع شؤون مادى و معنوى دعوت به صلاح مى‏كند، هم در اعتقادات و هم در اخلاق و هم در رفتار. 

بنابر اين اگر در دنيا اميد خير يا سعادتى باشد، بايد از دين و تربيت دينى اميد داشت، و در آن جستجو كرد، شاهد اين معنا ملل راقيه دنياى عصر حاضر است كه مى‏بينيم اساس اجتماع را كمالات مادى و طبيعى قرار داده، و مساله دين و اخلاق را مهمل گذاشته‏اند، و مى‏بينيم با اينكه اصل فطرت را دارند، مع ذلك فضائل انسانى از قبيل صلاح و رحمت و محبت و صفاى قلب و غيره را از دست داده‏اند، و احكام فطرت را از ياد برده‏اند، و اگر اصل فطرت در اصلاح بشر كافى بود، و همانطور كه گفتيم صفات انسانى از بقاياى موروثى دين نبود، نمى‏بايستى كار بشر به اين توحش بكشد و نبايد هيچ يك از فضائل انسانى را از دست داده باشد. 

علاوه بر اينكه تاريخ راستگوترين شاهد است بر اينكه تمدن غرب و پيشرفت كشورهاى مسيحى اقتباسهائى است كه مسيحيان بعد از جنگ‏هاى صليبى از قوانين عامه اسلامى كرده، و بوسيله آن پيشرفت كردند، و خود مسلمانان آن قوانين را پشت سر انداختند، آنان پيشرفت كردند و اينان عقب ماندند، كه اگر بخواهيم بيشتر در اينجا قلمفرسائى كنيم دامنه كلام بسيار وسيع مى‏شود. 

ولى سخن را كوتاه كرده مى‏گوئيم: اين دو اصلى كه گفته شد، يعنى اصل سرايت و اصل وراثت، تقليدى است چون انسان داراى اين غريزه است، كه مى‏خواهد سنت و سيره‏اى را كه با آن انس گرفته محفوظ نگهدارد، و اين دو اصل تقليدى همانطور كه باعث نفوذ سنت‏هاى غير دينى مى‏شوند، باعث نفوذ سنت‏هاى دينى نيز مى‏شوند، و اين خود تاثيرى است فعلى. 

حال اگر بپرسى: بنا بر اين ديگر فطرت چه نقشى دارد، وقتى سعادت بشر به دست مساله نبوت تامين مى‏شود، ديگر نبايد فطرت تاثيرى داشته باشد، و حال آنكه مى‏بينيم تشريع دينى هم اساس كار خود را فطرت بشر قرار داده، و انبيا ادعا مى‏كنند كه قوانين دينيشان بر طبق فطرت است. 

در پاسخ مى‏گوئيم: همان بيانى كه در سابق براى ارتباط فطرت با سعادت و كمال انسان گذرانديم، در پاسخ از اين شبهه كافى است، براى اينكه سعادت و كمالى كه نبوت براى انسان جلب مى‏كند، امرى خارج از اين نوع، و بيگانه از فطرت او نيست، چون خود فطرت نيز آن كمال را تشخيص مى‏دهد. 

چيزى كه هست اين تشخيص به تنهائى كافى نيست كه آن كمال بالقوه را بالفعل كند، بدون اينكه معينى او را اعانت و يارى كند، و اين معين كه مى‏تواند فطرت را در رسيدن به آن كمال يارى دهد يعنى حقيقت نبوت، نيز امرى خارج از انسانيت و كمال انسانيت نيست، كه مانند سنگى كه در دست انسانى قرار گرفته چيزى خارج از ذات انسان، و منضم به انسان باشد، چون اگر اينطور بود، آنچه هم از ناحيه نبوت عايد انسان شده، بايد چيزى بيگانه از انسان و سعادت و كمال او باشد و نظير سنگينى‏اى باشد كه در مثال مزبور آن سنگ به سنگينى انسان مى‏افزايد، و هيچ ربطى به سنگينى خود او ندارد. 

بلكه آن فايده و اثرى كه از ناحيه نبوت عايد انسان مى‏شود نيز كمال فطرى انسان است كمالى است كه در نهاد اين نوع ذخيره شده، و شعورى خاص و ادراكى مخصوص است كه در حقيقت ذات بشر نهفته بوده، و تنها آحادى از بشر مى‏توانند به آنها پى‏ببرند كه مشمول عنايت الهيه قرار گرفته باشند، همچنانكه مى‏بينيم كسانى از افراد بشر مى‏توانند لذت نكاح و زناشوئى را درك كنند، كه به سن بلوغ رسيده باشند، و آنهائى كه به اين سن نرسيده‏اند، با اينكه استعداد اين درك در آنها هست، ولى نمى‏توانند آن را درك و لمس كنند، آرى هر چند كه تمامى افراد بشر از بالغ و غير بالغ در فطرت انسانيت مشتركند و هر چند كه درك شهوت دركى است فطرى، اما فعليت آن تنها مخصوص افراد بالغ است. 

و سخن كوتاه اينكه نه حقيقت نبوت امرى است زايد بر انسانيت انسانى كه نبى خوانده مى‏شود، و خارج از فطرت او، و نه آن سعادتى كه ساير افراد امت را به سويش مى‏خواند، امرى است خارج از انسانيت و فطرت امت و بيگانه از آنچه وجود انسانيشان با آن مانوس است، و گرنه آن سعادت نسبت به ايشان سعادت و كمال نبود. 

در اين