ا ممكن است بگوئى بنا بر اين بيان اشكال دوباره متوجه مساله نبوت مى‏شود، چون بنا بر اين توجيه كه گفتيد نبوت خارج از فطرت نيست پس همان فطرت براى هدايت خلق كافى است. 

چون خلاصه بيان شما اين شد كه اولا فطرت انسانى او را به تمدن و سپس به اختلاف مى‏كشاند، و در ثانى همين فطرت در بعضى از افراد برجسته از صلحا كه فطرتشان مستقيم و عقولشان از اوهام و هوا و هوسها و رذائل اخلاق پاك است آنان را به راه و روشى كه مايه صلاح اجتماع و سعادت بشريت است هدايت مى‏كند، و در نتيجه ايشان قوانينى وضع مى‏كنند كه زندگى دنيا و آخرت بشر را اصلاح مى‏كند، چون بنا بر اين بيان، نبى عبارت شد از انسان صالحى كه در او نبوغى اجتماعى وجود دارد. 

در پاسخ مى‏گوئيم: خير، ما نمى‏خواستيم اين را بگوئيم و اين گفته تفسيرى است كه با حقيقت نبوت و آثار آن منطبق نيست. 

اولا براى اينكه اين فرضيه‏اى است كه بعضى علماى اجتماع كه هيچ آگهى و تخصصى در مسائل دينى و معارف مربوط به مبدأ و معاد ندارند فرض كرده و گفته‏اند: نبوت نبوغ خاصى است اجتماعى كه از استقامت فطرت و سلامت عقل ناشى مى‏شود، و اين نبوغ او را وادار مى‏كند در حال اجتماع، و آنچه مايه اصلاح اجتماعاتى است كه دستخوش اختلال نظام شده، و آنچه مايه سعادت انسان اجتماعى است تفكر كند. 

و آن وقت اين نابغه اجتماعى را پيغمبر خوانده و فكر صالحى كه از قواى فكريه او ترشح مى‏كند وحى ناميده و قوانينى را كه او به منظور اصلاح جامعه آورده است دين خوانده، و روح پاك او را كه اين افكار را به قواى فكريه او مى‏دهد روح الامين ناميده، چون طهارت روح او نمى‏گذارد كه هوا و هوس خود را پيروى نموده، در نتيجه به بشريت خيانت كند، (البته ملهم حقيقى را خداى سبحان دانسته) و نيز آن كتابى كه مشتمل بر افكار عاليه و پاك او است، كتاب آسمانى، و قواى طبيعى، و يا جهات داعيه به خير را ملائكه و نفس اماره به سوء و يا قوا و يا جهات داعيه به شر و فساد را شيطان خوانده، و بهمين قياس تمامى مسائل نبوت را با مسائل طبيعى توجيه كرده است. 

و حال آنكه اين فرضيه فاسد است و ما در بحثى كه پيرامون اعجاز داشتيم گفتيم بايد نبوت به اين معنا را يك بازى سياسى ناميد، نه نبوت الهى. 

و باز در گذشته گفتيم: اين فكرى كه آقايان نامش را نبوغ خاص نبوت نهاده‏اند از خواص عقل عملى است، كه وظيفه‏اش تشخيص كارهاى خير از كارهاى شر است، كه كدام مصلحت دارد، و كدام مفسده؟ و اين عقل را همه عقلا دارند، و يكى از هداياى فطرت است، كه مشترك ميان همه افراد انسان است. 

و نيز گفتيم: اين عقل عينا همان است كه بشر را به اختلاف مى‏كشاند، و چيزى كه مايه اختلاف است نمى‏تواند در عين حال وسيله رفع اختلاف شود، بلكه محتاج است به متممى كه كار او را در رفع اختلاف تكميل كند، و توجه فرموديد كه آن متمم بايد شعورى خاص باشد كه به حسب فعليت مختص به بعضى از آحاد انسان باشد، تا بوسيله آن شعور مرموز به سوى سعادت حقيقى انسان در معاش و معادش هدايت شود. 

از اينجا روشن گرديد كه اين شعور از سنخ شعور فكر نيست، به اين معنا كه آن نتايج فكرى كه انسان از راه مقدمات عقليه‏اش به دست مى‏آورد، غير شعور نبوى است، و طريق آن غير طريق اين است. 

و روانكاوانى كه پيرامون خواص نفس بحث مى‏كنند شكى در اين معنا ندارند كه در آدمى شعورى هست نفسى و باطنى، كه چه بسا در آحادى از افراد انسان پيدا مى‏شود، و درى از غيب به رويش مى‏گشايد از عالمى كه وراى اين عالم است و در نتيجه به عجايبى از معارف و معلومات دست مى‏يابد، وراى آنچه در دسترس عقل و فكر است، و تمامى علماى نفس چه قدماى دانشمندان اسلامى خودمان، و چه روانكاوان عصر حاضر در اروپا از قبيل جمز انگليسى و غيره به اين حقيقت تصريح كرده‏اند. 

پس معلوم شد كه باب وحى نبوى غير باب فكر عقلى است، و نيز معلوم گرديد كه مساله نبوت و همچنين شريعت و دين و كتاب و فرشتگان و شياطين را نمى‏توان با آن معانى كه آقايان براى اين عناوين كرده‏اند منطبق دانست. 

و ثانيا آنچه از كلمات خود انبيا كه مدعى مقام نبوت و وحى بودند، از قبيل محمد، و عيسى، و موسى، و ابراهيم، و نوح، ع و غير ايشان در دست است، ـ با در نظر گرفتن اينكه اين حضرات دعوى يكديگر را تصديق دارند، ـ و نيز آنچه از كتب آنان باقى مانده، مانند قرآن كريم، صريح در خلاف اين تفسيرى است كه آقايان براى نبوت، و وحى، و نزول كتاب، و همچنين ملائكه، و حقايق ديگر دينى كرده‏اند، براى اينكه صريح كتاب و سنت اسلام و همچنين آنچه از انبيا ع در باره اين حقايق و آثارش به ما رسيده خارج از سنخ طبيعى و نشاه ماده و حكم حس است، و خلاصه حقايقى است كه اگر بخواهيم با اسرار طبيعى توجيهش كنيم، تاويلى كرده‏ايم كه طبيعت كلام آنان آن را نمى‏پذيرد، و ذوق هيچ شنونده‏اى آن را نمى‏پسندد. 

پس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه آنچه وسيله رفع اختلاف اجتماع انسانى است شعورى باطنى است، كه صلاح اجتماع را درك مى‏كند، و آن شعور باطنى نيروئى است كه پيغمبران را از ديگران ممتاز مى‏كند، شعورى است غير شعور فكرى، كه تمامى افراد انسان در آن شريكند . 

باز هم اگر برگردى و بگوئى: در سابق گفتيم: هر طريقه و روشى كه فرض شود هادى انسان به سوى سعادت و كمال نوعى او است، بايد از راه ارتباط و اتحاد با فطرتش باشد نه اجنبى از فطرت او، و چون سنگى در دست او، و اين شعور باطنى كه شما براى انبيا اثبات مى‏كنيد امرى است خارق العاده كه تك تك افراد انسان در خود چنان چيزى نمى‏يابند، و افراد انگشت‏شمارى مدعى داشتن آن هستند، و با اين حال چگونه مى‏تواند تمامى افراد بشر را به سوى صلاح و سعادت حقيقيشان هدايت كند؟ . 

در پاسخ مى‏گوئيم: در اينكه مساله نبوت امرى خارق العاده است حرفى نيست، و همچنين در اينكه شعور نبوت از قبيل ادراكات باطنى است، و شعورى است پنهان از حواس ظاهرى شكى نيست، ليكن عقل بشر نه منكر خارق العاده است، و نه هر چيزى را كه محسوس به حواس ظاهرى نيست باطل و خالى از حقيقت مى‏داند. 

آن چيزى كه عقل نمى‏پذيرد تنها امور محال است، و هيچ دليل عقلى بر محال بودن خارق العاده نداريم، بلكه خود عقل اينگونه امور و همچنين امور مستور از حواس ظاهرى را اثبات مى‏كند، و راه براى اثباتش دارد. 

آرى عقل مى‏تواند براى اثبات هر امر ممكن از دو طريق استدلال كند، يكى از طريق علل وجود آن، كه اين قسم استدلال را اصطلاحا استدلال لمى مى‏خوانند، و ديگرى از راه لوازم و آثار آن كه اين طريق را طريق انى مى‏نامند، از اين دو طريق وجود آن چيز را اثبات مى‏كند: 

هر چند كه به هيچ يك از حواس ظاهرى محسوس نباشد. 

نبوت را هم به همان معنائى كه ما براى آن كرديم مى‏توان به اين دو طريق اثبات نمود، يك بار از طريق آثار و بركاتش كه همان تامين سعادت دنيا و آخرت بشر است و نوبتى از طريق لوازمش، به اين بيان كه نبوت از آنجا كه امرى است خارق العاده قهرا برگشت ادعاى آن از ناحيه كسى كه مدعى نبوت است، به ا